چندپارتیوقتی ناراحتت میکنه وptend
چندپارتی:وقتی ناراحتت میکنه و...pt⁴(end)
با تردید رمز در رو زد و وارد خونه شد..خونه درست مثل شب دعواشون بود..تاریک تاریک!
صدای باز شدن در سکوت خونه رو شکست...
سرشو چرخوند به سمت حال..چشماش گرد شد!
جونگ کوک روی مبل چرمی ی مشکی نشسته بود..لیوانشو داشت،سر میکشید..از لباساش معلوم بود تا الان بیرون بوده ولی..کجا؟
یه شیشه ی بزرگ که تهش یذره الکل بود روی میز جلوش بود..جینا میتونست حدس بزنه تا الان داشته خودشو خفه میکرده!
جونگ کوک لیوان خالی رو روی میز گذاشت و آهی کشید.. از چشمای قرمز و شیشه ی روی میز معلوم بود خیلی بیشتر از اون چیزی که جینا فکر میکنه خورده...
انگار هنوز متوجه اومدنش نشده بود.
تا اینکه نگاهشو به در ورودی داد..برای لحظه ای نگاهشون بهم گره خورد!
نگاهی پر از پشیمونی و خشم...
جینا سرشو انداخت پایین و گلوشو صاف کرد و سلام خیلی آرومی زیر لب گفت و منتظر شنیدن جواب نشد.. سعی کرد تظاهر کنه که اصلا اهمیت نمیده پس در رو بست و به سمت اتاق مشترکشون حرکت کرد که با شنیدن صدای جونگ کوک سر جاش وایساد:"اوه...اومدی!"
سر جاش ایستاد ولی چیزی نگفت.. جونگ کوک گفت:"فکر کردم..دیگه نمیای!"
چیزی که بیشتر از همه جینارو میسوزوند همین حرف بود..انگار تقصیر جینا بود..نه اشتباه جونگ کوک!
جینا کمی سرش رو برگردوند با لحن سردی لب زد:"فقط اومدم..تا مطمئن بشم خودم اشتباه نکردم.."
لحنش آروم ولی سرد درست مثل یخ بود!
صدای پوزخند جونگ کوک رو شنید..به راهش ادامه داد و به سمت اتاق حرکت کرد که دوباره با حرف جونگ کوک سر جاش ایستاد:"جی..جینا..گوش بده.."
سرشو برگردوند..جونگ کوک از روی مبل بلند شد..کمی تلو میخورد ولی سعی میکرد هوشیار باشه..به سمت جینا رفت..نگاهشو به دختر روبه روش داد..فاصله بینشون کم بود جوری که جینا بوی عطر سرد تلخی که حالا با بوی الکل قاطی شده بود رو میتونست حس کنه..یه چیزی تو نگاه جونگ کوک بود.
انگار اثری از خشم نبود...فقط درموندگی و پشیمونی بود..جینا اهمیتی نداد و خواست که بره سمت اتاق ولی جونگ کوک با گرفتن دستش متوقفش کرد:"نرو...امشب نرو..."
جینا نگاهشو از جونگ کوک گرفت..بغض بدی گلوشو گرفته بود..جونگ کوک ادامه داد:"جینا، این..این یه هفته انگار یه تیکه ازم نبود..جهنم بود!
میدونی چه حسی داره وقتی بیدار میشی میبینی خونت خالیه؟! هر جایی از خونه بوی تورو میده ولی تو...نیستی!"
جینا سرشو بالا اورد...چشماش از اشک پر بود:"میدونی چه حسی داره کسی که با تمام وجودت عاشقشی...یه دفعه اعتمادتو تو یه شب بشکنه؟؟میدونی چه حسی داره کسی که همیشه جوری نوازشت میکرده و باهات مثل ملکه ها رفتار میکرده حالا قلبتو بسوزونه؟ اون شب فقط صورتم نسوخت...تو قلبمو سوزوندی!
میخوای به چی گوش بدم ها؟ میخوای تهمت هایی که پشت تلفن بهم زدی حالا جلو روم بهم بزنی؟! بگو دیگه!"
نگاه جونگ کوک شرمنده تر از قبل بود..چشمای قرمزش پر از حرف بود که میخواست همشونو به زبون بیاره:"من..احمق بودم...خیلی احمق!
من اعصبانی نبودم فقط احمق بودم...فقط...فقط ترسیده بودم...ترسیدم انقدر خوب باشی که دیگه..برای من نباشی..که دیگه مال نباشی!
جینا من...منو نگاه کن! من بدون تو از دست میرم.."
جینا سزش پایین و یه قدم به عقب رفت ولی جونگ کوک دستشو دور کمرش حلقه کرد و اونو کشوند تو بغل خودش..جینا انگار دیگه نمیتونست تحمل کنه..بغضی که یه هفته گلوشو گرفته بود شکست..جونگ کوک اونو محکم تو بغل خودش گرفت..سرشو رو موهای جینا گذاشت و نفس عمیقی کشید:"وای..وقتی نیستی انگار..یه تیکه ازم نیست.."
جینا میون هق هق هاش لب زد:"فکر میکنی..برام آسون بودش؟؟..نه!..نه نبود...نه لعنتی هر ثانیه داشتم بهت فکر میکردم..من حتی یک روزم بدون تو نبودم چه برسه به یک هفته!"
جونگ کوک پیشونیشو چسبوند به پیشونی ی جینا:"هیششششششش...بیا..بیا قول بدیم..دیگه هیچوقت همو تنها نزاریم..هرچیزی هم میخواد بشه!"
جینا سرشو تکون داد و با لحن جدی گفت:"دیگه..دیگه هبچوقت بامن اینکارو نکن..هیچوقت!"
جونگ کوک لبخند غمگینی زد و دست ظریف جینارو تو دستش گرفت و بوسه ای روی انگشتاش زد:"قول میدم...قول میدم دیگه هیچوقت نزارم شک باعث بشه من فرشتمو نبینم...قول میدم دیگه اشتباهمو تکرار نکنم...قسم میخورم تا لحظه آخر زندگیم عاشقت میمونم!"
The end
اینم از پایان این فیک امیدوارم دوستش داشته باشید و خوشتون اومده باشه🫶🎀
مرسی که تا اینجا خوندید دوستون دارمم
راستی ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
با تردید رمز در رو زد و وارد خونه شد..خونه درست مثل شب دعواشون بود..تاریک تاریک!
صدای باز شدن در سکوت خونه رو شکست...
سرشو چرخوند به سمت حال..چشماش گرد شد!
جونگ کوک روی مبل چرمی ی مشکی نشسته بود..لیوانشو داشت،سر میکشید..از لباساش معلوم بود تا الان بیرون بوده ولی..کجا؟
یه شیشه ی بزرگ که تهش یذره الکل بود روی میز جلوش بود..جینا میتونست حدس بزنه تا الان داشته خودشو خفه میکرده!
جونگ کوک لیوان خالی رو روی میز گذاشت و آهی کشید.. از چشمای قرمز و شیشه ی روی میز معلوم بود خیلی بیشتر از اون چیزی که جینا فکر میکنه خورده...
انگار هنوز متوجه اومدنش نشده بود.
تا اینکه نگاهشو به در ورودی داد..برای لحظه ای نگاهشون بهم گره خورد!
نگاهی پر از پشیمونی و خشم...
جینا سرشو انداخت پایین و گلوشو صاف کرد و سلام خیلی آرومی زیر لب گفت و منتظر شنیدن جواب نشد.. سعی کرد تظاهر کنه که اصلا اهمیت نمیده پس در رو بست و به سمت اتاق مشترکشون حرکت کرد که با شنیدن صدای جونگ کوک سر جاش وایساد:"اوه...اومدی!"
سر جاش ایستاد ولی چیزی نگفت.. جونگ کوک گفت:"فکر کردم..دیگه نمیای!"
چیزی که بیشتر از همه جینارو میسوزوند همین حرف بود..انگار تقصیر جینا بود..نه اشتباه جونگ کوک!
جینا کمی سرش رو برگردوند با لحن سردی لب زد:"فقط اومدم..تا مطمئن بشم خودم اشتباه نکردم.."
لحنش آروم ولی سرد درست مثل یخ بود!
صدای پوزخند جونگ کوک رو شنید..به راهش ادامه داد و به سمت اتاق حرکت کرد که دوباره با حرف جونگ کوک سر جاش ایستاد:"جی..جینا..گوش بده.."
سرشو برگردوند..جونگ کوک از روی مبل بلند شد..کمی تلو میخورد ولی سعی میکرد هوشیار باشه..به سمت جینا رفت..نگاهشو به دختر روبه روش داد..فاصله بینشون کم بود جوری که جینا بوی عطر سرد تلخی که حالا با بوی الکل قاطی شده بود رو میتونست حس کنه..یه چیزی تو نگاه جونگ کوک بود.
انگار اثری از خشم نبود...فقط درموندگی و پشیمونی بود..جینا اهمیتی نداد و خواست که بره سمت اتاق ولی جونگ کوک با گرفتن دستش متوقفش کرد:"نرو...امشب نرو..."
جینا نگاهشو از جونگ کوک گرفت..بغض بدی گلوشو گرفته بود..جونگ کوک ادامه داد:"جینا، این..این یه هفته انگار یه تیکه ازم نبود..جهنم بود!
میدونی چه حسی داره وقتی بیدار میشی میبینی خونت خالیه؟! هر جایی از خونه بوی تورو میده ولی تو...نیستی!"
جینا سرشو بالا اورد...چشماش از اشک پر بود:"میدونی چه حسی داره کسی که با تمام وجودت عاشقشی...یه دفعه اعتمادتو تو یه شب بشکنه؟؟میدونی چه حسی داره کسی که همیشه جوری نوازشت میکرده و باهات مثل ملکه ها رفتار میکرده حالا قلبتو بسوزونه؟ اون شب فقط صورتم نسوخت...تو قلبمو سوزوندی!
میخوای به چی گوش بدم ها؟ میخوای تهمت هایی که پشت تلفن بهم زدی حالا جلو روم بهم بزنی؟! بگو دیگه!"
نگاه جونگ کوک شرمنده تر از قبل بود..چشمای قرمزش پر از حرف بود که میخواست همشونو به زبون بیاره:"من..احمق بودم...خیلی احمق!
من اعصبانی نبودم فقط احمق بودم...فقط...فقط ترسیده بودم...ترسیدم انقدر خوب باشی که دیگه..برای من نباشی..که دیگه مال نباشی!
جینا من...منو نگاه کن! من بدون تو از دست میرم.."
جینا سزش پایین و یه قدم به عقب رفت ولی جونگ کوک دستشو دور کمرش حلقه کرد و اونو کشوند تو بغل خودش..جینا انگار دیگه نمیتونست تحمل کنه..بغضی که یه هفته گلوشو گرفته بود شکست..جونگ کوک اونو محکم تو بغل خودش گرفت..سرشو رو موهای جینا گذاشت و نفس عمیقی کشید:"وای..وقتی نیستی انگار..یه تیکه ازم نیست.."
جینا میون هق هق هاش لب زد:"فکر میکنی..برام آسون بودش؟؟..نه!..نه نبود...نه لعنتی هر ثانیه داشتم بهت فکر میکردم..من حتی یک روزم بدون تو نبودم چه برسه به یک هفته!"
جونگ کوک پیشونیشو چسبوند به پیشونی ی جینا:"هیششششششش...بیا..بیا قول بدیم..دیگه هیچوقت همو تنها نزاریم..هرچیزی هم میخواد بشه!"
جینا سرشو تکون داد و با لحن جدی گفت:"دیگه..دیگه هبچوقت بامن اینکارو نکن..هیچوقت!"
جونگ کوک لبخند غمگینی زد و دست ظریف جینارو تو دستش گرفت و بوسه ای روی انگشتاش زد:"قول میدم...قول میدم دیگه هیچوقت نزارم شک باعث بشه من فرشتمو نبینم...قول میدم دیگه اشتباهمو تکرار نکنم...قسم میخورم تا لحظه آخر زندگیم عاشقت میمونم!"
The end
اینم از پایان این فیک امیدوارم دوستش داشته باشید و خوشتون اومده باشه🫶🎀
مرسی که تا اینجا خوندید دوستون دارمم
راستی ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
- ۱۶.۰k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط