رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۵۵
-دوست دارم وقتی چشممو باز میکنم اولین چیز
تو رو ببینم.
حرفاش بد دلمو به بازي میگرفت.
سرشو تو گودي گردنم فرو کرد که چشمهام بسته
شدند
-دوست دارم تموم تنتو...
بوسهاي به گردنم زد که به بازوش چنگ زدم.
-به نام خودم ثبت کنم.
یه دفعه به خودم اومدم و عصبی از حالم به قفسهی
سینهش کوبیدم.
-ولم کن.
کمی عقب کشید و به چشمهام نگاه کرد.
-چرا ازم فرار میکنی؟ چرا پسم میزنی؟
عصبی و با دلی پر گفتم: چون یه دختربازي ماهان،
چون نمیتونم بهت اعتماد کنم، چون میدونم یه روز
از من زده میشی و میري دنبال یکی دیگه.
-نه نمیشم.
با تحکم گفتم: میشی.
قاطعانه گفت: نمیشم، یادته که تو مهمونی به آرزوي
دروغی چی گفتم؟ گفتم اگه اون دختر قبول کنه
دیگه سمت دختري نمیرم، محدثه تو واسم خیلی
ارزش داري.
جوري دلم لرزید که صداي لرزیدنشو خوب شنیدم.
با انگشت شست گونمو نوازش کرد و با نگاه مظلومی
گفت: من بهت احتیاج دارم، تو باعث میشی یادم
بیوفته که مرد بودن و غیرت یعنی چی، تو باعث
میشی یادم بیوفته که به هر کسی نمیشه اعتماد
کرد.
تنها چیزي که ازم شنید سکوت بود.
احساسم درهم پیچیده شده بود.
با کمی مکث آروم گفتم: نمیدونم چی بگم ماهان،
بهم فرصت بده بهش فکر کنم.
لبخند کم رنگی زد.
-باشه.
از روم بلند شد که نفس عمیقی کشیدم.
مچمو گرفت و کمکم کرد که بلند بشم.
به آشپزخونه اشاره کردم.
-برو هر چی میخواي بردار.
کمی نگاهم کرد و بعد به سمت آشپزخونه رفت.
کلافه شالمو سرم کردم و وارد اتاق شدم.
****
یه ساعتی میشد که رفته ولی نمیدونم چرا دلم
شور میزنه، یه جورایی استرس دارم.
به آدرسی که بهم داده نگاه کردم.
گفت اگه خواستم جوابی بهش بدم یا زنگ بزنم و یا
برم خونش.
عطیه با سینی شربت بیرون اومد و با اخم گفت:
حالت خوبه؟ مضطرب به نظر میاي.
نفسمو به بیرون فوت کردم.
-نمیدونم چرا استرس دارم، همش فکر میکنم ماهان بخاطر مواد خمار میشه و به سحر التماس می
کنه که بهش برسونه.
سینیو روي میز گذاشت و کنارم نشست.
دستمو گرفت.
-نگران نباش، اون دوباره تو چاه نمیوفته.
نگران گفتم: اما اون خیره سر کله شقه.
کوتاه خندید.
-درست مثل مادرا نگرانی.
بازم به آدرس نگاه کردم.
-برم خونش؟
نگاهش نگران شد.
-میترسم بري یه بلایی...
حرفشو قطع کردم.
-تا من نخوام کاري باهام نداره.
نفس عمیقی کشید.
-نمیدونم چی بگم، میخواي به مطهره زنگ بزنم استاد رو یجوری راضی کنه برند خونه ماهان بعد تو بری؟
کلافه از جام بلند شدم.
-نه، میترسم یه جوري بشه که استاد بفهمه یه
بلایی سرش اومده.
به سمت اتاق رفتم.
-میخواي همراهت بیام؟
-نه خودم میرم.
وارد اتاق شدم.
#ماهان
کلافه روي مبل نشستم و دستهامو توي موهام فرو کردم.
منی که عادت داشتم یکی روز و دوتا شب اون
سیگار لعنتیو بکشم الان که نکشیدم شدید ضعف میکنم.
#پارت_۱۵۵
-دوست دارم وقتی چشممو باز میکنم اولین چیز
تو رو ببینم.
حرفاش بد دلمو به بازي میگرفت.
سرشو تو گودي گردنم فرو کرد که چشمهام بسته
شدند
-دوست دارم تموم تنتو...
بوسهاي به گردنم زد که به بازوش چنگ زدم.
-به نام خودم ثبت کنم.
یه دفعه به خودم اومدم و عصبی از حالم به قفسهی
سینهش کوبیدم.
-ولم کن.
کمی عقب کشید و به چشمهام نگاه کرد.
-چرا ازم فرار میکنی؟ چرا پسم میزنی؟
عصبی و با دلی پر گفتم: چون یه دختربازي ماهان،
چون نمیتونم بهت اعتماد کنم، چون میدونم یه روز
از من زده میشی و میري دنبال یکی دیگه.
-نه نمیشم.
با تحکم گفتم: میشی.
قاطعانه گفت: نمیشم، یادته که تو مهمونی به آرزوي
دروغی چی گفتم؟ گفتم اگه اون دختر قبول کنه
دیگه سمت دختري نمیرم، محدثه تو واسم خیلی
ارزش داري.
جوري دلم لرزید که صداي لرزیدنشو خوب شنیدم.
با انگشت شست گونمو نوازش کرد و با نگاه مظلومی
گفت: من بهت احتیاج دارم، تو باعث میشی یادم
بیوفته که مرد بودن و غیرت یعنی چی، تو باعث
میشی یادم بیوفته که به هر کسی نمیشه اعتماد
کرد.
تنها چیزي که ازم شنید سکوت بود.
احساسم درهم پیچیده شده بود.
با کمی مکث آروم گفتم: نمیدونم چی بگم ماهان،
بهم فرصت بده بهش فکر کنم.
لبخند کم رنگی زد.
-باشه.
از روم بلند شد که نفس عمیقی کشیدم.
مچمو گرفت و کمکم کرد که بلند بشم.
به آشپزخونه اشاره کردم.
-برو هر چی میخواي بردار.
کمی نگاهم کرد و بعد به سمت آشپزخونه رفت.
کلافه شالمو سرم کردم و وارد اتاق شدم.
****
یه ساعتی میشد که رفته ولی نمیدونم چرا دلم
شور میزنه، یه جورایی استرس دارم.
به آدرسی که بهم داده نگاه کردم.
گفت اگه خواستم جوابی بهش بدم یا زنگ بزنم و یا
برم خونش.
عطیه با سینی شربت بیرون اومد و با اخم گفت:
حالت خوبه؟ مضطرب به نظر میاي.
نفسمو به بیرون فوت کردم.
-نمیدونم چرا استرس دارم، همش فکر میکنم ماهان بخاطر مواد خمار میشه و به سحر التماس می
کنه که بهش برسونه.
سینیو روي میز گذاشت و کنارم نشست.
دستمو گرفت.
-نگران نباش، اون دوباره تو چاه نمیوفته.
نگران گفتم: اما اون خیره سر کله شقه.
کوتاه خندید.
-درست مثل مادرا نگرانی.
بازم به آدرس نگاه کردم.
-برم خونش؟
نگاهش نگران شد.
-میترسم بري یه بلایی...
حرفشو قطع کردم.
-تا من نخوام کاري باهام نداره.
نفس عمیقی کشید.
-نمیدونم چی بگم، میخواي به مطهره زنگ بزنم استاد رو یجوری راضی کنه برند خونه ماهان بعد تو بری؟
کلافه از جام بلند شدم.
-نه، میترسم یه جوري بشه که استاد بفهمه یه
بلایی سرش اومده.
به سمت اتاق رفتم.
-میخواي همراهت بیام؟
-نه خودم میرم.
وارد اتاق شدم.
#ماهان
کلافه روي مبل نشستم و دستهامو توي موهام فرو کردم.
منی که عادت داشتم یکی روز و دوتا شب اون
سیگار لعنتیو بکشم الان که نکشیدم شدید ضعف میکنم.
- ۱.۷k
- ۰۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط