{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۵۶
ضعف
دارم و تموم اجزاي بدنم دارند مجبورم میکنند که
به سحر زنگ بزنم و هر جور شده جورش کنم.
طاقت نیاوردم و از جام بلند شدم.
وارد آشپزخونه شدم و یه مسکن برداشتم و با آب
خوردم.
دستهامو به اپن تکیه دادم و چشمهایی که کمی
میسوختند رو بستم.
لعنت بهت سحر.
عصبی از حالم لیوانو با شدت روي زمین پرت کردم که صداي بدي همه جا رو پر کرد.
چنگی به موهام زدم.
فقط اینبار رو میکشم دفعهی بعد تحمل میکنم.
وارد هال شدم و گوشیمو از روي مبل برداشتم.
بهش زنگ زدم ولی جواب نداد.
دندونهامو روي هم فشار دادم و واسش فرستادم
"میدونم که توي اون سیگار لعنتی چیه سحر، پس به
جاي اینکه خودتو قایم کنی بیا و اون سیگار رو
واسم بیار دیگه تحمل ندارم، هر چه قدرم بخواي
بهت میدم فقط بیا لعنتی"
گوشیو روي مبل پرت کردم و دو دستمو توي موهام
فرو کردم و عصبی به هم ریختمشون.
ببخشم محدثه بار آخرمه.
چیزي نگذشت که با صداي گوشیم سریع برش
داشتم.
با دیدن شمارهی سحر جواب دادم.
خواستم هزارتا فحش بارش کنم اما یادم افتاد که
کارم پیشش گیره.
-بلند شو بیا خونم.
-از کجا معلوم که با اون دختره نقشهاي نریخته
باشی؟
عصبی داد زدم: میگم بلند شو بیا لعنتی، جون تو
بدنم نیست، نمیفهمی؟ تو این بلا رو سرم آوردي
پس خودتم بیا درستم کن.
صداي نفس عمیقشو شنیدم.
-آروم باش، بیام واست میگم چرا اینکار رو کردم.
عصبی گفتم: زود خودتو برسون.
بعدم تماسو قطع کردم و با داد لگدي به میز زدم.
پایین مبل فرود اومدم.
آرنجمو به زانوم تکیه دادم دستمو توي موهام فرو
کردم و چشمهامو بستم.
لرز توي بدنم افتاده بود و از این حالم داشتم دیوونه
میشدم.
#محدثه
خواستم از تاکسی پیاده شدم اما با دیدن ماشینی
که جلوي خونش پیچید اخمی رو پیشونیم نشست.
تو ماشین دقیق شدم که دیدم رانندهش یه دختره
که داره تلفن جواب میده.
در خونهی ماهان باز شد.
دختره عینک دودیشو که برداشت با شناختنش
نفسم بند اومد.
همین که به داخل رفت با عصبانیت به کیفم چنگ
زدم و پیاده شدم.
هردوتونو بیچاره میکنم.
کرایه رو حساب کردم و با قدمهاي عصبی به سمت
خونش رفتم.
خواستم زنگ بزنم ولی پشیمون شدم.
ففط بشین ببین چیکار میکنم آقا ماهان.
نگاهی به کوچه انداختم.
خلوت خلوت بود.
در میلهاي بود و خوراك خودم.
تو بچگی زیاد از اینکارا میکردم.
کیفمو دور بدنم انداختم و به میلهها دست گذاشتم.
بالاخره زیر نگاه دوربینهاي عزیز بالا اومدم و روي
دیوار وایسادم.
با دیدن خونش نیشم باز شد.
لعنتی عجب نمایی داره!
با یادآوري دختره و سیگار خونم به جوش اومد که
سریع به میلهها دست گرفتم و پایین پریدم.
دستها و مانتومو تمیز کردم و به سمت خونه دویدم.
با همون سیگار میسوزونمت دخترهی عوضی.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۵۷به یه سمتی که رو به روي استخر بود...

رمان:#کوچولو#پارت_۳-هرزه یه نگا به ساعت کردی کدوم گوری بودی؟...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۵۵-دوست دارم وقتی چشممو باز میکنم ا...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۵۴لقمهمو توي دهنم گذاشتم.عطیه با تع...

وقتی جفتتون آیدل هستین ‌و با هم شیپتون میکنن ولی....با نفس ن...

#عاشق_خونش_یا_بدنش پارت ۱۲[از ویو فیلکس]وقتی موهاش رو بستم س...

وقتی دعوا گرفتین ولی.....درخواستی دوستم. میرا"غلطی زدم . چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط