[چند پارتی]...[تنهام نزار!]
کوک:خودتونو معرفی نمیکنید؟
یونا:ام..خب..من کیم یونا هستم خیلی جاها کار کردم بنابر این خیلی هم بدرد نخور نیستم پس خوشحال میشم من رو هم استخدام کنید🙂
کوک:نه خوشم اومد..
خب...میدونید یکمی عجیب غریب بود رئیسشون!
یونا:اهم...
کوک:قوانین و شرایط و بخون استخدامی
یونا:ممنون رئیس😄
[دو روز پیش]
یونا:مامان مامان..!
م.یونا:چیشده؟چیه؟
یونا:نگاه کن..!
*مادر نگاهی به برگه ای که تو دست دخترش بود کرد
یونا:ببین چقد شرکتش خفنه..!
م.یونا:خیلی قشنگه
یونا:مامان🙂
م.یونا:بله
یونا:میخوام....میخوام برم اینجا کار کنم🙂
م.یونا:نه.....امکان نداره...نمیزارم!
یونا:عه!!....چرا شرکت به این خوبی معلومه حقوقشونم زیاده🙁
م.یونا:تو هنوز خیلی کوچیکی باید از کارای کوچیک شروع کنی معلوم نیس تو اون شرکت چه آدمایی پیدا میشن
یونا:مامان من میرم😑
م.یونا:همین که گفتم
*دخترک محکم پاهاش و میکوبید زمین و میگف
یونا:من میرم میرم میرم😑
م.یونا:باشه....ولی اگه رفتی دیگه پاتو تو این خونه نزار!!
یونا:شوخی میکنی مامان آخه چرا
م.یونا:من میدونم بری تو اون شرکت چی میشه
یونا:چی؟چیمیشه؟
م.یونا:فقط بدون رفتی اونجا دیگه برنگرد!!
یونااخه..آ..آخه
م.یونا:برو میخوام بخوابم شب بخیر
[حال]
*یونا بدون اینکه به مادرش اطلاع بده به مدت ۱۰روز داخل اون شرکت کار میکرد ولی کارش آن چنان درآمدی نداشت چون اون فقط الکل های شرکت رو جابه جا میکرد و کل حقوقش فقط ۳میلیون بود
یونا:وای خدا میدونستم انقد کار مزخرفیه نمیومدم...کاری نداره میدم استعفا میدم
*یونا با قدم های خسته و صورت خسته به سوی اتاق مدیر که ۴طبقه بالاتر از پارکینگ شرکت بود رفت
[در زدن]
کوک:بیا تو..
منشی:جناب...خانم کیم یونا اصرار داره شمارو ملاقات کنه
کوک:بزار بیاد
یونا:س..سلام رئیس
*جوابی از رئیس نشنید پس حرفش رو ادامه داد
یونا:م..من...من میخوام استعفا بدم
*رئیس از منظره ی پشت پنجره چشم برداشت و به طرف یونا نگاه کرد
کوک: میتونم بپرسم چرا؟
یونا:خ..خب ۱۰روزه دارم کار میکنم و..ولی حقوق خوبی ندارم..منم سنم کمه...فک کنم دووم نیارم
رئیس:میخوام با خانوادت صحبت کنم..
یونا:جان؟؟؟
*خیلی یهویی رئیس این حرف رو زد و..
یونا:..ب..ب...ببخشید ولی چه ربطی داشت؟!
کوک:من ۲تا شرط دارم واسه استعفا دادنت
یونا:بله؟استعفا دادنم مگه شرط داره؟
*جوابی از رئیس نشنید.رئیس قهوه ی روی میز رو برداشت و دوباره پشت به یونا به منظره ی پشت پنجره نگاهی انداخت
یونا:رئیس...
کوک:..
یونا:ر..رئیس میشه جواب من رو بدید؟
کوک:..
یونا:هوفف آقای جئون جونگکوگ😐؟؟
کوک:چه جرعتی(پوزخند)
یونا:خیلی خب مزاحم بشید مشکلی نیست(عصبی ولی آروم)
*یونا به سمت خونه حرکت کرد و نمی دونست چجوری به مامانش بگه...اصلا مامانش خونه راهش میداد؟
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.