{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باشگاه شکار ارواح

باشگاه شکار ارواح

✦ پارت ۵۸ ✦
«جایی که همه‌چیز شروع شد...»

یک سال از عروسی بورا و جونگکوک گذشته بود.

صبح یک روز تعطیل، جیمین ناگهان داخل گروه چهارنفره پیام فرستاد.

«همه ساعت پنج جلوی مدرسه... هیچ‌کس حق نداره بهونه بیاره.»

بورا با خنده گوشی‌اش را به جونگکوک نشان داد.

جونگکوک گفت: «این مدل پیام دادن فقط کار جیمینه.»

---

ساعت پنج...

چهار نفر دوباره روبه‌روی درِ دبیرستان ایستاده بودند.

ساختمان مدرسه تغییر کرده بود.

دیوارها رنگ تازه‌ای داشتند.

حیاط بزرگ‌تر از قبل به نظر می‌رسید.

اما با دیدن آن درِ آهنی...

همه برای چند لحظه ساکت شدند.

---

جیمین آهسته گفت:

«آخرین باری که اینجا بودیم...

هیچ‌کدوم نمی‌دونستیم آینده قراره چه شکلی بشه.»

یونگی لبخند زد.

«ولی بازم کنار هم موندیم.»

---

چهار نفری وارد مدرسه شدند.

راهروها خلوت بود.

صدای قدم‌هایشان در سکوت ساختمان می‌پیچید.

هر کلاس، هر پنجره و هر نیمکت...

خاطره‌ای را زنده می‌کرد.

---

بالاخره مقابل درِ قدیمی باشگاه شکار ارواح ایستادند.

جونگکوک دستش را روی دستگیره گذاشت.

آرام در را باز کرد.

اتاق هنوز همان حس قدیمی را داشت.

نور غروب از پنجره داخل می‌تابید.

---

بورا آرام وارد شد.

دستش را روی میز چوبی قدیمی کشید.

لبخندی زد.

«اینجا بود...

همه‌چی از همین اتاق شروع شد.»

---

جیمین ناگهان از کیفش یک جعبه کوچک بیرون آورد.

همه با تعجب نگاهش کردند.

جیمین گفت:

«این رو همه‌ی این سال‌ها نگه داشتم.»

داخل جعبه...

چهار کارت عضویت باشگاه شکار ارواح بود.

کارت‌هایی که گوشه‌هایشان از گذر زمان کمی فرسوده شده بود.

---

بورا یکی از کارت‌ها را برداشت.

چشم‌هایش برق زد.

جونگکوک هم کارت خودش را نگاه کرد و خندید.

«باورم نمیشه هنوز سالم موندن.»

یونگی آرام گفت:

«بعضی خاطره‌ها هیچ‌وقت از بین نمی‌رن.»

---

چهار نفر کنار پنجره ایستادند.

همان پنجره‌ای که سال‌ها پیش از پشت آن، با ترس به حیاط تاریک نگاه می‌کردند.

حالا...

نور غروب همه‌جا را طلایی کرده بود.

دیگر خبری از ترس نبود.

فقط آرامش...

و خاطراتی که ارزش لبخند زدن داشتند.

---

قبل از رفتن، جیمین یک دوربین کوچک روی میز گذاشت.

تایمر را روشن کرد.

چهار نفر کنار هم ایستادند.

جونگکوک دست بورا را گرفت.

یونگی کنار جیمین ایستاد.

همگی لبخند زدند.

فلش...

آخرین عکس باشگاه شکار ارواح ثبت شد.

عکسی که قرار بود سال‌ها بعد هم، یادآور دوستی، عشق و روزهایی باشد که زندگی‌شان را برای همیشه تغییر داد.

# ادامه دارد... (پارت پایانی)
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۳)

LESSON

فیک : بین راندها

لبخند قاتلپارت⁴⁵ویو جونگ‌کوکچند ثانیه بعد، چراغ‌ها دوباره رو...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۴ — انتخابسه نفر داخل اتاق نشسته بودند.جونگ...

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

پیامی که نباید می‌رسیدپارت ۱ | پیامی که نباید می‌رسیدساعت ۲۳...

🖤 قفس سیاهپارت چهاردهم | عمولانا به خواهرش خیره شد.— چی گفتی...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟎صبح، یونا کنار پنجره ایستاده...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ویکم 𓆪ات تمام شب به آدرس روی ع...

.....پارت چهارم.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط