{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باشگاه شکار ارواح

باشگاه شکار ارواح

✦ پارت ۵۷ ✦
«خانه‌ای به اسمِ آرامش»

شش ماه از عروسی گذشته بود.

زندگی مشترک بورا و جونگکوک، آرام‌تر از چیزی بود که هر دو تصور می‌کردند. دیگر صبح‌هایشان با عجله برای مدرسه یا ترس از پرونده‌های مرموز شروع نمی‌شد؛ حالا بوی قهوه، صدای خنده و نقشه‌های معماری، بخشی از زندگی روزانه‌شان شده بود.

---

صبح یکی از روزهای پاییزی، بورا زودتر از همیشه بیدار شد. پرده‌ها را کنار زد و نور طلایی خورشید تمام پذیرایی را روشن کرد. نگاهش به قاب عکس «باشگاه شکار ارواح» افتاد که هنوز روی دیوار بود. لبخندی زد و زیر لب گفت: «باورم نمیشه همه‌ی اینا فقط یه خاطره شده.»

---

چند دقیقه بعد، جونگکوک با دو فنجان قهوه وارد پذیرایی شد. یکی را جلوی بورا گذاشت و روی مبل کنارش نشست. بورا جرعه‌ای از قهوه نوشید و گفت: «هنوزم بهترین قهوه‌ی دنیا رو تو درست می‌کنی.» جونگکوک با خنده جواب داد: «پس معلومه هنوز اخراجم نکردی.»

---

در شرکت هم همه آن‌ها را به عنوان زوج موفق معماری می‌شناختند. پروژه‌های بزرگ یکی پس از دیگری به شرکتشان سپرده می‌شد و بورا و جونگکوک، شانه‌به‌شانه برای ساختن رؤیاهای مردم تلاش می‌کردند. هر موفقیت جدید، آن‌ها را بیشتر از قبل به هم نزدیک می‌کرد.

---

از آن طرف، جیمین و یونگی هم به خانه‌ی جدیدشان نقل مکان کرده بودند. عصرها معمولاً هر چهار نفر دور هم جمع می‌شدند؛ یا شام را در خانه‌ی بورا و جونگکوک می‌خوردند، یا جیمین با هیجان همه را به رستوران جدیدی می‌کشاند که تازه پیدا کرده بود.

---

آن شب، جیمین با یک آلبوم عکس قدیمی وارد خانه شد. آلبوم را روی میز گذاشت و گفت: «امشب هیچ‌کس حق نداره بخنده... ولی مطمئنم همه می‌خندن.» اولین عکس، مربوط به روز تشکیل باشگاه شکار ارواح بود. موهای به‌هم‌ریخته، لباس‌های مدرسه و صورت‌های پر از استرسشان باعث شد هر چهار نفر از ته دل بخندند.

---

بورا در حالی که عکس‌ها را ورق می‌زد، ناگهان روی عکسی مکث کرد؛ تصویری از هر چهار نفر کنار پنجره‌ی باشگاه. آرام گفت: «اون موقع فکر می‌کردم بزرگ‌ترین مشکل زندگیمون پیدا کردن حقیقت اون روح باشه... نمی‌دونستم زندگی چه مسیر قشنگی برامون آماده کرده.»

---

جونگکوک دستش را روی دست بورا گذاشت و لبخند زد. «شاید اون روح فقط بهونه‌ای بود که ما چهار نفر همدیگه رو پیدا کنیم.» یونگی هم آرام سر تکان داد و گفت: «بعضی آدما، قسمت همدیگه‌ان... حتی اگه مسیر رسیدنشون سخت باشه.»

---

شب که مهمان‌ها رفتند، بورا و جونگکوک روی بالکن خانه ایستادند. چراغ‌های شهر زیر پایشان مثل ستاره می‌درخشید. بورا سرش را روی شانه‌ی جونگکوک گذاشت و با لبخند گفت: «فکر می‌کنی اگه یه روز بچه‌هامون ازمون بپرسن چطور با هم آشنا شدین، چی بگیم؟»

جونگکوک خندید و جواب داد: «می‌گیم... همه‌چیز از یه باشگاه عجیب توی دبیرستان شروع شد.»

هر دو خندیدند.

آسمان پر از ستاره بود.

و زندگی...

زیباتر از همیشه ادامه داشت.

# ادامه دارد...

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۱)

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۵۸ ✦«جایی که همه‌چیز شروع شد...» یک...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۵۹ ✦«پایان... اما نه پایان خاطره‌ها...

# باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۵۶ ✦«ماه عسلِ آرام» همان شب... سم...

https://wisgoon.com/mmanmmanimmmanmmaniبانو پیج قبلیش مسدود ...

# باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۵۵ ✦«آغازِ زندگی» نور سالن کمی مل...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۵۱ ✦ باد ملایمی میان درخت‌های کنار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط