# باشگاه شکار ارواح
# باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۵۶ ✦
«ماه عسلِ آرام»
همان شب...
سمت دیگری از داستان...
جیمین و یونگی وارد خونه ای شده بودن که باهم خریده بودند و زندگی مشترکی برای خودشون سرپا کرده بودند.
جیمین کمرش رو گرفت و اول وارد خانه شد.
«وای یونگی من دیگه... خسته شدم »
«دقت کردی یکمی مستی شاید بخاطر اونه »
«هییییییی من فقط ۵تا پیک خوردم ای بابا »
یونگی کتش رو در اورد و روی کاناپه انداخت و به سمت جیمین رفت و کنارش نشست.
جیمین فکر های بدی به سرش زد و با نیشخندی به یونگی خیره شد.
یونگی متوجه شد و بهش نگاه کرد و بی حوصله گفت :
«باز چته ؟ »
«یااااااا یونگییییییی... خب بزار حرف بزنم »
یونگی نفس عمیقی کشید و گفت
«تو کی حرف نمی زنی؟ »
«بخدا یکاری دستت می دم... خب الان جونگ کوک و بورا توی خونشون درحال شیطنت بازی هستن... میشه ماهم انجام بدیم؟ »
(برین پیج اسمات من دیگه نگممممممم)
فردا صبح...
نور خورشید از میان پردههای سفید اتاق خواب به داخل میتابید. بورا با احساس گرمایی روی دستش، آرام چشمهایش را باز کرد. جونگکوک هنوز کنار او خواب بود و دستش را آرام دور دست بورا حلقه کرده بود. لبخند کوچکی روی لبهای بورا نشست. برای اولین بار بعد از سالها، صبحی را بدون ترس، بدون پرونده و بدون جدایی آغاز میکردند.
بورا بیصدا از تخت پایین آمد و به آشپزخانه رفت. تصمیم گرفت برای اولین صبح زندگی مشترکشان صبحانه آماده کند. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای قدمهای جونگکوک را شنید. او با موهای نامرتب و چشمانی خوابآلود وارد آشپزخانه شد و با لبخند گفت: «قرار نبود اولین روز زندگیمون رو با کار کردن شروع کنی.»
بورا خندید و تکهای نان به سمتش گرفت. جونگکوک از پشت او را در آغوش گرفت و سرش را روی شانهی بورا گذاشت. بوی قهوه تازه و نان داغ، خانه را پر کرده بود. هر دو برای لحظهای فقط سکوت کردند و از آرامشی که سالها آرزویش را داشتند، لذت بردند.
بعد از صبحانه، تصمیم گرفتند خانه را مرتب کنند. هدیههای عروسی هنوز گوشهی پذیرایی چیده شده بود. جونگکوک قاب عکس باشگاه شکار ارواح را برداشت و روی دیوار نصب کرد. بورا چند قدم عقب رفت و با لبخند گفت: «حالا این خونه واقعاً شبیه خونه شد.»
ظهر همان روز، زنگ خانه به صدا درآمد. وقتی در را باز کردند، جیمین و یونگی پشت در ایستاده بودند. جیمین دو جعبه بزرگ شیرینی در دست داشت و با همان انرژی همیشگی گفت: «اومدیم مطمئن بشیم داماد خانم مهندس رو گرسنه نذاشته!»
همه با خنده وارد خانه شدند. چهار نفر ساعتها کنار هم نشستند، عکسهای عروسی را نگاه کردند، از خاطرات دبیرستان گفتند و هر بار که اسم باشگاه شکار ارواح میآمد، خندهشان تمام خانه را پر میکرد.
غروب، چهار نفری به پارک نزدیک خانه رفتند. روی نیمکتی نشستند که منظرهی دریاچه را نشان میداد. جیمین با لبخند گفت: «اگه اون روز نمیترسیدیم و وارد اون زیرزمین نمیشدیم، هیچوقت دوست هم نمیشدیم.»
یونگی آرام جواب داد: «بعضی اتفاقهای ترسناک... قشنگترین آینده رو میسازن.»
جونگکوک دست بورا را گرفت و به آسمان نارنجی غروب نگاه کرد. بورا سرش را روی شانهی او گذاشت و آرام گفت: «اگه دوباره به گذشته برگردم، باز هم همون مسیر رو انتخاب میکنم... چون آخرش به تو میرسم.»
جونگکوک لبخند زد و دست بورا را کمی محکمتر فشرد. نسیم ملایمی از کنار دریاچه گذشت و برگهای درختان را به حرکت درآورد. برای اولین بار، هیچ عجلهای برای رسیدن به فردا نداشتند؛ چون میدانستند از این به بعد، تمام فرداهایشان را کنار هم خواهند گذراند.
**# ادامه دارد...**
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
✦ پارت ۵۶ ✦
«ماه عسلِ آرام»
همان شب...
سمت دیگری از داستان...
جیمین و یونگی وارد خونه ای شده بودن که باهم خریده بودند و زندگی مشترکی برای خودشون سرپا کرده بودند.
جیمین کمرش رو گرفت و اول وارد خانه شد.
«وای یونگی من دیگه... خسته شدم »
«دقت کردی یکمی مستی شاید بخاطر اونه »
«هییییییی من فقط ۵تا پیک خوردم ای بابا »
یونگی کتش رو در اورد و روی کاناپه انداخت و به سمت جیمین رفت و کنارش نشست.
جیمین فکر های بدی به سرش زد و با نیشخندی به یونگی خیره شد.
یونگی متوجه شد و بهش نگاه کرد و بی حوصله گفت :
«باز چته ؟ »
«یااااااا یونگییییییی... خب بزار حرف بزنم »
یونگی نفس عمیقی کشید و گفت
«تو کی حرف نمی زنی؟ »
«بخدا یکاری دستت می دم... خب الان جونگ کوک و بورا توی خونشون درحال شیطنت بازی هستن... میشه ماهم انجام بدیم؟ »
(برین پیج اسمات من دیگه نگممممممم)
فردا صبح...
نور خورشید از میان پردههای سفید اتاق خواب به داخل میتابید. بورا با احساس گرمایی روی دستش، آرام چشمهایش را باز کرد. جونگکوک هنوز کنار او خواب بود و دستش را آرام دور دست بورا حلقه کرده بود. لبخند کوچکی روی لبهای بورا نشست. برای اولین بار بعد از سالها، صبحی را بدون ترس، بدون پرونده و بدون جدایی آغاز میکردند.
بورا بیصدا از تخت پایین آمد و به آشپزخانه رفت. تصمیم گرفت برای اولین صبح زندگی مشترکشان صبحانه آماده کند. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای قدمهای جونگکوک را شنید. او با موهای نامرتب و چشمانی خوابآلود وارد آشپزخانه شد و با لبخند گفت: «قرار نبود اولین روز زندگیمون رو با کار کردن شروع کنی.»
بورا خندید و تکهای نان به سمتش گرفت. جونگکوک از پشت او را در آغوش گرفت و سرش را روی شانهی بورا گذاشت. بوی قهوه تازه و نان داغ، خانه را پر کرده بود. هر دو برای لحظهای فقط سکوت کردند و از آرامشی که سالها آرزویش را داشتند، لذت بردند.
بعد از صبحانه، تصمیم گرفتند خانه را مرتب کنند. هدیههای عروسی هنوز گوشهی پذیرایی چیده شده بود. جونگکوک قاب عکس باشگاه شکار ارواح را برداشت و روی دیوار نصب کرد. بورا چند قدم عقب رفت و با لبخند گفت: «حالا این خونه واقعاً شبیه خونه شد.»
ظهر همان روز، زنگ خانه به صدا درآمد. وقتی در را باز کردند، جیمین و یونگی پشت در ایستاده بودند. جیمین دو جعبه بزرگ شیرینی در دست داشت و با همان انرژی همیشگی گفت: «اومدیم مطمئن بشیم داماد خانم مهندس رو گرسنه نذاشته!»
همه با خنده وارد خانه شدند. چهار نفر ساعتها کنار هم نشستند، عکسهای عروسی را نگاه کردند، از خاطرات دبیرستان گفتند و هر بار که اسم باشگاه شکار ارواح میآمد، خندهشان تمام خانه را پر میکرد.
غروب، چهار نفری به پارک نزدیک خانه رفتند. روی نیمکتی نشستند که منظرهی دریاچه را نشان میداد. جیمین با لبخند گفت: «اگه اون روز نمیترسیدیم و وارد اون زیرزمین نمیشدیم، هیچوقت دوست هم نمیشدیم.»
یونگی آرام جواب داد: «بعضی اتفاقهای ترسناک... قشنگترین آینده رو میسازن.»
جونگکوک دست بورا را گرفت و به آسمان نارنجی غروب نگاه کرد. بورا سرش را روی شانهی او گذاشت و آرام گفت: «اگه دوباره به گذشته برگردم، باز هم همون مسیر رو انتخاب میکنم... چون آخرش به تو میرسم.»
جونگکوک لبخند زد و دست بورا را کمی محکمتر فشرد. نسیم ملایمی از کنار دریاچه گذشت و برگهای درختان را به حرکت درآورد. برای اولین بار، هیچ عجلهای برای رسیدن به فردا نداشتند؛ چون میدانستند از این به بعد، تمام فرداهایشان را کنار هم خواهند گذراند.
**# ادامه دارد...**
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۴۲۳
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط