At the half of heaven
At the half of heaven
Part 11
صبح روز اردو، حیاط مدرسه برخلاف همیشه پر از سر و صدا بود همه ی دانشآموزا با کولهپشتی و چمدون های کوچک دور هم جمع شده بودن و درباره اردو حرف میزدن
فلیکس با یک لیوان نوشیدنی توی دستش از در مدرسه وارد شد و با دیدن هان براش دست تکون داد
"سلااام"
هان که با خوراکی هاش مشغول بود با دیدن فلیکس گفت :
"سلام چه عجب اومدی تو "
فلیکس لبخند خجالتی زد و گفت:
"ببخشید خواب افتادم"
"البته چیزی هم از دست ندادی بیا بگیر بشین خوراکی بخوریم "
"باشهه"
فلیکس کنار هان نشست و با خوردن چیپس گفت:
"چرا حرکت نمیکنیم؟ ساعت 9 شده"
"اتوبوس بی صاحبشون خرابه "
"آها"
فلیکس خواست چیزی بگه اما صدای معلم حرفش رو قطع کرد
"همه آماده بشین! ده دقیقه دیگه حرکت میکنیم"
دانشآموزا کمکم به سمت اتوبوس رفتن
فلیکس و هان کنار هم سوار شدن و روی صندلیهای وسط نشستن، چند دقیقه بعد هیونجین و لینو هم وارد اتوبوس شدن و پشت سر فلیکس و هان نشستن که معلم اومد داخل و گفت:
" باید به ترتیب لیست داخل دستم بشینید پس کیم جی وون و کانگ یون وو روی این صندلی بشینن....."
کمی بعد گفت:
"لی فلیکس و هوانگ هیونجین هم کنار هم بشینن "
نگاهی به هان انداخت که کنار فلیکس نشسته بود که گفت:
"هان جیسونگ! فقط جاتو با هوانگ هیونجین عوض کن"
هان خواست اعتراضی کنه که با فکر کردن به دردسرش پاشد و رو به فلیکس گفت: "نمیدونم چرا اینجوریه ولی وقتی شانس رو پخش میکردن من توی دستشویی بودم"
و جاشو عوض کرد
فلیکس خنده ای کرد و گفت:
"دلم برات تنگ میشه دوست جونم"
و با دیدن جثه ی هیونجین یهو ساکت شد و بعد با تردید گفت:
"اوه، هیونجین هیونگ مثل اینکه باید کنار هم بشینیم"
هیونجین با همون حالت سرد و مغرورش گفت:
"به نظرت این خبر خوبیه؟"
فلیکس مکثی کرد و گفت:
"ب...بده؟!"
"نمیدونم"
"نگران نباش سعی میکنم اذیتت نکنم یا روی مخت نرم یا اصن جوری رفتار میکنم که انگار وجود ندارم اصن میخوای برم با معلم حرف بزنم که جامو با لینو عوض کنم؟ "
"بیخیال لازم نیست اینطوری رفتار کنی "
فلیکس لبخندی محو و مؤدبانه ای زد و بعدش از شیشه ی اتوبوس به بیرون خیره شد...
(پرش زمانی)
یه ساعت که گذشته بود هیونجین روی شونه اش چیزیو حس کرد، نگاهی به شونه اش انداخت که دید سر فلیکسه که خوابش برده، کمی بهش خیره شد و بعدش بی توجه و خونسرد نگاهشو به رو به رو داد....
با صدای ترمز اتوبوس دبیر گفت :
"بچه ها رسیدیم لطفا پیاده بشید و وسایلتون رو بردارید"
هیونجین با دستش سر فیلیکس رو کمی تکون داد و گفت :
" احیانا میخوای کل روز رو اینجا بخوابی؟"
ویو فلیکس
با شنیدن صدای هیونجین کمی چشمامو باز کردم و با درک موقعیت چشمام گرد شد و سریع سرمو از روی شونه اش برداشتم و گفتم:
"ب....ببخشید نمیخواستم اینجوری بخوابم، اذیت شدی؟ واقعا عذر میخوام"
"مشکلی نداره ، بلند شو تا اون کله فندقی جا نزاشتت "
سری تکون دادم و با برداشتن کوله پشتیم و چمدونم هان رو پیدا کردم و دستمو دور بازوش حلقه کردم و طوری که خودمون دوتا بشنویم گفتم:
"حس میکنم خطر از بیخ گوشم رد شد یا شایدم الان اگر زنده ام بخاطر اینه که هوانگ هیونجین امروز عصبی نیست"
هان نگاه متعجبی تحویل فلیکس داد و گفت:
"خب چه دست گلیه به آب دادی که اینجوری معجزه رخ داده "
"وای شاید باورت نشه ولی من روی شونه ی هیونجین خوابم برده بود و اون بهم چیزی نگفت باورت میشه؟ "
"برگام ، لابد چیزی زده که اینجوری شده"
فلیکس نگاه گیجی به هان انداخت و گفت:
"مگه دانش آموز هاهم میتونن مواد مصرف کنن؟"
" هی رفیق منو تو یه شباهت داریم جفتمون وقتی که میخواستن بینمون چیزیو تقسیم کنن تو دستشویی بودیم ولی با این تفاوت که وقتی میخواستن عقل پخش کنن تو داخل دستشویی بودی و برای من موقع پخش کردن شانس"
فلیکس پشت سرشو خاروند و گفت:
"منظورت چیه؟"
"هیچی جنابعالی برو رو شونه هیونجین بخواب تا پاره ات کنه"
"اون فقط یه اتفاق بود و لازمه اینو بگم که دیگه جرعت ندارم تکرارش کنم"
"حالا نکنه جدی جدی عاشقت شده"
"چی میگی بابا، حتی تصورشم ترسناکه"
"هعی همینم مونده دوست صمیم با دشمنم کاپل بشه"
"اینکارو نمیکنم مطمئن باش، بعدشم من استریتم"
"افرین پسر خوب "
فلیکس لبخند دندون نمایی زد و بازوی هان رو محکم تر گرفت
کنی بعد هان گفت:
"خب کجا قراره بخوابیم حالا؟"
"نمیدونم ببین اونجا(اشاره کرد به معلمشون) داره یچیزایی میگه بیا ازش بپرسیم"
"ولش کن این دیونه است عین صبح متو میندازه پیش اون لی مینهو"
"خب الان یهو و خود به خود بریم توی یه اتاق؟ "
"اره"
"قطعا معلم دعوامون میکنه"
"غلط کرده بهتر از لی مینهو و هوانگ هیونجینه که"
ادامه دارد.....
Part 11
صبح روز اردو، حیاط مدرسه برخلاف همیشه پر از سر و صدا بود همه ی دانشآموزا با کولهپشتی و چمدون های کوچک دور هم جمع شده بودن و درباره اردو حرف میزدن
فلیکس با یک لیوان نوشیدنی توی دستش از در مدرسه وارد شد و با دیدن هان براش دست تکون داد
"سلااام"
هان که با خوراکی هاش مشغول بود با دیدن فلیکس گفت :
"سلام چه عجب اومدی تو "
فلیکس لبخند خجالتی زد و گفت:
"ببخشید خواب افتادم"
"البته چیزی هم از دست ندادی بیا بگیر بشین خوراکی بخوریم "
"باشهه"
فلیکس کنار هان نشست و با خوردن چیپس گفت:
"چرا حرکت نمیکنیم؟ ساعت 9 شده"
"اتوبوس بی صاحبشون خرابه "
"آها"
فلیکس خواست چیزی بگه اما صدای معلم حرفش رو قطع کرد
"همه آماده بشین! ده دقیقه دیگه حرکت میکنیم"
دانشآموزا کمکم به سمت اتوبوس رفتن
فلیکس و هان کنار هم سوار شدن و روی صندلیهای وسط نشستن، چند دقیقه بعد هیونجین و لینو هم وارد اتوبوس شدن و پشت سر فلیکس و هان نشستن که معلم اومد داخل و گفت:
" باید به ترتیب لیست داخل دستم بشینید پس کیم جی وون و کانگ یون وو روی این صندلی بشینن....."
کمی بعد گفت:
"لی فلیکس و هوانگ هیونجین هم کنار هم بشینن "
نگاهی به هان انداخت که کنار فلیکس نشسته بود که گفت:
"هان جیسونگ! فقط جاتو با هوانگ هیونجین عوض کن"
هان خواست اعتراضی کنه که با فکر کردن به دردسرش پاشد و رو به فلیکس گفت: "نمیدونم چرا اینجوریه ولی وقتی شانس رو پخش میکردن من توی دستشویی بودم"
و جاشو عوض کرد
فلیکس خنده ای کرد و گفت:
"دلم برات تنگ میشه دوست جونم"
و با دیدن جثه ی هیونجین یهو ساکت شد و بعد با تردید گفت:
"اوه، هیونجین هیونگ مثل اینکه باید کنار هم بشینیم"
هیونجین با همون حالت سرد و مغرورش گفت:
"به نظرت این خبر خوبیه؟"
فلیکس مکثی کرد و گفت:
"ب...بده؟!"
"نمیدونم"
"نگران نباش سعی میکنم اذیتت نکنم یا روی مخت نرم یا اصن جوری رفتار میکنم که انگار وجود ندارم اصن میخوای برم با معلم حرف بزنم که جامو با لینو عوض کنم؟ "
"بیخیال لازم نیست اینطوری رفتار کنی "
فلیکس لبخندی محو و مؤدبانه ای زد و بعدش از شیشه ی اتوبوس به بیرون خیره شد...
(پرش زمانی)
یه ساعت که گذشته بود هیونجین روی شونه اش چیزیو حس کرد، نگاهی به شونه اش انداخت که دید سر فلیکسه که خوابش برده، کمی بهش خیره شد و بعدش بی توجه و خونسرد نگاهشو به رو به رو داد....
با صدای ترمز اتوبوس دبیر گفت :
"بچه ها رسیدیم لطفا پیاده بشید و وسایلتون رو بردارید"
هیونجین با دستش سر فیلیکس رو کمی تکون داد و گفت :
" احیانا میخوای کل روز رو اینجا بخوابی؟"
ویو فلیکس
با شنیدن صدای هیونجین کمی چشمامو باز کردم و با درک موقعیت چشمام گرد شد و سریع سرمو از روی شونه اش برداشتم و گفتم:
"ب....ببخشید نمیخواستم اینجوری بخوابم، اذیت شدی؟ واقعا عذر میخوام"
"مشکلی نداره ، بلند شو تا اون کله فندقی جا نزاشتت "
سری تکون دادم و با برداشتن کوله پشتیم و چمدونم هان رو پیدا کردم و دستمو دور بازوش حلقه کردم و طوری که خودمون دوتا بشنویم گفتم:
"حس میکنم خطر از بیخ گوشم رد شد یا شایدم الان اگر زنده ام بخاطر اینه که هوانگ هیونجین امروز عصبی نیست"
هان نگاه متعجبی تحویل فلیکس داد و گفت:
"خب چه دست گلیه به آب دادی که اینجوری معجزه رخ داده "
"وای شاید باورت نشه ولی من روی شونه ی هیونجین خوابم برده بود و اون بهم چیزی نگفت باورت میشه؟ "
"برگام ، لابد چیزی زده که اینجوری شده"
فلیکس نگاه گیجی به هان انداخت و گفت:
"مگه دانش آموز هاهم میتونن مواد مصرف کنن؟"
" هی رفیق منو تو یه شباهت داریم جفتمون وقتی که میخواستن بینمون چیزیو تقسیم کنن تو دستشویی بودیم ولی با این تفاوت که وقتی میخواستن عقل پخش کنن تو داخل دستشویی بودی و برای من موقع پخش کردن شانس"
فلیکس پشت سرشو خاروند و گفت:
"منظورت چیه؟"
"هیچی جنابعالی برو رو شونه هیونجین بخواب تا پاره ات کنه"
"اون فقط یه اتفاق بود و لازمه اینو بگم که دیگه جرعت ندارم تکرارش کنم"
"حالا نکنه جدی جدی عاشقت شده"
"چی میگی بابا، حتی تصورشم ترسناکه"
"هعی همینم مونده دوست صمیم با دشمنم کاپل بشه"
"اینکارو نمیکنم مطمئن باش، بعدشم من استریتم"
"افرین پسر خوب "
فلیکس لبخند دندون نمایی زد و بازوی هان رو محکم تر گرفت
کنی بعد هان گفت:
"خب کجا قراره بخوابیم حالا؟"
"نمیدونم ببین اونجا(اشاره کرد به معلمشون) داره یچیزایی میگه بیا ازش بپرسیم"
"ولش کن این دیونه است عین صبح متو میندازه پیش اون لی مینهو"
"خب الان یهو و خود به خود بریم توی یه اتاق؟ "
"اره"
"قطعا معلم دعوامون میکنه"
"غلط کرده بهتر از لی مینهو و هوانگ هیونجینه که"
ادامه دارد.....
- ۱۱۸
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط