#قرارداد_دوستانه s2p11
#قرارداد_دوستانه s2p11
ویو هانا :
باید میرفتم فرودگاه؟؟
شاید
ولی ترجیح دادم بمونم خونه و یه رسپی جدید رو امتحان کنم .
هیچوقت به آشپزیم شک نداشتم ، میدونستم اینجوری نامجون خوشحال تر میشه .
لیلی همیشه میگفت حاضره ساعت ها منتظر بمونه تا براش غذا درست کنم ولی دست پخت منو بخوره .
بلند شدم و غذا درست کردم .
صدای زنگ درو شنیدم ، باورم نمیشه بعد اینهمههههه مدت بلاخره برگشتن .
تقریبا داشتم با صورت میخوردم زمین .
درو که باز کردم با همون عطر همیشگی مواجه شدم .
دستاشو باز کرده بود و منتطر بود در باز بشه .
خودمو توی بغلش انداختم .
ویو نامجون ۲ روز پیش :
وارد مغازه شدم .
با اولین نگاه چشممو گرفت ، به نظرم قشنگ ترین کفشی بود که میتونستم توی پاهاش ببینم .
جانگکوک اومد و درست پشتم وایساد.
کوک : وای...قشنگه ، میخوای بخریش؟؟؟
نامجون : قطعاا میخرم...
ویو نامجون حال :
بعد از اینکه غذا رو خوردیم روی مبل نشست و منتظر موند تا برم پیشش.
نامجون : هانا... یه دقیقه وایسا.
وارد اتاق شدم و دستمو سمت چمدون بردم .
بگ مشکی طلایی رو از داخلش درآوردم.
و از اتاق بیرون رفتم .
رفتم و جلوی پاهاش زانو زدم و یکی از پاهاشو توی دستم گرفتم .
کفشو آروم پاش کردم...
هانا : وای...این...
نامجون این خیلی قشنگه...
نامجون : بلند شو یکم قدم بزن ببین دوسش داری :)))
تو پاش از چیزی که فکر میکردم حتی قشنگ تر هم بود...
رنگ شرابی خیلی بهش میومد .
لز طرفی رنگ مورد علاقشم بود.
نمیتونستم ازش چشن بردارم واقعا زیباست...
این یه پارت شب ام یه پارت دیگه آپ میشه 🥹
ویو هانا :
باید میرفتم فرودگاه؟؟
شاید
ولی ترجیح دادم بمونم خونه و یه رسپی جدید رو امتحان کنم .
هیچوقت به آشپزیم شک نداشتم ، میدونستم اینجوری نامجون خوشحال تر میشه .
لیلی همیشه میگفت حاضره ساعت ها منتظر بمونه تا براش غذا درست کنم ولی دست پخت منو بخوره .
بلند شدم و غذا درست کردم .
صدای زنگ درو شنیدم ، باورم نمیشه بعد اینهمههههه مدت بلاخره برگشتن .
تقریبا داشتم با صورت میخوردم زمین .
درو که باز کردم با همون عطر همیشگی مواجه شدم .
دستاشو باز کرده بود و منتطر بود در باز بشه .
خودمو توی بغلش انداختم .
ویو نامجون ۲ روز پیش :
وارد مغازه شدم .
با اولین نگاه چشممو گرفت ، به نظرم قشنگ ترین کفشی بود که میتونستم توی پاهاش ببینم .
جانگکوک اومد و درست پشتم وایساد.
کوک : وای...قشنگه ، میخوای بخریش؟؟؟
نامجون : قطعاا میخرم...
ویو نامجون حال :
بعد از اینکه غذا رو خوردیم روی مبل نشست و منتظر موند تا برم پیشش.
نامجون : هانا... یه دقیقه وایسا.
وارد اتاق شدم و دستمو سمت چمدون بردم .
بگ مشکی طلایی رو از داخلش درآوردم.
و از اتاق بیرون رفتم .
رفتم و جلوی پاهاش زانو زدم و یکی از پاهاشو توی دستم گرفتم .
کفشو آروم پاش کردم...
هانا : وای...این...
نامجون این خیلی قشنگه...
نامجون : بلند شو یکم قدم بزن ببین دوسش داری :)))
تو پاش از چیزی که فکر میکردم حتی قشنگ تر هم بود...
رنگ شرابی خیلی بهش میومد .
لز طرفی رنگ مورد علاقشم بود.
نمیتونستم ازش چشن بردارم واقعا زیباست...
این یه پارت شب ام یه پارت دیگه آپ میشه 🥹
- ۶۲
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط