{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#بادیگارد_سرد_من

#بادیگارد_سرد_من



پارت ²²

ویو لارا____

_______تکیه به دشمن





تنها جایی که می‌تونستم برم، عمارت یونگی بود. تنها کسی که شاید بتونه توی این وضعیت بهم کمک کنه....

چند دقیقه بعد، با صدای کشیده‌شدن ترمز، جلوی عمارت ایستادم. نفس‌هام هنوز بریده‌بریده بود و طعم فلز توی دهنم می‌پیچید....

در رو با سختی باز کردم. جیا، که تا اون لحظه فقط ساکت و خیره به روبرو نشسته بود، با تعجب به بیرون نگاه کرد. دست کوچکش را گرفتم، سعی کردم تا جایی که می‌توانم خم شوم تا قدش بلندتر به نظر برسد...



"بیا عزیزم."



با هم از پله‌های سنگی بالا رفتیم. هر قدم، انگار یک دنیا درد را روی دوشم سنگینی می‌کرد. رسیدیم به در اتاق یونگی. قبل از اینکه بتوانم در بزنم، سوهون، بادیگاردش، که انگار از ناکجاآباد ظاهر شد، جلو آمد.....

سوهون با دیدنم، چشم‌هایش گرد شد.


"لارا؟ تو…"


"هیس!"


صدایش را بریدم.


"هیچی نپرس."



صدایم ضعیف بود، اما قاطعیتش را حفظ کردم.



"آقای مین توی اتاق هستن؟"


سوهون، با گیجی، سری تکان داد.


"آره…"

در زدم. خیلی آرام. بعد، بدون اینکه منتظر اجازه بمانم، در را باز کردم.



یونگی پشت میز کارش نشسته بود و غرق در پرونده‌ها بود. نور چراغ مطالعه روی صورتش افتاده بود. با شنیدن صدای باز شدن در، سرش را بالا آورد. نگاهش اول روی من ثابت ماند، بعد به جیا که پشت پایم ایستاده بود، افتاد....

ابروهایش بالا رفت. صورتش انگار سنگی شد. از پشت میز بلند شد و با گام‌های سریع به سمتم آمد....

وقتی روبروی من ایستاد، دیگر نتوانستم مقاومت کنم. دنیای اطرافم شروع به چرخیدن کرد. درد، ضعف، و تمام فشاری که تحمل کرده بودم، مثل موجی مرا در بر گرفت....


خودم را در آغوشش انداختم. تمام وزنم را روی او انداختم. دیگر نمی‌توانستم بایستم.


همان‌طور که صورتم را به یقه‌ی کتش فشار می‌دادم، طوری که فقط خودش بشنود، با صدایی که از شدت درد و ضعف به سختی شنیده می‌شد، زمزمه کردم:



"یـ… یونگی… خواهش می‌کنم…"



نفسی لرزان کشیدم.



"جیا رو ببر… ببرش یه اتاق دیگه… رسیدگی کن بهش… لطفاً…"



دستانم را روی بازویش سفت کردم.



"نـ… نباید منو… تو این حـ… حالت ببینه…"




ادامه دارد....

حمایت کنید و نظر بدین لایک یادتون نره عشقهای منننن🎀🎀
دیدگاه ها (۳)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤پارت ۳ | «اتاقی که مال جیا شد»...

پارت ۳: اتاقِ کنترلماشینِ مشکی بی‌صدا روی سنگ‌فرش‌هایِ حیاطِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط