پارت ²
پارت ²
یونگی چند ثانیه ایستاده بود و بهش نگاه میکرد. صورتش هیچ تغییری نکرده بود. نه شوک، نه تعجب. فقط یه نگاه آروم، همون نگاهی که همیشه توی چشماش بود وقتی به سویون نگاه میکرد.
سویون با صدای لرزون دوباره گفت: «شنیدی چی گفتم؟ ما خواهر و برادر نیستیم. من... من فرزند خواندهام.»
یونگی بالاخره تکون خورد. اومد نشست کنارش روی فرش. کاغذ رو از دستش گرفت، یه نگاه بهش انداخت و بعد آروم گذاشتش کنار.
«میدونستم.»
سویون چشمهاش گرد شد. «چی؟»
«از همون روز اول که اومدی توی این خونه. من هشت سالم بود. تو شیش سالت بود. مامان و بابا بهم گفتن. گفتن که تو قراره خواهرم بشی. ولی من...» یه مکث کوتاه. «من هیچوقت نتونستم به چشم خواهر نگاهت کنم.»
سویون نفسش بند اومد. «یعنی تو... همه این سالها...»
«همه این هجده سال.»
سکوت سنگینی افتاد بینشون. فقط صدای باد بود و تیکتاک ساعت دیواری.
سویون نگاهش رو دزدید. «چرا هیچوقت بهم نگفتی؟»
«چون تو خواهر میخواستی باشی. چون تو توی این خونه بزرگ شدی با این باور که من برادرتم. من نمیتونستم اون باور رو ازت بگیرم. نمیتونستم دنیات رو بهم بریزم.»
سویون لب گزید. اشک توی چشماش جمع شده بود. «ولی الان دنیام بهم ریخت.»
یونگی دستش رو دراز کرد، اما دستش موند توی هوا. نزدیک بود صورتش رو لمس کنه، ولی نشد. دستش رو کشید عقب.
«میتونم برات چای بریزم؟ مثل همیشه.»
سویون با لبخند گریهآلودی سر تکون داد. «مثل همیشه.»
یونگی بلند شد و رفت سمت آشپزخونه. ولی این بار، قدمهاش سنگینتر از همیشه بود. چون میدونست که از امشب، همه چیز فرق میکنه. دیگه نمیتونست پشت کلمه «برادر» قایم بشه...
یونگی چند ثانیه ایستاده بود و بهش نگاه میکرد. صورتش هیچ تغییری نکرده بود. نه شوک، نه تعجب. فقط یه نگاه آروم، همون نگاهی که همیشه توی چشماش بود وقتی به سویون نگاه میکرد.
سویون با صدای لرزون دوباره گفت: «شنیدی چی گفتم؟ ما خواهر و برادر نیستیم. من... من فرزند خواندهام.»
یونگی بالاخره تکون خورد. اومد نشست کنارش روی فرش. کاغذ رو از دستش گرفت، یه نگاه بهش انداخت و بعد آروم گذاشتش کنار.
«میدونستم.»
سویون چشمهاش گرد شد. «چی؟»
«از همون روز اول که اومدی توی این خونه. من هشت سالم بود. تو شیش سالت بود. مامان و بابا بهم گفتن. گفتن که تو قراره خواهرم بشی. ولی من...» یه مکث کوتاه. «من هیچوقت نتونستم به چشم خواهر نگاهت کنم.»
سویون نفسش بند اومد. «یعنی تو... همه این سالها...»
«همه این هجده سال.»
سکوت سنگینی افتاد بینشون. فقط صدای باد بود و تیکتاک ساعت دیواری.
سویون نگاهش رو دزدید. «چرا هیچوقت بهم نگفتی؟»
«چون تو خواهر میخواستی باشی. چون تو توی این خونه بزرگ شدی با این باور که من برادرتم. من نمیتونستم اون باور رو ازت بگیرم. نمیتونستم دنیات رو بهم بریزم.»
سویون لب گزید. اشک توی چشماش جمع شده بود. «ولی الان دنیام بهم ریخت.»
یونگی دستش رو دراز کرد، اما دستش موند توی هوا. نزدیک بود صورتش رو لمس کنه، ولی نشد. دستش رو کشید عقب.
«میتونم برات چای بریزم؟ مثل همیشه.»
سویون با لبخند گریهآلودی سر تکون داد. «مثل همیشه.»
یونگی بلند شد و رفت سمت آشپزخونه. ولی این بار، قدمهاش سنگینتر از همیشه بود. چون میدونست که از امشب، همه چیز فرق میکنه. دیگه نمیتونست پشت کلمه «برادر» قایم بشه...
- ۳۸۴
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط