{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به امید دیدار

«به امید دیدار»

خودم این سو و دلم جایی در این حوالی، روی دوش مردمانی است که سوی آرامگاه ابدی می‌روند. در انتظار دیدارم. آمده‌ام برای وداع، اما تو را چگونه باید بدرقه کنم؟ ما هرگز خداحافظی نمی‌کردیم. می‌دانستیم به زودی دوباره دیداری در راه است.
با ورودت، هیاهویی برپا می‌شود. وای عزیزکم، اکنون می‌بینی چقدر دوستت دارند؟ بخاطر حرف‌هایشان، از رویاهایت هم گذشتی حال حسرتت به سر آمد. محبوب دل‌ها شدی.
سیاه‌پوشان، تو را سوی من می‌آورند. گویی زمین با من سر ستیز دارد که با نزدیک‌تر شدنت، مرا بیش از پیش به سوی خویش می‌کشد. چنان که استقامت زانوهایم در برابر این هجوم ناگهانی شکسته می‌شود. به روی خاک می‌افتم. دست‌هایم زمین را چنگ می‌زنند. از جنس من است. امروز من با خاک یکی هستم.
می‌بینم تو را در میان آن چارچوب چوبی، در آخرین دیدار، سپید بر تن کرده‌ای فرشته‌ی من.
وای عزیزکم! چرا ما قولمان را در گوش زمان خواندیم؟چرا با صدای بلند قول دادیم طوری کنار هم بمانیم که دوستیمان ابدیت را رقم بزند؟ مگر نمی‌دانستیم این دنیای کینه‌توز از ابدیت بیزار است؟ حال آسمانش تو را در آغوش گرفته و من دستم نمی‌رسد از او پس بگیرمت. پیش چشمانم، تو را به سوی آن حفره‌ی تاریک می‌برند . زمین دهان باز کرده و با نگاه گرسنه‌اش، انتظار جسم نحیفت را می‌کشد. می‌خواهم به سویت پرواز کنم. تو را جوری در آغوش بکشم که بخشی از جانم شوی، سپس نیمی از عمرم را به تو ببخشم تا بازگردی به من. روی زمین به سویت می‌خزم دستانم اما اسیر مزاحمان اطراف شده‌اند. سعی می‌کنند با من سخن بگویند. صداهای نامفهومی که نقطه‌ی اشتراکشان خواهش برای آرام بودنم است. چگونه آرام گیرم؟ پیش چشمانم ستاره‌ام در آغوش خاک دفن می‌شود و تاریکی، چو شلاقی بر قامت شمع قلبم فرود می‌آید. پیش چشمانم تو می‌روی و به جز جسمم، تمام مرا همراه خود به زیر خاک می‌بری.
آرزوهایی که در آسمان خیالمان چیدیم، از چشمانم سقوط می‌کنند. روی زمین فرو می‌افتند و محو می‌شوند، گویی هرگز وجود نداشتند. شمع‌ها می‌سوزند و تمام می‌شوند. سایه‌ها خورشید را به پشت کوه‌ها می‌رانند. آن‌هایی که آمده بودند برای وداع، کم‌کم می‌روند. من می‌مانم و یک مزار، و یک قصه‌ی ناتمام. داستان ما هرگز کامل نمی‌شود، چرا که نیمه‌کاره بودن این داستان، خود حکایتی جداست. ساعت‌ها در گذرند و من، نه تاب رفتن دارم، نه توان وداع. زمزمه می‌کنم: «باشد که باز ببینمت... به امید دیدار، عزیزکم.»
آری، به امید دیدار..چرا که اگر این دنیا به قدر دیدن دوباره‌ی تو بخشنده نباشد، پس هرگز سزاوار نفس هایی که در آن کشیدیم نبوده است.


#افکار_ابی
دیدگاه ها (۰)

«وقتی فرشته ای آرزو میکند » دست غبار گرفته ام را با انگشت...

«من زنده ام» پاهای خسته ام را از اسارت کفش ازاد میکنم. قدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط