من کسی را می شناسم که دوستش دارم و دوستم ندارد، شب ها بی
من کسی را می شناسم که دوستش دارم و دوستم ندارد، شب ها بی تاب خیره به یک عکس می نشینم،
حرف می زنم
دلتنگ می شوم و او نزدیک و نزدیک تر می شود به کسی دیگر و در آرزوی تمام شدن احساس من...
کسی را می شناسم که دوستم دارد و من دوستش ندارم،هر روز هزار قدم برای راضی کردنم بر می دارد و من هزارها قدم دور می شوم...
کسی را می شناسم که یک زمان دوستش داشتم و امروز فقط یک خاطرست، بی هیچ احساس...
کسی را می شناسم که روزی دوست ترین من بود، نزدیک تر از خودم به خودم
و امروز دشمن ترین، دورتر از
هر که تا امروز شناختم...
آری...
تمام اینها زندگیست
ولی، کاش میان اینها کمی، فقط کمی آرامش بود
حرف می زنم
دلتنگ می شوم و او نزدیک و نزدیک تر می شود به کسی دیگر و در آرزوی تمام شدن احساس من...
کسی را می شناسم که دوستم دارد و من دوستش ندارم،هر روز هزار قدم برای راضی کردنم بر می دارد و من هزارها قدم دور می شوم...
کسی را می شناسم که یک زمان دوستش داشتم و امروز فقط یک خاطرست، بی هیچ احساس...
کسی را می شناسم که روزی دوست ترین من بود، نزدیک تر از خودم به خودم
و امروز دشمن ترین، دورتر از
هر که تا امروز شناختم...
آری...
تمام اینها زندگیست
ولی، کاش میان اینها کمی، فقط کمی آرامش بود
- ۱.۲k
- ۱۷ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط