{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیشب با خدا دعوایم شد

دیشب با خدا دعوایم شد
باهم قهر کردیم ...
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد
....رفتم گوشه ای نشستم چند قطره اشک ریختم. وخوابم برد صبح که بیدار شدم
مادرم گفت
نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی می آمد
دیدگاه ها (۲)

گاهــــــے چه اصـــــرار بــــيهوده ايســـــت... اثـ...

یــه دریــا اشــــک بــرای ریـخــتــن دارم...یــه دِلِ گــرف...

لبخندتبه كدام پيامبر رفتهكه معجزه مي كند...

ببار باران خیلی وقت است که... دلم هوای خودم راکرده... ببار.....

پارت۵~Goddess ~رمان

my favorite enemy p5ویو هلنا: صبح بیدار شدم و تمام بدنم درد ...

Plan Aتیلور: دیگه تصمیم گرفتیم بخوابیم خوابیدیم.و صبح بیدار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط