{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به دنبال هم...

به دنبال هم...


پارت ۱...


شروع...

* ویو انیا *

در ذهن انیا : هوف یه سالی میشه که مامان بابای انیا واقعا با هم ازدواج کردن و انیا واقعا خوشحالم از اون ور دایی ( یوری ) با خانم هانامارا ازدواج کرده اون واقعا مهربونه خیلی با انیا خوبه و به هر حال الان انیا تو اتبوسه داره میره مدرسه تا معلما بهش درسو مشق بدن ولی فکر کنم من عاشق دامیان شد...وایسا الان دارم چی میگم...چرا دارم به این فکر میکنم..‌.؟؟؟

* ویو من یعنی نویسنده *

که همون موقع اتوبوس توقف میکنه همه‌ی بجه ها پیاده میشن وقتی انیا پیاده شد و پاشو تو حیاط مدرسه گذاشت یه چیز سنگین رو تو بغلش حس کرد هره درسته اون...بوی بود

بکی : سلام انیااااااا جونننننم

انیا : سلام بکی

بکی : راستی...

وقتی که بکی می‌خواست یه چیزی بگه که دامیان پرید وست حرفش

دامیان : وای ببین دو تا زشت با هم دوس شدن جوری حرف میزنن که انگار ۵۹ ساله همو ندیدن

بکی : اهای بهت یاد ندادن نپری وست هر بقیه و نه که انقدر خودت خوشگلی ( به حالت مسخره کردن گفت )

انیا : بیا بکی اینجا جای ما نیست

بکی : حق با توعه انیا

دامیان : ببین چقدر مثل ترسو ها دارن فرار میکنن

' مکان : سر کلاس '

هندرسون : بچه ها گوش کنین قراره این آخر هفته به یه سفر تفریحی و علمی بریم و میخوام رای گیری کنم که کی با کی گروه میشه
انیا و دامیان
بکی و اوین
هانا و هاناواس
و..................
















بچه ها ببخشید این مارت اولیه خیلی کم شد پارت بعد ام الان میدم
دیدگاه ها (۱)

به دنبال هم..پارت ۲ ...شروععععع...* ویو دامیان *در ذهن دامیا...

بچه ها میخوام شرت بزارم...شرت پارت بعد ۱ فالوور ۳ کامنت و ۴ ...

همین الان میخوام توضیحات رو بدم که بریم سر رمان.....انیا خور...

۳۰ تای شدنمون مبارککککککک بچه ها ممنون که همایت کردید از این...

شروع رمانبه دنبال همپارت ۳ذهن دامیان : امکان نداره..باید جلو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط