Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۶۱
ایزابلا سرش را تکون داد و نگاهش را از نامه برداشت، چشمانش برق میزد...نه از خنده.. از چیزی شبیه حسرت!
ایزابلا«آره! اینا رو اون نوشته... وقتی بچه بوده..»
آنا با دقت به عکسها نگاه کرد... انگار داشت پدرش را برای اولین بار میدید...نه رئیس مافیا. بلکه فقط یک پسر بچه...
آنا«من هیچ وقت فکر نمیکردم بابام... اینقدر تنها بوده باشه! »
ایزابلا«تنها بودنش از همون موقع شروع شد،قبل از خیلی چیزا...»
آنا برگشت به نامه ها...دستخط خشن و بچگانه را زیر لب زمزمه کرد«"بهش میگم آنجل...اون فرشته منه"...»
سکوت فضای اتاق رو پر کرد...
آنا«ایزابلا... تو میدونستی بابام اینقدر به تو فکر میکرده؟»
ایزابلا«نه...تازه دارم میفهمم!»
آنا«حالا که میدونی... چی احساس میکنی؟»
ایزابلا چند لحظه فکر کرد...بعد دستش را روی گردنبندش گذاشت...روی خون مادرش...
ایزابلا«احساس میکنم... شاید بعضی آدما قرار نیست هیولا به دنیا بیان... بعضیا... هیولا میشن چون کسی نبوده که نذاره هیولا بشن!»
آنا«تو اون کسی بودی که میتونستی نذاری؟»
ایزابلا«نشد!من رفتم... یادم رفت... اون موند و تنها شد...»
آنا دستش را روی دست ایزابلا گذاشت«ولی برگشتی،دوباره...این بار یادت نمیره!»
ایزابلا لبخند زد، یه لبخند کوچکی که پر از درد و امید بود..صدای قدم از پشت در آمد. هر دو برگشتند...در باز شد، مایکل ایستاد... صورتش مثل همیشه خشک، ولی تو چشمهاش یه اضطراب کوچک بود!
مایکل«خانوم آنا... یه خبر دارم!»
آنا«چی؟»
مایکل نگاهش به ایزابلا اافتا و مکث کرد.....
مایکل«پدر ایزابلا اومده....دم در عمارته، میخواد باهاش حرف بزنه!»
صورت ایزابلا رنگ پرید.....
آنا«نذارین بیاد تو....به بابام گفتی؟»
مایکل«رئیس هنوز خبر نداره.... خواستم اول به شما بگم»
ایزابلا بلند شد و نفس عمیقی کشید...
ایزابلا«میخوام باهاش حرف بزنم!»
آنا«ایزابلا! اون مرد... اون دیگه پدرت نیست... اون قاتل مادرته!یادت هست؟ »
ایزابلا«میدونم! به خاطر همین میخوام باهاش حرف بزنم..»
آنا به مایکل نگاه کرد و مایکل سرش را تکون داد...
آنا«خیلی خب! ولی من باهات میام... تنها نمیذارمت»
ایزابلا دست آنا را گرفت هر دو به سمت در رفتند.....
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۶۱
ایزابلا سرش را تکون داد و نگاهش را از نامه برداشت، چشمانش برق میزد...نه از خنده.. از چیزی شبیه حسرت!
ایزابلا«آره! اینا رو اون نوشته... وقتی بچه بوده..»
آنا با دقت به عکسها نگاه کرد... انگار داشت پدرش را برای اولین بار میدید...نه رئیس مافیا. بلکه فقط یک پسر بچه...
آنا«من هیچ وقت فکر نمیکردم بابام... اینقدر تنها بوده باشه! »
ایزابلا«تنها بودنش از همون موقع شروع شد،قبل از خیلی چیزا...»
آنا برگشت به نامه ها...دستخط خشن و بچگانه را زیر لب زمزمه کرد«"بهش میگم آنجل...اون فرشته منه"...»
سکوت فضای اتاق رو پر کرد...
آنا«ایزابلا... تو میدونستی بابام اینقدر به تو فکر میکرده؟»
ایزابلا«نه...تازه دارم میفهمم!»
آنا«حالا که میدونی... چی احساس میکنی؟»
ایزابلا چند لحظه فکر کرد...بعد دستش را روی گردنبندش گذاشت...روی خون مادرش...
ایزابلا«احساس میکنم... شاید بعضی آدما قرار نیست هیولا به دنیا بیان... بعضیا... هیولا میشن چون کسی نبوده که نذاره هیولا بشن!»
آنا«تو اون کسی بودی که میتونستی نذاری؟»
ایزابلا«نشد!من رفتم... یادم رفت... اون موند و تنها شد...»
آنا دستش را روی دست ایزابلا گذاشت«ولی برگشتی،دوباره...این بار یادت نمیره!»
ایزابلا لبخند زد، یه لبخند کوچکی که پر از درد و امید بود..صدای قدم از پشت در آمد. هر دو برگشتند...در باز شد، مایکل ایستاد... صورتش مثل همیشه خشک، ولی تو چشمهاش یه اضطراب کوچک بود!
مایکل«خانوم آنا... یه خبر دارم!»
آنا«چی؟»
مایکل نگاهش به ایزابلا اافتا و مکث کرد.....
مایکل«پدر ایزابلا اومده....دم در عمارته، میخواد باهاش حرف بزنه!»
صورت ایزابلا رنگ پرید.....
آنا«نذارین بیاد تو....به بابام گفتی؟»
مایکل«رئیس هنوز خبر نداره.... خواستم اول به شما بگم»
ایزابلا بلند شد و نفس عمیقی کشید...
ایزابلا«میخوام باهاش حرف بزنم!»
آنا«ایزابلا! اون مرد... اون دیگه پدرت نیست... اون قاتل مادرته!یادت هست؟ »
ایزابلا«میدونم! به خاطر همین میخوام باهاش حرف بزنم..»
آنا به مایکل نگاه کرد و مایکل سرش را تکون داد...
آنا«خیلی خب! ولی من باهات میام... تنها نمیذارمت»
ایزابلا دست آنا را گرفت هر دو به سمت در رفتند.....
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۱۲۰
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط