Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 47
ایزابلا آنا رو گرفت و کشید سمت مبل که آنا افتاد روی مبل و ایزابلا هم پاش به مبل گر کرد افتاد روی آنا روی که آنا بین دست های ایزابلا و مبل حبس شد
آنا«چی کار میکنی؟ منحرفی چیزی هستی تو؟! »
و تو همین حین در اتاق باز شد، و مایکل ایستاد
چشمش به ایزابلا و آنا افتاد، ایزابلا افتاده بود روی آنا، دستهاش دور آنا بود... آنا هم بین مبل و ایزابلا گیر افتاده بود و صورتش قرمز شده بود
مایکل چند ثانیه بدون حرکت به اونا خیره شد...صورتش مثل همیشه خشک بود، ولی یک ابرویش کمی بالا رفت
مایکل: «... مزاحمتون شدم؟»
آنا سریع خودش را از زیر ایزابلا کشید بیرون و صاف نشست،موهاش به هم ریخته بود و صورتش عین گوجه فرنگی شده بود
آنا«ن.. نه....یه سوتفاهم »
ایزابلا که هنوز روی مبل افتاده بود و داشت از خنده پاره میشد، با صدای بلند گفت«سلام مایکل! چه خبر؟»
مایکل نگاهش را به آنا دوخت«خانوم آنا، رئیس شما رو میخواد»
آنا«الان؟»
مایکل«بله فوریه! »
آنا بلند شد....قبل از رفتن، یه نگاه به ایزابلا انداخت که هنوز داشت میخندید
آنا«تو دیوونهای میدونی؟»
ایزابلا«میدونم!»
آنا با حرص رفت بیرون...مایکل هم خواست برود که ایزابلا صداش کرد
ایزابلا«مایکل!»
مایکل ایستاد و برگشت
ایزابلا«خوب ازش مراقبت کن، اون دختر خوبیه.... لایق همه چی خوبه»
مایکل چند لحظه بهش نگاه کرد، صورتش هیچ احساسی نداشت،ولی ته چشمهاش، یه چیزی شبیه تشکر بود
مایکل«میدونم»
و رفت،در بسته شد،ایزابلا تنها موند، نفس عمیقی کشید،نگاهش به ساعت افتاد،ساعت ۹ شب بود..فردا همین موقع...
دستش رفت روی گردنبندش.... به خون مادرش فکر کرد، به ولادیمر فکر کرد،به پسری که ۲۲ سال پیش دستش رو گرفت
ایزابلا زمزمه کرد«فردا... همه چی عوض میشه....یا بهتر... یا بدتر، ولی دیگه مثل قبل نیست»
بلند شد،رفت کنار پنجره....بیرون باران گرفته بود قطرهها روی شیشه میلغزیدند....
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
پارت بعدی شب میزارم (اگه نت و ویسگون همکاری کنه😅)
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 47
ایزابلا آنا رو گرفت و کشید سمت مبل که آنا افتاد روی مبل و ایزابلا هم پاش به مبل گر کرد افتاد روی آنا روی که آنا بین دست های ایزابلا و مبل حبس شد
آنا«چی کار میکنی؟ منحرفی چیزی هستی تو؟! »
و تو همین حین در اتاق باز شد، و مایکل ایستاد
چشمش به ایزابلا و آنا افتاد، ایزابلا افتاده بود روی آنا، دستهاش دور آنا بود... آنا هم بین مبل و ایزابلا گیر افتاده بود و صورتش قرمز شده بود
مایکل چند ثانیه بدون حرکت به اونا خیره شد...صورتش مثل همیشه خشک بود، ولی یک ابرویش کمی بالا رفت
مایکل: «... مزاحمتون شدم؟»
آنا سریع خودش را از زیر ایزابلا کشید بیرون و صاف نشست،موهاش به هم ریخته بود و صورتش عین گوجه فرنگی شده بود
آنا«ن.. نه....یه سوتفاهم »
ایزابلا که هنوز روی مبل افتاده بود و داشت از خنده پاره میشد، با صدای بلند گفت«سلام مایکل! چه خبر؟»
مایکل نگاهش را به آنا دوخت«خانوم آنا، رئیس شما رو میخواد»
آنا«الان؟»
مایکل«بله فوریه! »
آنا بلند شد....قبل از رفتن، یه نگاه به ایزابلا انداخت که هنوز داشت میخندید
آنا«تو دیوونهای میدونی؟»
ایزابلا«میدونم!»
آنا با حرص رفت بیرون...مایکل هم خواست برود که ایزابلا صداش کرد
ایزابلا«مایکل!»
مایکل ایستاد و برگشت
ایزابلا«خوب ازش مراقبت کن، اون دختر خوبیه.... لایق همه چی خوبه»
مایکل چند لحظه بهش نگاه کرد، صورتش هیچ احساسی نداشت،ولی ته چشمهاش، یه چیزی شبیه تشکر بود
مایکل«میدونم»
و رفت،در بسته شد،ایزابلا تنها موند، نفس عمیقی کشید،نگاهش به ساعت افتاد،ساعت ۹ شب بود..فردا همین موقع...
دستش رفت روی گردنبندش.... به خون مادرش فکر کرد، به ولادیمر فکر کرد،به پسری که ۲۲ سال پیش دستش رو گرفت
ایزابلا زمزمه کرد«فردا... همه چی عوض میشه....یا بهتر... یا بدتر، ولی دیگه مثل قبل نیست»
بلند شد،رفت کنار پنجره....بیرون باران گرفته بود قطرهها روی شیشه میلغزیدند....
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
پارت بعدی شب میزارم (اگه نت و ویسگون همکاری کنه😅)
- ۶۲۷
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط