Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 62
راهرو طولانی بود...نور شمعها روی دیوارهای سنگی سایه میانداخت... ایزابلا و آنا کنارش به دنبال مایکل که جلوتر بود میرفتن و ر قدم، قلب ایزابلا تندتر میزد...
نه از ترس...بلکه از عصبانیت و از سالها دروغ ...از پدری که به جای پدر بودن، قاتل مادرش بود!
وقتی رسیدند به در بزرگ ورودی...مایکل ایستاد و برگشت «اینجاست... اون بیرونه!»
ایزابلا«تنها میرم بیرون»
آنا«ولی ایزابلا...»
ایزابلا«نگران نباش! فقط میخوام باهاش حرف بزنم... فقط همین...»
آنا چند لحظه نگاهش کرد... بعد سرش را تکون داد
آنا«اگه اون عو꙳ضی خواست کاری بکنه جیغ بزن، میام بیرون... اگه ۱۰ دقیقه طول کشید،بازم میام بیرون! قبول؟»
ایزابلا«قبول!»
دست آنا را فشرد و در را باز کرد... هوا سرد بود...باران نمیبارید، اما ابرها سنگین بودند...پدرش کنار یک ماشین سیاه ایستاده بود با کت گرانقیمت و موهای جوگندمی و همون لبخند همیشگی...همون لبخندی که پشتش چیزی جز پوچی نبود...
پدر ایزابلا«دخترم... خیلی وقته ندیدمت!»
ایزابلا جلو رفت....تا فاصله چند قدمی و ایستاد
ایزابلا «دیگه به من نگو "دخترم"»
پدرش ابروهاش را بالا انداخت«هان؟ چرا این حرف رو میزنی؟ مگه من چه کارت کردم؟»
ایزابلا«بگو چی کار نکردی آش꙳غال ...میدونم مامان رو تو کشتی!»
چهره پدرش برای لحظهای تغییر کرد...اما زود جبران کرد و همون لبخند سرد دوباره برگشت
پدر ایزابلا«کی بهت گفته؟ اون؟ میخواد منو ازت دور کنه....میخواد تو رو مال خودش کنه...اون یه دروغگوئه!»
ایزابلا تک خنده عصبی کرد «هه...جالبه....هنوزم زیر بار کارت نمیری....الکی نقش بازی نکن...نامه رو خودم دیدم... دستخط خودته!»
اول سکوت کل فضا حیاط رو پر کرد و بعد خنده پدرش سکوت رو شکست...خندهای که از هر لحاظ رو مخ ایزابلا بود....
پدر ایزابلا«خب....فرض کن من کشتمش، بعدش چی؟ میخوای چیکار کنی؟ به پلیس بگی؟فکر میکنی حرف تورو باور میکنن؟ مدرکی نداری دختر»
ایزابلا تک خنده سردی کرد«به پلیس بگم؟هه....مگه اسکلم؟!....یادت رفته شوهر من کیه؟..اوه یادم نبود تو تاحالا ندیدیش....»
پدرش چند قدم به سمتش آمد ولی ایزابلا عقب نرفت.!
پدر ایزابلا«تو هنوز نمیدونی با کی طرفی...اون آدم خوبی نیست! یه روز پشیمون میشی،ببین کی بهت گفتم»
ایزابلا«دقیقا اونی که اونو نمیشناسه تویی نه من، اتفاقا خیلی خوب میدونم کیه، تویی که نمیدونی با کی طرفی»
پدرش نگاه سردی بهش کرد و خواست حرفی بزنه که دقیقا تو همون لحظه، در عمارت باز شد.....
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
ببخشید دیر شد🙏یکم طول کشید تا تمرکز ام برا نوشتن جمع شه✨
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 62
راهرو طولانی بود...نور شمعها روی دیوارهای سنگی سایه میانداخت... ایزابلا و آنا کنارش به دنبال مایکل که جلوتر بود میرفتن و ر قدم، قلب ایزابلا تندتر میزد...
نه از ترس...بلکه از عصبانیت و از سالها دروغ ...از پدری که به جای پدر بودن، قاتل مادرش بود!
وقتی رسیدند به در بزرگ ورودی...مایکل ایستاد و برگشت «اینجاست... اون بیرونه!»
ایزابلا«تنها میرم بیرون»
آنا«ولی ایزابلا...»
ایزابلا«نگران نباش! فقط میخوام باهاش حرف بزنم... فقط همین...»
آنا چند لحظه نگاهش کرد... بعد سرش را تکون داد
آنا«اگه اون عو꙳ضی خواست کاری بکنه جیغ بزن، میام بیرون... اگه ۱۰ دقیقه طول کشید،بازم میام بیرون! قبول؟»
ایزابلا«قبول!»
دست آنا را فشرد و در را باز کرد... هوا سرد بود...باران نمیبارید، اما ابرها سنگین بودند...پدرش کنار یک ماشین سیاه ایستاده بود با کت گرانقیمت و موهای جوگندمی و همون لبخند همیشگی...همون لبخندی که پشتش چیزی جز پوچی نبود...
پدر ایزابلا«دخترم... خیلی وقته ندیدمت!»
ایزابلا جلو رفت....تا فاصله چند قدمی و ایستاد
ایزابلا «دیگه به من نگو "دخترم"»
پدرش ابروهاش را بالا انداخت«هان؟ چرا این حرف رو میزنی؟ مگه من چه کارت کردم؟»
ایزابلا«بگو چی کار نکردی آش꙳غال ...میدونم مامان رو تو کشتی!»
چهره پدرش برای لحظهای تغییر کرد...اما زود جبران کرد و همون لبخند سرد دوباره برگشت
پدر ایزابلا«کی بهت گفته؟ اون؟ میخواد منو ازت دور کنه....میخواد تو رو مال خودش کنه...اون یه دروغگوئه!»
ایزابلا تک خنده عصبی کرد «هه...جالبه....هنوزم زیر بار کارت نمیری....الکی نقش بازی نکن...نامه رو خودم دیدم... دستخط خودته!»
اول سکوت کل فضا حیاط رو پر کرد و بعد خنده پدرش سکوت رو شکست...خندهای که از هر لحاظ رو مخ ایزابلا بود....
پدر ایزابلا«خب....فرض کن من کشتمش، بعدش چی؟ میخوای چیکار کنی؟ به پلیس بگی؟فکر میکنی حرف تورو باور میکنن؟ مدرکی نداری دختر»
ایزابلا تک خنده سردی کرد«به پلیس بگم؟هه....مگه اسکلم؟!....یادت رفته شوهر من کیه؟..اوه یادم نبود تو تاحالا ندیدیش....»
پدرش چند قدم به سمتش آمد ولی ایزابلا عقب نرفت.!
پدر ایزابلا«تو هنوز نمیدونی با کی طرفی...اون آدم خوبی نیست! یه روز پشیمون میشی،ببین کی بهت گفتم»
ایزابلا«دقیقا اونی که اونو نمیشناسه تویی نه من، اتفاقا خیلی خوب میدونم کیه، تویی که نمیدونی با کی طرفی»
پدرش نگاه سردی بهش کرد و خواست حرفی بزنه که دقیقا تو همون لحظه، در عمارت باز شد.....
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
ببخشید دیر شد🙏یکم طول کشید تا تمرکز ام برا نوشتن جمع شه✨
- ۱.۴k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط