{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه

داستان کوتاه
داستان کوتاه: ما آدم نمی‌شیم..! «عزیز نسین/احمد شاملو»
حسین فرجی راد
نویسنده: حسین فرجی راد
منتشر شده در ۵ آذر ۱۳۹۴
داستان کوتاه: ما آدم نمی‌شیم..! «عزیز نسین/احمد شاملو»

صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمی‌شیم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:

«این چه جور حرف زدنیه آقا…شما همه را با خودتون قیاس می‌کنین! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کیش خود پندارد» خواهش می‌کنم حرف‌تونو پس بگیرین.»

من که اون وقت‌ها جوانی بیست و پنج ساله بودم با این یکی هم‌صدا شدم و در حالی که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:

– آخه حیا هم واسه ادمیزاد خوب چیزیه!

پیرمرد مسافر که همان جور از زور عصبانیت دیک دیک می‌لرزید دوباره داد زد:

– ما آدم نمی‌شیم.

مسافرین داخل قطار نیز تصدیق کرده سرشون را تکان دادند.

خون دوید تو سرم. از عصبانیت رو پا بند نبودم، داد زدم:

– مرتیکه الدنگ دبوری! مرد ناحسابی! مگه مخ از اون کله وامونده‌ت مرخصی گرفته، نه، آخه می‌خوام بدونم اصلا چرا آدم نمی‌شیم. خیلی خوب هم آدم می‌شیم… اینقدر انسانیم که همه مات‌شان برده… مسافرین تو قطار به حالت اعتراض به من حمله‌ور شدند که:

– نخیر ما آدم نمی‌شیم… انسانیت و معرفت خیلی با ما فاصله داره…

هم صدایی جماعت داخل قطار و داد و بیداد آن‌ها آتش پیرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت:

– ببین پسرجان، می‌فهمی، ما همه‌مون «آدم نمی‌شیم!» دوباره صداش رو کلفت کرد: «می‌شه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهیم شد.»

گفتم:

– زور که نیست، ما آدم می‌شیم…

پیرمرد تبسمی کرد و گفت:

– ما آدم می‌شیم، ولی حالا آدم نیستیم، اینطور نیست؟

صدامو در نیاوردم، اما از آن روز به این‌ور سال‌ها است که از خودم می‌پرسم: آخه چرا ما آدم نمی‌شیم؟…

زندان رفتن من در این سال‌های اخیر برام شانس بزرگی بود، که معما و مشکل چندین ساله‌ام را حل کرد و از روی این راز پرده برداشت. توی سالن بزرگ زندان با پنجاه نفر زندانی سیاسی کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم، شخصیت‌های مشهور و معروف از قبیل: حکام، روسای دوایر دولتی، وکلای معزول، مردان سیاسی کابینه‌ای سابق، مامورین عالی رتبه، مهندسین و دکترها محشور و آشنا شدم. اغلب آن‌ها از تحصیل کرده‌های اروپا و آمریکا بودند، اغلب کشورهای متمدن و ممالک توسعه یافته و توسعه نیافته و حتا عقب مانده را نیز از نزدیک دیده بودند. هر یک چندین زبان خارجی بلد بودند. مجالس بحث و انتقاد پیش می‌آمد و با این‌که با آن‌ها تناسب فکری نداشتم، خیلی چیزها ازشان یاد گرفتم، از همه مهم‌تر موفق به کشف راز و معمای قدیمی خود شدم. روزهای ملاقات زندانی‌ها که خانواده‌ام به دیدارم می‌آمدند خوب می‌دانستم که خبر خوشی برایم ندارند، کرایه منزل را پرداخت نکرده‌ایم، طلب بقال سرکوچه روز به روز زیادتر می‌شود و از این قبیل حرف‌ها، خبرهای ناخوش و کسل کننده…نمی‌دانستم چیکار کنم. سردرگم بودم، امیدم از همه جا قطع شده بود. با خودم گفتم داستانی می‌نویسم. شاید یکی از مجلات خریدارش باشد، با این تصمیم کاغذ و قلم به دست گرفتم، روی تختخواب زندان نشستم. اصلا مایل نبودم با پرحرفی وقت‌گذرانی کنم، با یاوه‌گویی وقتم را تلف کنم. هنوز چند سطری ننوشته بودم که، یکی از رفقای زندان جلوم سبز شد، کنار تخت نشست. اولین حرفی که زد:

– ما آدم نمی‌شیم، آدم نمی‌شیم…

من با سابقه‌یی که داشتم چون می‌خواستم داستان بنویسم از او نپرسیدم چرا؟ اما او مثل کسی که موظف است برای من توضیحی بدهد، گفت:

– خوب دقت کنین، می‌دانید چرا آدم نمی‌شیم؟

و بعد بدون آن‌که باز سوالی کرده باشم با عصبانیت شروع کرد:

– من تحصیل کرده کشور سوئیسم، شش سال آزگار در بلژیک جون کندم.

هم زنجیر من شروع کرد به گفتن ماجراها و جریانات دوران تحصیل و کار خود را در سوئیس و بلژیک که با شرح و بسط تمام تعریف کرد. من خیلی دلواپس بودم، ولی چاره‌ای نبود، نمی‌توانستم حرفی بزنم…در خلال صحبت‌هایش خود را با کاغذ‌ها سرگرم کردم. قلم را روی کاغذ گذاشتم، می‌خواستم به او بفهمانم که کار فوری و فوتی دارم، شاید داستانش را در چند جمله خلاصه کند و من از شرش خلاص شوم. اما به هیچ وجه نه متوجه می‌شد و نه دست بردار بود، اگه هم فهمیده بود خودش را به اون راه زده بود!

– اون جاها، کسی رو نمی‌بینی که تو دستش کتاب نباشه، اگه دو دقیقه هم بیکار باشن کتابشونو وا می‌کنن و شروع به خوندن می‌کنن. توی اتوبوس، توی ترن، همه جا کتاب می‌خونن. حالا فکرشو بکنین تو خونه‌شون چه می‌کنن! اگه ببینین از تعجب شاخ در میارین؛ هر کس بسته به معلومات خودش کتاب
دیدگاه ها (۱)

شب خوشخورشید ...بوسه های توگنجشککان پر گوی باغ اند

سلام.بنده خوب خدا بر قراری

now.. TAKE as you will, slake, solace, and possessWhile Yout...

میدانی ...شاید نا گفته هابهتر است نا گفته باقی بماند ؟

سفیر کبیر Grand Ambassador

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط