پارت پنجم / رمان برگ چهارم
پارت پنجم / رمان برگ چهارم
خورشید با سختی از پشت کوهها زد بیرون. بدنم از سرما میلرزید ولی دلم مثل آتیش بود. مویچیرو یهو ظاهر شد، انگار از تو خودِ مه دراومد! بدون اینکه نگام کنه گفت: «بوی ترست داره لو میده کجایی، اگه میخوای زنده بمونی باید این بو رو پاک کنی.»
یهو ناپدید شد و قبل اینکه بفهمم چی شد، شمشیرش رو گذاشت زیر گلوم. سرد و بیتفاوت گفت: «امروز قرار نیست با من بجنگی، امروز قراره با سایهی خودت و این مه بجنگی. یا برنده میشی یا همینجا دفن میشی.»
مهِ غلیظی همهجا رو گرفت. صدای جیغهای وحشتناکِ اون شبِ لعنتی توی گوشم پیچید. خواستم بترسم، ولی یاد حرفش افتادم: «نفس بکش. مه فقط یه حرکت نیست، باید با محیط یکی بشی.»
پارت بعدی = ۶ لایک 🥰☺
خورشید با سختی از پشت کوهها زد بیرون. بدنم از سرما میلرزید ولی دلم مثل آتیش بود. مویچیرو یهو ظاهر شد، انگار از تو خودِ مه دراومد! بدون اینکه نگام کنه گفت: «بوی ترست داره لو میده کجایی، اگه میخوای زنده بمونی باید این بو رو پاک کنی.»
یهو ناپدید شد و قبل اینکه بفهمم چی شد، شمشیرش رو گذاشت زیر گلوم. سرد و بیتفاوت گفت: «امروز قرار نیست با من بجنگی، امروز قراره با سایهی خودت و این مه بجنگی. یا برنده میشی یا همینجا دفن میشی.»
مهِ غلیظی همهجا رو گرفت. صدای جیغهای وحشتناکِ اون شبِ لعنتی توی گوشم پیچید. خواستم بترسم، ولی یاد حرفش افتادم: «نفس بکش. مه فقط یه حرکت نیست، باید با محیط یکی بشی.»
پارت بعدی = ۶ لایک 🥰☺
- ۷۲
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط