پارت ششم / رمان برگ چهارم

پارت ششم / رمان برگ چهارم

خورشید با سختی از پشت کوه‌ها زد بیرون. بدنم از سرما می‌لرزید ولی دلم مثل آتیش بود. مویچیرو یهو ظاهر شد، انگار از تو خودِ مه دراومد! بدون اینکه نگام کنه گفت: «بوی ترست داره لو میده کجایی، اگه می‌خوای زنده بمونی باید این بو رو پاک کنی.»

یهو ناپدید شد و قبل اینکه بفهمم چی شد، شمشیرش رو گذاشت زیر گلوم. سرد و بی‌تفاوت گفت: «امروز قرار نیست با من بجنگی، امروز قراره با سایه‌ی خودت و این مه بجنگی. یا برنده میشی یا همین‌جا دفن میشی.»

مهِ غلیظی همه‌جا رو گرفت. صدای جیغ‌های وحشتناکِ اون شبِ لعنتی توی گوشم پیچید. خواستم بترسم، ولی یاد حرفش افتادم: «نفس بکش. مه فقط یه حرکت نیست، باید با محیط یکی بشی.»

پارت بعدی = ۶ لایک 🥰☺
دیدگاه ها (۰)

My professorChapter: 2Part: 106(بچها پارت ۱۰۶ گزارش شده بودم...

پارت جدید..میگذرد..

پارت ۵۴

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۲: هن...

زیبای کوچک فریبکار

کونیچیوا مینا_سان 👋 ببخشید یه چند وقتیه نیستم.بنده برگشتم و ...

پارت ۷

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:5#انتخاب_امنچند دقیق...

Destiny part 10

### 🌑 پارت دوم: معامله‌ای در سکوتهنوز به خودم نیومده بودم که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط