رقص سایهها | پارت ۲۲:
رقص سایهها | پارت ۲۲:
در آستانهی سقوط شوگا با نگاهی سرد و بدونِ هیچگونه احساسی، دستش رو به سمتِ ماسکِ سیاهش برد. «سریع بیاید پشتِ من. اگه میخواید جیمین رو زنده ببینید، نباید از این مسیرِ جنگلی دور بشید.»
من، تهیونگ و جونگکوک مثلِ سایههایی که از دنبالِ ما میاومدن، پشتِ سرِ او حرکت میکردیم. سکوتِ سنگینِ جنگل فقط با صدایِ شکستنِ شاخهها و نفسهایِ تندِ ما شکسته میشد. هر لحظه احساس میکردیم یه جفت چشمِ بیرحم از بینِ درختها داره ما رو میپاد.
ناگهان، شوگا ایستاد. دستش رو بالا برد و به من اشاره کرد که ساکت باشم. چشمانش از شدتِ تمرکز، برق میزد.
چی شده؟» جونگکوک با صدایی که از شدتِ استرس میلرزید، پچپچ کرد.
شوگا جواب نداد. فقط با چشمهاش به سمتِ پشتِ سرمون اشاره کرد. من با ترسِ تمام، سرم رو چرخوندم. در میانِ مهِ غلیظ، نورِ قرمزِ عجیبی رو دیدم. نه، این فقط نور نبود… این صدایِ “تیک… تیک… تیک…” بود. صدایی که از دلِ تاریکی میاومد و با هر بارِ شنیدنش، خون توی رگهای من منجمد میشد.
«بدوووو!» شوگا با فریادی که انگار از تهِ چاه میاومد، تمامِ توانش رو گذاشت تا ما رو به سمتِ یکِ پرتگاهِ صخرهای بکشه.
ما با تمامِ سرعت دویدیم، اما درست وقتی که فکر کردیم به امنترین نقطه رسیدیم، زمینِ زیرِ پامون با یه لرزشِ وحشتناک تکون خورد. یه صدایِ غرشِ عظیم، مثلِ فرو ریختنِ کوه، همه جا رو پر کرد.
من خودم رو به زمین انداختم و تهیونگ و جونگکوک رو چسبیدم. اما یه چیزِ دیگه بود… یه چیزی که از میانِ مه، با سرعتی ماورایی به سمتِ ما میاومد. یه سایهیِ عظیم که انگار از خودِ تاریکی ساخته شده بود.
قبل از اینکه بتونم حتی فریاد بزنم، یه انفجارِ مهیبِ سفیدرنگ، تمامِ دیدِ من رو گرفت. دردِ شدیدی توی کلِ بدنم پیچید و احساس کردم دارم به سمتِ پایین، به سمتِ بینهایت سقوط میکنم. آخرین چیزی که دیدم، چشمهایِ درخشان و بیروحِ اون موجود بود که داشت به سمتِ من میاومد…
در آستانهی سقوط شوگا با نگاهی سرد و بدونِ هیچگونه احساسی، دستش رو به سمتِ ماسکِ سیاهش برد. «سریع بیاید پشتِ من. اگه میخواید جیمین رو زنده ببینید، نباید از این مسیرِ جنگلی دور بشید.»
من، تهیونگ و جونگکوک مثلِ سایههایی که از دنبالِ ما میاومدن، پشتِ سرِ او حرکت میکردیم. سکوتِ سنگینِ جنگل فقط با صدایِ شکستنِ شاخهها و نفسهایِ تندِ ما شکسته میشد. هر لحظه احساس میکردیم یه جفت چشمِ بیرحم از بینِ درختها داره ما رو میپاد.
ناگهان، شوگا ایستاد. دستش رو بالا برد و به من اشاره کرد که ساکت باشم. چشمانش از شدتِ تمرکز، برق میزد.
چی شده؟» جونگکوک با صدایی که از شدتِ استرس میلرزید، پچپچ کرد.
شوگا جواب نداد. فقط با چشمهاش به سمتِ پشتِ سرمون اشاره کرد. من با ترسِ تمام، سرم رو چرخوندم. در میانِ مهِ غلیظ، نورِ قرمزِ عجیبی رو دیدم. نه، این فقط نور نبود… این صدایِ “تیک… تیک… تیک…” بود. صدایی که از دلِ تاریکی میاومد و با هر بارِ شنیدنش، خون توی رگهای من منجمد میشد.
«بدوووو!» شوگا با فریادی که انگار از تهِ چاه میاومد، تمامِ توانش رو گذاشت تا ما رو به سمتِ یکِ پرتگاهِ صخرهای بکشه.
ما با تمامِ سرعت دویدیم، اما درست وقتی که فکر کردیم به امنترین نقطه رسیدیم، زمینِ زیرِ پامون با یه لرزشِ وحشتناک تکون خورد. یه صدایِ غرشِ عظیم، مثلِ فرو ریختنِ کوه، همه جا رو پر کرد.
من خودم رو به زمین انداختم و تهیونگ و جونگکوک رو چسبیدم. اما یه چیزِ دیگه بود… یه چیزی که از میانِ مه، با سرعتی ماورایی به سمتِ ما میاومد. یه سایهیِ عظیم که انگار از خودِ تاریکی ساخته شده بود.
قبل از اینکه بتونم حتی فریاد بزنم، یه انفجارِ مهیبِ سفیدرنگ، تمامِ دیدِ من رو گرفت. دردِ شدیدی توی کلِ بدنم پیچید و احساس کردم دارم به سمتِ پایین، به سمتِ بینهایت سقوط میکنم. آخرین چیزی که دیدم، چشمهایِ درخشان و بیروحِ اون موجود بود که داشت به سمتِ من میاومد…
- ۱۸۷
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط