{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازیِ عشق ، کَلَک داشت ، نمی دانستم

بازیِ عشق ، کَلَک داشت ، نمی دانستم
غم ِ آن سر به فلک داشت ، نمی دانستم

با نگاهی دل ِ دیوانه گرفتار ِ تو شد
سفره یِ عشق ، نمک داشت ، نمی دانستم

دل ِ من صاف تر از آینه ، امّا دل ِ او
شیشه ای بود که لَک داشت ، نمی دانستم

به وفاداریِ من آن که ز من ساده گذشت
بیش تر ، از همه شک داشت ، نمی دانستم

آرزوهام شد آوار ، فرو ریخت سرم
سقف ِ این خانه تَرَک داشت ، نمی دانستم

«باختم»زندگی ام را به «قماری» که در آن
دلبری بود که «تک» داشت ، نمی دانستم......
دیدگاه ها (۲۲)

اگر پشت سر یک زن بد شنیدیدبدانید دو حالت دارد :اگر گوینده مر...

چی بودیم و به خاطر تصمیمات غلط آقایون چی شدیم....

خسته ام، اما بخواهی تکیه گاهت می شومبین تنهایی آدم ها پناهت ...

بی خبر آمد ولی در بوق و کرنا کرد و رفتبی تفاوت التماسم را تم...

افسانه ی خون و گل قسمت ۳۹: در آستانه‌ی خلاءقلعه با صدایی مه...

پارت نهم: شمارش معکوسشب به کندی می‌گذشت، اما برای رزا، هر ثا...

## فصل سوم: سکوتِ پیش از انفجارمسیر رسیدن به خانه، مثل یک کا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط