فوق العاده بدبین هستم و تنها چیزی را باوردارم میکنم که م
فوق العاده بدبین هستم و تنها چیزی را باوردارم میکنم که می بینم
ازمذهب بخاطر اینهمه خرافات منتنفر شدم تناقض و تضاد و تظاهر
میدانی کجا قید مذهب را زدم البته قید خرافات مذهبی را ؟؟؟
خندبدم و خوشحال ازابنکه بحث تغییر میکند
چشمانم را با نشاطی تمام در چشمان ما مادمازل خیره کردم و با ذوقی گفتم
جالب شد مگه شما مذهبی بودی ؟
خیلی برایم قابل توجه است و ارزشمند که بدانم چه چیز شما را از مذهب خارج کرده
(باور کن انچه در مردمک های چشم مادمازل میدیم امواج سیالی بود که تعبیر و تفسریش را باور نمیکنی
تمامش اراده و خوباوری و عزت نفس بدون ذره ای غرور بی جا .انچنان روحش بر جسمش مسلط بود که هیچ بیماری در جسمش نداشت
آری تعجب نکن
این حقیفت محض است چشم ها دروغ نمیگویند
پینوشه فته بود از صداقت چسم هایم می ترسم نمیخواهم کسی مرا و افکارم را بشناسد بخاطر همین در انظار عمومی بویژه همگام مصاحبه ها عبنک دودی میزنم
باور کن عینک دودی را بعضی از سیاست مدارها برای مخفی کردن چشمانشان میزنند نه محافظت از نور آفتاب
تا حالت گربه ای شدن چشمانشان را کسی نبیند
چشمها هرگز دروغ نمیگویند
بخاطر همین در ادبیات ما
چشم عاشق چشم مست
صداقت چشم ها بسیار تکرار میشود))
میگفتم
مادمازل خندبد و گفت
در کودکی بامادرم به روضه رفتم انکه پشت تریبون بود گفت
سیدالشهدا انانکه بدهی و قرض داشتند را از سپاه خود خارج کرد و لایق شهادت نداست و از طرف گفت انکه قطره اسکی بریزد تمام گناهانش بخشیده میشود
متوجه حرفهایش نمیشدم ...
مردم هم گریه میکردند
این خرافات ها باعث شد یک نفر مثل صادق هدایت با ان استعداد در ادبیات داستانی زائران کربلا را به تمسخر بگیرد با انهمه جنایت خود را پاک ببینند چون برای امام گریه کرده اند
یا یک روز دیگر
گفت
حضرت ابوالفضل رفت برای حضرت فاطمه آب بیاورد و افتاد و ظرف شکست و حضرت زهرا دستان ابوالفضل را بوسید و گفت در کربلا هم ....
ولی از ان طرف درمورد عشق علی به فاطمه شنیده بودم بااینکه چند همسرداشتن رسم عرب و نشان بزرگی بود مثل همین الان که در امارات و عربستان اعراب رسم چنین است
ولی علی تا فاطمه بود ازدواج نکرد و ....
این تضادها و گریه های بی حاصل منو از دین خسته کرد اگر بخواهم بگویم تا صبح طول می کشد...
گفتم ادامه دهید برای تحقیقاتم نیاز دارم یکعمر مشاوره و نشستن پای درد مردم مرا با دردهای مختلف اشنا کرده ولی درد شما عقیدتی است و برایم بسبار جذاب ...
مادمازل خندید و گفت
آمده ام شکار کنم نه انکه شکار شوم
پیکی ریخت و سر کشید و گفت تو واقعا اهل نوشیدن نیستی یا از دکتر مخفی میکنی
قشرمذهبی به ریا کاری آلوده اند
جنس خالص کم در میانشان پیدا می شود...
بلند خندیدم و سیگاری روشن کردم و....
پایان ۲۲
ازمذهب بخاطر اینهمه خرافات منتنفر شدم تناقض و تضاد و تظاهر
میدانی کجا قید مذهب را زدم البته قید خرافات مذهبی را ؟؟؟
خندبدم و خوشحال ازابنکه بحث تغییر میکند
چشمانم را با نشاطی تمام در چشمان ما مادمازل خیره کردم و با ذوقی گفتم
جالب شد مگه شما مذهبی بودی ؟
خیلی برایم قابل توجه است و ارزشمند که بدانم چه چیز شما را از مذهب خارج کرده
(باور کن انچه در مردمک های چشم مادمازل میدیم امواج سیالی بود که تعبیر و تفسریش را باور نمیکنی
تمامش اراده و خوباوری و عزت نفس بدون ذره ای غرور بی جا .انچنان روحش بر جسمش مسلط بود که هیچ بیماری در جسمش نداشت
آری تعجب نکن
این حقیفت محض است چشم ها دروغ نمیگویند
پینوشه فته بود از صداقت چسم هایم می ترسم نمیخواهم کسی مرا و افکارم را بشناسد بخاطر همین در انظار عمومی بویژه همگام مصاحبه ها عبنک دودی میزنم
باور کن عینک دودی را بعضی از سیاست مدارها برای مخفی کردن چشمانشان میزنند نه محافظت از نور آفتاب
تا حالت گربه ای شدن چشمانشان را کسی نبیند
چشمها هرگز دروغ نمیگویند
بخاطر همین در ادبیات ما
چشم عاشق چشم مست
صداقت چشم ها بسیار تکرار میشود))
میگفتم
مادمازل خندبد و گفت
در کودکی بامادرم به روضه رفتم انکه پشت تریبون بود گفت
سیدالشهدا انانکه بدهی و قرض داشتند را از سپاه خود خارج کرد و لایق شهادت نداست و از طرف گفت انکه قطره اسکی بریزد تمام گناهانش بخشیده میشود
متوجه حرفهایش نمیشدم ...
مردم هم گریه میکردند
این خرافات ها باعث شد یک نفر مثل صادق هدایت با ان استعداد در ادبیات داستانی زائران کربلا را به تمسخر بگیرد با انهمه جنایت خود را پاک ببینند چون برای امام گریه کرده اند
یا یک روز دیگر
گفت
حضرت ابوالفضل رفت برای حضرت فاطمه آب بیاورد و افتاد و ظرف شکست و حضرت زهرا دستان ابوالفضل را بوسید و گفت در کربلا هم ....
ولی از ان طرف درمورد عشق علی به فاطمه شنیده بودم بااینکه چند همسرداشتن رسم عرب و نشان بزرگی بود مثل همین الان که در امارات و عربستان اعراب رسم چنین است
ولی علی تا فاطمه بود ازدواج نکرد و ....
این تضادها و گریه های بی حاصل منو از دین خسته کرد اگر بخواهم بگویم تا صبح طول می کشد...
گفتم ادامه دهید برای تحقیقاتم نیاز دارم یکعمر مشاوره و نشستن پای درد مردم مرا با دردهای مختلف اشنا کرده ولی درد شما عقیدتی است و برایم بسبار جذاب ...
مادمازل خندید و گفت
آمده ام شکار کنم نه انکه شکار شوم
پیکی ریخت و سر کشید و گفت تو واقعا اهل نوشیدن نیستی یا از دکتر مخفی میکنی
قشرمذهبی به ریا کاری آلوده اند
جنس خالص کم در میانشان پیدا می شود...
بلند خندیدم و سیگاری روشن کردم و....
پایان ۲۲
- ۶.۲k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط