{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیکسرنوشت پارت

فیک(سرنوشت )پارت ۶۸
جونگ کوک ویو
اتاق تو سکوت مطلق بود..با یادآوری خاطره های شیرینم با آلیس خاستم لب تر کنم
جونگ کوک:خب..........
به لکنت افتادم چون نمیدونستم چجوری بگم که من با آلیس رابطه داشتم و الانم قراره نوه دار بشن..
م،ب،کوک:خب؟؟
نفسمو دادم بیرون و دوباره با یه نفس عمیق شروع کردم
جونگ کوک: منو آلیس دیروز رفتیم نزد پزشک..و از اونجایی که معاينات نشون داد آلیس بارداره....
می‌تونستم چشمای متعجب شون و خوب تشخیص بدم..اینکه از ذهنشو چی گذشت..
میدونم منی که‌ گفته بودم..باهاش هیچ رابطهِ نداشتم الان بیام‌ بگم..بارداره..هضمش سخته..
با،کوک: باردار..مگه تو بهمون نگفتی باهاش هیچ رابطهِ نداشتی نکنه با کسی دیگه‌ی بوده؟؟
جونگ کوک: صبر کن‌ بابا..جاده رو با عجله میرین اینجوری برین آخرش به بن بست میخورین..منظورتون چیه.. که با کسی دیگه‌ی بوده.؟
با،کوک:خب با اطمینان کامل میتونم بگم..چون خودت بودی گفتی باهاش کاری‌ نکردی..خب معلومه تو نه یکی ديگه
جونگ کوک:گفتم جاده رو با عجله میرین..مگه من گفتم از کی..؟
با،کوک: نه‌.
جونگ کوک:پس بزار بگم..من با آلیس رابطه داشتم اون شب.........الانم بیشتر از ۲ ماهِ میگذره از اون شب..
با،کوک:یعنی اون...
جونگ کوک:بچه من و وارث خانواده.....
بابام از جاش بلند شد و به سمت پنجره اتاق رفت از قیافه اش میشد دید که سعی داشت تا هضمش کنه..
سؤالی به مامان بزرگ نگاه کردم..که فقط به میز جلوش خیره بود..
جونگ کوک:مامان بزرگ....
نذاشت بگم که‌ میخام چی بگم..
م،ب،‌کوک:پس میخاین بدنیش به خاندان جانگ..
با یادآوری درخاست اونا تیری به قلبم فرو رفت..
جونگ کوک:موضوع اصلی اینه...خاندان جانگ..ازتون میخام..یه راه حل پیدا کنین..که بیتونیم باهاش دهنشون بست که دیگه ازمون نخاد تا وارث رو بهشون بدیم
م،ب،کوک:چرا اول بدون این‌که فکر کنین کارتون و انجام میدین و بعدش دنبال راه حل میگردین..ازم میخای دهن اونارو ببندم..مگه من اونقدر قدرت دارم..که بیتونم
جونگ کوک:درسته قدرت ما کمتر از اوناست..اما ما شمارو داریم..مگه بهت نمی‌گن باهوش ترین بانو..
م،ب،کوک:نه‌ اونقدر که بیتونم باهاش دهن اونارو ببندم..
سری پایین انداختم چون نمیدونستم دیگه چی بگم
با،کوک:کوک تو برو بیرون میخام با مامان تنهایی حرف بزنم..
جونگ کوک:درمورد همین موضوع
با،کوک:آره..
سریع از جام بلند شدم..و به سمت بابام رفتم..دستشو گرفتم و‌گفتم
جونگ کوک:لطفا لطفا.. یه تصمیم خوب بگیرین..لطفا..میخام تو‌ روز تولدش بدون ترسی تو آغوش بگیرمش..
سری تکون داد..دستاش و ول کردم و از اتاق خارج شدم..
.
با فکری که تو سرم داشتم به سمت آشپزخونه رفتم‌..
وارد آشپزخونه شدم که همه با دیدنم تعظيم کردن‌‌‌.‌.تو حال سرد موندم و گفتم
جونگ کوک: میخام بریم بیرون..وسایل مورد نیازمُ حاظر کنین با مقداری غذا میخام با آلیس جایی برم..
دوباره از آشپزخونه بیرون شدم..دنبال آلیس بودم..اما هیچ جا نتونستم پیداش کنم..
تنها اتاق خودم مونده بود..


غلط املایی بود معذرت 🤍💜
ᶜᵒᵐ:75
ˡⁱᵏᵉ:60

Good luck 💖
دیدگاه ها (۹۱)

فیک(سرنوشت ) پارت ۶۹جونگ کوک ویو گوشمُ به در چسبوندم چون صدا...

فیک(سرنوشت )پارت ۷۰جونگ کوک ویو ..منتظر آلیس تو سالن نشسته ب...

فیک(سرنوشت )پارت ۶۷آلیس ویو خشم و میشد از چشمای مامان بزرگ ت...

فیک(سرنوشت )پارت ۶۴آلیس ویو آلیس: یادته تو اولین دیدارمون به...

part 5عشق پنهانجونگ کوک: اجومااا《 داد》اجوما: بلهجونگ کوک: گو...

part13 عشق پنهانم جونگ کوک: باشه پسرم میتونی باهاش ازدواج کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط