فیکسرنوشت پارت
فیک(سرنوشت )پارت ۷۰
جونگ کوک ویو
..
منتظر آلیس تو سالن نشسته بودم..میخاستم باهاش این خبر خوبُ جشن بگیرم..خیلی خوشحال بودم..از اینکه مامان بزرگ و بابام قبولش کرد..نمیدونم میخان چی کار کنن..اما همنقدر واسم کافیه که بزارن بچه مو داشته باشم..
کم کم از انتظار خسته شدم..خاستم خودم برم و بیارمش..
از روی کاناپه بلند شدم..و قدم اولُ برداشتم..
که چشمم قفل راه پله شد..البته نه راه پله بلکه کسی که ازش پایین میومد...
درست زمانی بود که قلبم از دیدنش به خود لرزيد اون بی حد زیبا بود..لباس قرمزِ که تنش بود ست خوبی با پوست سفید و چشمای سبزش بود..
موهای فرش که مث موج دریا به کمرش میرسید..گوشواره های سفید تو گوشش انداخته بود..
و یه گردنبند با طرح ماه دوری گردنش بود..
با گذشتن از آخرین پله راهی شد به سمت من..
روبروم ایستاد..نمیتونستم ازش چشم بردارم..اگه من میخاستم قلبم نمیزاشت و یا اگه قلبم میزاشت مغزم نمیزاشت..خیره نگاه کردنش بودم..که یکی مزاحمم شد..
بشکن که جلوم زد حواسم و پرت کرد..
به سمت دست نگاهی انداختم و بعدش به طرف شخصی که بشکن زده بود..تهیونگ بود..اوف کلافه ای کشیدم..
جونگ کوک: خبریه..( پوکر)
تهیونگ: جایی میرین..؟
جونگ کوک: آره میخام با آلیس سمت شرقی قلمرو بابام برم..
تهیونگ: اونجا؟؟اما چرا
جونگ کوک: میخام کمی خوش بگذرونم
تهیونگ: صبر کن منو هلنام میایم..
جونگ کوک: اما....
آلیس: بزار بیان..باشه عجله کنین..
تهیونگ سریع به سمت اتاقشون رفت و دوباره منو آلیس موندیم...
جونگ کوک: میخاستم دوتایی تنها باشیم..
آلیس: میخاستی دوتایی تنها باشیم..مگه میشه دوتایی تنها بود..؟
جونگ کوک: هیی..بریم تا ما سوار کالسکه شیم اونام میان..
جلوتر ازش راه افتادم ..از در وردی قصر بیرون شدیم..که دم در بادیگارد کالسکه رو آماده کرده بود..
درو باز کرد..آلیس سوار شد و بعدش خودم سوار شدم..
لحظهی منتظر موندیم تا هلنا و تهیونگم بیاد که بعد از ۱۰ و یا ۱۵ دقیقهی اومدن..سوار کالسکه شدن
و روبروی منو آلیس نشستن..راننده کالسکه بعدی بستن در سوار شد و ثانیهی بعد راه افتاد..
هلنا: دیر که نکردیم..
جونگ کوک: نه نه این چی حرفیه..یه ساعته گم میشین..
تهیونگ: یه ساعت..فک کنم ساعت تو خیلی عجله داره..چون بیشتر از ۱۵ دقیقه نشد..اما ساعت تو چون عجله داره راه و خیلی خیلی سریع میره..
جونگ کوک: اصلا خنده نداشت..
تهیونگ: منم نگفتم بخندی..
هلنا: دوباره بچه شدین؟؟
جونگ کوک: به اون شوهر گوگلی مگولیت بگو..
هلنا: جونگ کوک..
آلیس: شما چرا حین بچه شدین.
تهیونگ: عادتمونه...
آلیس:آهاا.. فک کردم الانه که یه دعوا درست حسابی بشه..
تهیونگ که روبروم نشسته بود..نزدیکم شد و سرمو بین بازو هاش اسیر کرد و گفت
تهیونگ: این خیلی رو مخه..
جونگ کوک: من رو مخم تو دیوونهِ دیوونه..
تهیونگ: ممنون داداش گلی از تعریفت..
سرمو ول کرد..درست تو جام نشستم و گفتم
جونگ کوک: فقط جوری که حال میده اذیتت کنم.
غلط املایی بود معذرت 🤍💜
نظرتون؟؟
جونگ کوک ویو
..
منتظر آلیس تو سالن نشسته بودم..میخاستم باهاش این خبر خوبُ جشن بگیرم..خیلی خوشحال بودم..از اینکه مامان بزرگ و بابام قبولش کرد..نمیدونم میخان چی کار کنن..اما همنقدر واسم کافیه که بزارن بچه مو داشته باشم..
کم کم از انتظار خسته شدم..خاستم خودم برم و بیارمش..
از روی کاناپه بلند شدم..و قدم اولُ برداشتم..
که چشمم قفل راه پله شد..البته نه راه پله بلکه کسی که ازش پایین میومد...
درست زمانی بود که قلبم از دیدنش به خود لرزيد اون بی حد زیبا بود..لباس قرمزِ که تنش بود ست خوبی با پوست سفید و چشمای سبزش بود..
موهای فرش که مث موج دریا به کمرش میرسید..گوشواره های سفید تو گوشش انداخته بود..
و یه گردنبند با طرح ماه دوری گردنش بود..
با گذشتن از آخرین پله راهی شد به سمت من..
روبروم ایستاد..نمیتونستم ازش چشم بردارم..اگه من میخاستم قلبم نمیزاشت و یا اگه قلبم میزاشت مغزم نمیزاشت..خیره نگاه کردنش بودم..که یکی مزاحمم شد..
بشکن که جلوم زد حواسم و پرت کرد..
به سمت دست نگاهی انداختم و بعدش به طرف شخصی که بشکن زده بود..تهیونگ بود..اوف کلافه ای کشیدم..
جونگ کوک: خبریه..( پوکر)
تهیونگ: جایی میرین..؟
جونگ کوک: آره میخام با آلیس سمت شرقی قلمرو بابام برم..
تهیونگ: اونجا؟؟اما چرا
جونگ کوک: میخام کمی خوش بگذرونم
تهیونگ: صبر کن منو هلنام میایم..
جونگ کوک: اما....
آلیس: بزار بیان..باشه عجله کنین..
تهیونگ سریع به سمت اتاقشون رفت و دوباره منو آلیس موندیم...
جونگ کوک: میخاستم دوتایی تنها باشیم..
آلیس: میخاستی دوتایی تنها باشیم..مگه میشه دوتایی تنها بود..؟
جونگ کوک: هیی..بریم تا ما سوار کالسکه شیم اونام میان..
جلوتر ازش راه افتادم ..از در وردی قصر بیرون شدیم..که دم در بادیگارد کالسکه رو آماده کرده بود..
درو باز کرد..آلیس سوار شد و بعدش خودم سوار شدم..
لحظهی منتظر موندیم تا هلنا و تهیونگم بیاد که بعد از ۱۰ و یا ۱۵ دقیقهی اومدن..سوار کالسکه شدن
و روبروی منو آلیس نشستن..راننده کالسکه بعدی بستن در سوار شد و ثانیهی بعد راه افتاد..
هلنا: دیر که نکردیم..
جونگ کوک: نه نه این چی حرفیه..یه ساعته گم میشین..
تهیونگ: یه ساعت..فک کنم ساعت تو خیلی عجله داره..چون بیشتر از ۱۵ دقیقه نشد..اما ساعت تو چون عجله داره راه و خیلی خیلی سریع میره..
جونگ کوک: اصلا خنده نداشت..
تهیونگ: منم نگفتم بخندی..
هلنا: دوباره بچه شدین؟؟
جونگ کوک: به اون شوهر گوگلی مگولیت بگو..
هلنا: جونگ کوک..
آلیس: شما چرا حین بچه شدین.
تهیونگ: عادتمونه...
آلیس:آهاا.. فک کردم الانه که یه دعوا درست حسابی بشه..
تهیونگ که روبروم نشسته بود..نزدیکم شد و سرمو بین بازو هاش اسیر کرد و گفت
تهیونگ: این خیلی رو مخه..
جونگ کوک: من رو مخم تو دیوونهِ دیوونه..
تهیونگ: ممنون داداش گلی از تعریفت..
سرمو ول کرد..درست تو جام نشستم و گفتم
جونگ کوک: فقط جوری که حال میده اذیتت کنم.
غلط املایی بود معذرت 🤍💜
نظرتون؟؟
- ۳۱.۹k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط