پارت ۲: مرزهای نامرئی 🥀🖤
پارت ۲: مرزهای نامرئی 🥀🖤
هفتهی اول در آن عمارت عظیم، مثل گذشتن از یک بیابان یخزده بود. لیا سعی کرده بود با نظم و رعایت آداب، خانهای بسازد که کمتر بوی تنهایی بدهد. او با دقت صبحانه را آماده میکرد، گلهای تازه در گلدانها میچید و سعی میکرد حتی در کوچکترین جزئیات، نشان دهد که او اینجاست. اما حضور او برای تهیونگ، فقط مثل نویزی بود که آرامشِ سردش را به هم میزد.
یک شب، باران شدیدی دوباره شروع به باریدن کرده بود. لیا، در حالی که کتابی در دست داشت، در سالن نشیمن نشست. تهیونگ، مثل همیشه، با همان قدمهای سنگین و باوقار وارد شد. او خیس بود؛ قطرات آب از موهای مشکی و مرتبش روی پیشانیاش میلغزید و به سمت کتوشلوار گرانقیمتش میرفت.
لیا، با قلبی که به شدت میتپید، از جا برخاست. او نمیتوانست بیتفاوت بماند.
«تهیونگ… میخوای برات یه حوله بیارم؟ یا… شاید بخوای یه چیزی بخوری؟»
تهیونگ ایستاد. نگاهش را بالا آورد و برای اولین بار، مستقیم به چشمان لیا خیره شدنگاهش را بالا آورد و برای اولین بار، مستقیم به چشمان لیا خیره شد. اما این نگاه، گرم نبود. نگاهش مثل تیغی بود که از میان هوا میگذشت.
«گفته بودم، دخالت نکن، لیا.» صدایش آرام بود، اما به شدت جریحهدارکننده. «من نیازی به مراقبتهای تو ندارم. تو اینجا هستی چون خانوادههای ما توافق کردن، نه چون من از تو خواستهام که در زندگی من حضور داشته باشی.»
لیا احساس کرد گونههایش از خجالت و بغض داغ شده است. او با صدایی که کمی میلرزید، گفت:
«من فقط سعی دارم… فقط سعی دارم این خونه رو از اینقدر سرد کنم. ما با هم زندگی میکنیم، تهیونگ! نمیشه حتی یه کلمه مثل یه آدم معمولی با من حرف بزنی؟»
تهیونگ یک قدم به او نزدیک شد. آنقدر نزدیک که لیا میتوانست گرمای تن او را در میان آن فضای سرد حس کند، اما این نزدیکی، آرامشبخش نبود؛ ترسناک بود. او خم شد و با صدایی که حالا خشدار شده بود، درست کنار گوش او زمزمه کرد:
«این خونه، دنیای منه. و در دنیای من، احساسات فقط برای ضعیفهاست. پس یاد بگیر که چطور در سکوت، کنار من زندگی کنی.»
او از کنار او گذشت و لیا را در میان آن سکوتِ سنگین و بوی باران، تنها گذاشت. لیا با دستهایی که به لرزه افتاده بود، به دیوار تکیه داد. او فهمید که با مردی روبرو است که نه تنها قلبش، بلکه تمام دیوارههای وجودش را هم با یخ ساخته است.
اگه جای لیا بودی، چکار میکردی؟ تسلیم میشدی یا سعی میکردی قلب این مرد رو از نو بسازی؟
هفتهی اول در آن عمارت عظیم، مثل گذشتن از یک بیابان یخزده بود. لیا سعی کرده بود با نظم و رعایت آداب، خانهای بسازد که کمتر بوی تنهایی بدهد. او با دقت صبحانه را آماده میکرد، گلهای تازه در گلدانها میچید و سعی میکرد حتی در کوچکترین جزئیات، نشان دهد که او اینجاست. اما حضور او برای تهیونگ، فقط مثل نویزی بود که آرامشِ سردش را به هم میزد.
یک شب، باران شدیدی دوباره شروع به باریدن کرده بود. لیا، در حالی که کتابی در دست داشت، در سالن نشیمن نشست. تهیونگ، مثل همیشه، با همان قدمهای سنگین و باوقار وارد شد. او خیس بود؛ قطرات آب از موهای مشکی و مرتبش روی پیشانیاش میلغزید و به سمت کتوشلوار گرانقیمتش میرفت.
لیا، با قلبی که به شدت میتپید، از جا برخاست. او نمیتوانست بیتفاوت بماند.
«تهیونگ… میخوای برات یه حوله بیارم؟ یا… شاید بخوای یه چیزی بخوری؟»
تهیونگ ایستاد. نگاهش را بالا آورد و برای اولین بار، مستقیم به چشمان لیا خیره شدنگاهش را بالا آورد و برای اولین بار، مستقیم به چشمان لیا خیره شد. اما این نگاه، گرم نبود. نگاهش مثل تیغی بود که از میان هوا میگذشت.
«گفته بودم، دخالت نکن، لیا.» صدایش آرام بود، اما به شدت جریحهدارکننده. «من نیازی به مراقبتهای تو ندارم. تو اینجا هستی چون خانوادههای ما توافق کردن، نه چون من از تو خواستهام که در زندگی من حضور داشته باشی.»
لیا احساس کرد گونههایش از خجالت و بغض داغ شده است. او با صدایی که کمی میلرزید، گفت:
«من فقط سعی دارم… فقط سعی دارم این خونه رو از اینقدر سرد کنم. ما با هم زندگی میکنیم، تهیونگ! نمیشه حتی یه کلمه مثل یه آدم معمولی با من حرف بزنی؟»
تهیونگ یک قدم به او نزدیک شد. آنقدر نزدیک که لیا میتوانست گرمای تن او را در میان آن فضای سرد حس کند، اما این نزدیکی، آرامشبخش نبود؛ ترسناک بود. او خم شد و با صدایی که حالا خشدار شده بود، درست کنار گوش او زمزمه کرد:
«این خونه، دنیای منه. و در دنیای من، احساسات فقط برای ضعیفهاست. پس یاد بگیر که چطور در سکوت، کنار من زندگی کنی.»
او از کنار او گذشت و لیا را در میان آن سکوتِ سنگین و بوی باران، تنها گذاشت. لیا با دستهایی که به لرزه افتاده بود، به دیوار تکیه داد. او فهمید که با مردی روبرو است که نه تنها قلبش، بلکه تمام دیوارههای وجودش را هم با یخ ساخته است.
اگه جای لیا بودی، چکار میکردی؟ تسلیم میشدی یا سعی میکردی قلب این مرد رو از نو بسازی؟
- ۲۲۹
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط