{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳: لرزشِ اولین یخ‌ها ❄️💔

پارت ۳: لرزشِ اولین یخ‌ها ❄️💔


چند روز از آن شبِ تلخ می‌گذشت. فضای خانه همچنان سنگین بود، اما لیا دیگر سعی نمی‌کرد با کلمات یا رفتارهای کوچک، یخ‌های تهیونگ را بشکند. او یاد گرفته بود که در سکوت زندگی کند، اما این سکوت، آرامش‌بخش نبود؛ بلکه مثل یک انتظارِ سنگین بود.

یک شب، طوفانی فراتر از شب‌های قبل، شهر را در بر گرفت. باد با چنان شدتی به پنجره‌های عمارت می‌کوبید که انگار می‌خواست آن‌ها را از جا بکند. لیا، که همیشه از صدای رعد و برق کمی می‌ترسید، در اتاقش تنها مانده بود. او در میان تاریکی، با صدای بلند برخورد صاعقه، لرزید و ناخودآگاه خودش را در پتو پیچید.

در همین حال، تهیونگ که تازه از یک جلسه‌ی کاریِ بسیار خسته‌کننده و پر از تنش بازگشته بود، از راهرو رد می‌شد. او می‌خواست مستقیم به اتاقش برود و در سکوتِ مطلق خودش غرق شود، اما صدایی، توجهش را جلب کرد. صدایی ضعیف، لرزان و آمیخته به نفس‌های نامنظم که از اتاق لیا می‌آمد.

او مکث کرد. غرورش به او می‌گفت که بی‌خیال شود، اما چیزی در آن صدای لرزان، او را وادار کرد که درِ اتاق لیا را به آرامی باز کند.

لیا را در گوشه‌ی تخت، در حالی که از ترس و سرمای ناگهانیِ اتاق (به دلیل باز ماندن پنجره‌ی نیمه‌باز) می‌لرزید، دید. او سعی می‌کرد خودش را کوچک کند تا دیده نشود، اما چشمانِ اشک‌آلودش در تاریکی، در برابر نگاهِ تیز تهیونگ، کاملاً نمایان بود.

تهیونگ، بدون اینکه حرفی بزند، به سمت پنجره رفت و آن را محکم بست. سرمای اتاق به سرعت کم شد. او خواست برگردد و برود، اما وقتی نگاهش دوباره به لیا افتاد، دید که او حتی نمی‌تواند لرزشِ دندان‌هایش را کنترل کند.

برای اولین بار، آن نگاهِ سنگی و بی‌روح، کمی لرزید. تهیونگ به آرامی به لبه‌ی تخت نزدیک شد. لیا با چشمانی وحشت‌زده و پرسشگر به او خیره شده بود. او انتظار داشت تهیونگ با همان لحن سرد بگوید: «چرا این‌قدر ضعیفی؟»، اما چیزی در صدای تهیونگ تغییر کرده بود.

او با صدایی که دیگر مثل یخ نبود، بلکه مثل زمزمه‌ی باد در میان درختان بود، گفت:

«بچه‌ی احمق… چرا چراغ رو خاموش گذاشتی؟»

او از اتاق خارج شد، اما این بار، او با یک پتو و یک لیوان چای گرم برگشت. وقتی لیوان را روی میز گذاشت، برای لحظه‌ای کوتاه، انگشتانش با دستِ یخ‌زده‌ی لیا برخورد کرد. لیا از این تماسِ ناگهانی، تکانی خورد، اما تهیونگ عقب نکشید. او فقط چند ثانیه، با نگاهی که حالا کمی… انسانی‌تر به نظر می‌رسید، به او خیره ماند.

او رفت، اما این بار، سنگینیِ سکوتِ خانه، دیگر بوی تنهایی نمی‌داد؛ بویِ چیزی را می‌داد که قرار بود شروع شود.


آماده‌ای برای پارت چهارم؟ جایی که رابطه‌شون از این لحظاتِ کوتاه، به سمت یک “جذبِ عمیق‌تر” میره؟ 😍🔥
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴: رقصِ سایه‌ها و نور ✨🖤بعد از آن شبِ طوفانی، چیزی در ف...

پارت ۵ (پارت آخر): اعتراف در میانِ سایه‌ها 🌑❤️ماه ها گذشت. آ...

پارت ۲: مرزهای نامرئی 🥀🖤هفته‌ی اول در آن عمارت عظیم، مثل گذش...

پارت ۱: ازدواج با طعم یخ ❄️🖤 صدای برخورد قطرات باران به شیشه...

بلک گلدP۵تهیونگ با آن حرکتِ آرام و مهارنشدنی‌اش، میونگ را به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط