{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند دقیقه گذشت و جیمین هنوز پشت در نشسته بود...

چند دقیقه گذشت و جیمین هنوز پشت در نشسته بود...

جیمین: ات...

ات: حوصله ندارم.

جیمین: باشه...

چند دقیقه سکوت بینشون حاکم شد.

جیمین: پس من حرف میزنم.

ات جوابی نداد.

جیمین: یادته اولین باری که باهم دعوا کردیم؟

ات: ...

جیمین: سه روز باهام قهر کردی.

ات: اعصابمو خورد کرده بودی.

جیمین: آره... میدونم.

چند لحظه سکوت شد.

جیمین: ات... من واقعاً نفهمیدم چقدر اذیت شدی.

ات: خوب نبودم جیمین.

جیمین: میدونم.

ات: نه، نمیدونی.

جیمین: الان میدونم.

ات: خیلی بهم فشار اومده بود.

جیمین سرش رو پایین انداخت.

جیمین: ببخشید.

ات چیزی نگفت.

جیمین: میدونم یه ببخشید همه چیزو درست نمیکنه.

جیمین: میدونم ناراحتت کردم.

جیمین: میدونم تنهات گذاشتم.

ات: ...

جیمین: ولی نمیخوام اینجوری تموم بشه.

ات: منم نمیخوام.

جیمین: پس یه فرصت دیگه بهم بده.

ات: نمیدونم.

جیمین: ات...

ات: واقعاً نمیدونم.

سکوت بینشون افتاد.

جیمین: اگه جای تو بودم شاید منم نمیدونستم.

ات اشک‌هاشو پاک کرد و روی تخت نشست.

ات: خیلی ناراحتم جیمین.

جیمین: میدونم.

ات: نه... فکر نکن فقط بخاطر امروز ناراحتم.

جیمین چیزی نگفت.

ات: اینا مدت‌هاست جمع شده.

جیمین آروم کنار در نشست.

جیمین: پس بگو.

ات: چی بگم؟

جیمین: هرچی تو دلت مونده.

ات چند لحظه ساکت موند.

ات: دلم برات تنگ شده.

جیمین سرش رو بلند کرد.

ات: با اینکه هر روز میبینمت.

ات: ولی دلم برای اون جیمینی تنگ شده که باهام حرف میزد.

ات: برای اون جیمینی که وقتی ناراحت بودم میفهمید.

ات: برای اون جیمینی که حواسش بهم بود.

چشم‌های جیمین پر از پشیمونی شد.

جیمین: من هنوز همون آدمم.

ات: پس چرا انقدر دور شدی؟

جیمین جواب نداشت.

سکوت سنگینی بینشون افتاد.

بعد از چند لحظه جیمین آروم گفت:

جیمین: چون فکر میکردم اگه بیشتر کار کنم و بیشتر تلاش کنم، همه چی بهتر میشه.

ات: اما من خودت رو میخواستم، نه فقط تلاشتو.

جیمین سرش رو پایین انداخت.

جیمین: حق با توئه.

چند دقیقه فقط حرف زدن.

بدون داد زدن.

بدون دعوا.

فقط از چیزهایی که مدت‌ها نگفته بودن.

کم‌کم بغض ات هم کمتر شد.

ات: هنوزم از دستت ناراحتم.

جیمین: میدونم.

ات: خیلی هم ناراحتم.

جیمین: اونم میدونم.

ات: ولی...

جیمین منتظر موند.

ات: نمیخوام ازت دور بشم.

برای اولین بار لبخند خیلی کوچیکی روی صورت جیمین نشست.

جیمین: منم نمیخوام.

ات: احمق.

جیمین: قبول دارم.

ات بالاخره خندید.

جیمین هم خندید.

انگار بعد از ساعت‌ها فضای سنگین خونه کمی سبک‌تر شده بود.

ات: خسته شدم از بس گریه کردم.

جیمین: معلومه.

ات: قیافه‌ام افتضاح شده؟

جیمین: خیلی.

ات: جیمین!

جیمین: خب راستشو گفتم.

ات بالش کنار دستش رو برداشت و سمتش پرت کرد.

جیمین بالش رو گرفت و برای اولین بار از اول دعوا واقعاً خندید.

چند دقیقه بعد هر دو آروم‌تر شده بودن.

ات: بیا دیگه درو ببند. نصف شب شده.

جیمین: یعنی اجازه دارم بیام تو؟

ات: سوءاستفاده نکن.

جیمین: باشه.

جیمین وارد اتاق شد و چراغ رو خاموش کرد.

ات: جیمین؟

جیمین: جانم؟

ات چند ثانیه سکوت کرد.

ات: دوستت دارم.

چند لحظه هیچ صدایی نیومد.

بعد جیمین آروم جواب داد:

جیمین: منم دوستت دارم ات.

سکوتی آروم اتاق رو پر کرد.

این بار نه از روی ناراحتی؛ از روی آرامشی که بعد از ساعت‌ها حرف زدن به دست اومده بود.

و هر دو با این فکر که فردا رو بهتر شروع می‌کنن، چشم‌هاشون رو بستن.
دیدگاه ها (۰)

نفسش سنگین شده بود.جیمین: چرا نمیفهمی؟ات: چی رو؟جیمین: اینکه...

جیمین: ات، من اومدم... (بی‌حوصله)ات که روی مبل نشسته بود، سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط