نفسش سنگین شده بود.
نفسش سنگین شده بود.
جیمین: چرا نمیفهمی؟
ات: چی رو؟
جیمین: اینکه نمیخوام بری!
برگشتم سمتش.
چشمهاش سرخ شده بودن.
جیمین: هرچقدر باهم دعوا کنیم... هرچقدر از دست هم عصبانی بشیم... باز هم نمیخوام از کنارم بری.
برای چند ثانیه فقط بهش خیره شدم.
ات: پس چرا اینجوری رفتار میکنی؟
این بار جواب نداد.
فقط سرش رو پایین انداخت.
ات: چرا انقدر سختت میاد بهم نشون بدی برات مهمم؟
سکوت.
بعد از چند لحظه خیلی آروم گفت:
جبمین: چون فکر میکردم میدونی.
اشکام بیشتر شد.
ات: نه جیمین... بعضی وقتا آدم نیاز داره بشنوه... نیاز داره ببینه.
جیمین چشمهاش رو بست.
انگار تازه داشت میفهمید چقدر به من آسیب زده.
چند دقیقه بعد وقتی از کنارش رد شدم، دیگه جلوم رو نگرفت.
فقط همونجا ایستاد.
و وقتی در اتاق رو بستم، برای اولین بار صدای شکستن غرورش رو شنیدم؛ نه از روی عصبانیت، از روی پشیمونی.
چند ساعت بعد، آروم پشت در اتاقم نشست.
جیمین: ات...
جواب ندادم.
جیمین: میدونم بیداری.
سکوت.
جیمین: هرچقدر لازم باشه پشت این در میشینم
لبم لرزید.
جیمین:فقط... این بار اجازه بده جبران کنم.
جیمین: چرا نمیفهمی؟
ات: چی رو؟
جیمین: اینکه نمیخوام بری!
برگشتم سمتش.
چشمهاش سرخ شده بودن.
جیمین: هرچقدر باهم دعوا کنیم... هرچقدر از دست هم عصبانی بشیم... باز هم نمیخوام از کنارم بری.
برای چند ثانیه فقط بهش خیره شدم.
ات: پس چرا اینجوری رفتار میکنی؟
این بار جواب نداد.
فقط سرش رو پایین انداخت.
ات: چرا انقدر سختت میاد بهم نشون بدی برات مهمم؟
سکوت.
بعد از چند لحظه خیلی آروم گفت:
جبمین: چون فکر میکردم میدونی.
اشکام بیشتر شد.
ات: نه جیمین... بعضی وقتا آدم نیاز داره بشنوه... نیاز داره ببینه.
جیمین چشمهاش رو بست.
انگار تازه داشت میفهمید چقدر به من آسیب زده.
چند دقیقه بعد وقتی از کنارش رد شدم، دیگه جلوم رو نگرفت.
فقط همونجا ایستاد.
و وقتی در اتاق رو بستم، برای اولین بار صدای شکستن غرورش رو شنیدم؛ نه از روی عصبانیت، از روی پشیمونی.
چند ساعت بعد، آروم پشت در اتاقم نشست.
جیمین: ات...
جواب ندادم.
جیمین: میدونم بیداری.
سکوت.
جیمین: هرچقدر لازم باشه پشت این در میشینم
لبم لرزید.
جیمین:فقط... این بار اجازه بده جبران کنم.
- ۱۷۵
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط