جیمین: ات، من اومدم... (بیحوصله)
جیمین: ات، من اومدم... (بیحوصله)
ات که روی مبل نشسته بود، سرش را بلند کرد و لبخند زد.
ات: خوش اومدی عشقم. امروز چطور بود؟
جیمین بدون اینکه نگاهش کند، کفشهایش را درآورد.
جیمین: افتضاح.
ات: اوه... پس امروز هم روز بدی بوده؟
جیمین: آره.
ات متوجه حال بدش شد اما طبق عادتش سعی کرد فضا را عوض کند.
ات: خب حداقل هنوز به اندازه قبل ترسناک نشدی.
جیمین اخم کرد.
جیمین: ات.
ات: چی؟ فقط دارم شوخی میکنم.
جیمین: حوصله ندارم.
ات دستهایش را بالا برد.
ات: باشه، باشه.
چند دقیقه گذشت. جیمین روی مبل نشسته بود و به نقطهای نامعلوم خیره شده بود.
ات دوباره نزدیک شد.
ات: میخوای برات چیزی درست کنم؟
جیمین: نه.
ات: قهوه؟
جیمین: نه.
ات: چای؟
جیمین: نه.
ات: پس شاید—
جیمین با عصبانیت نفسش را بیرون داد.
جیمین: گفتم نه!
ات برای لحظهای ساکت شد.
اما چند دقیقه بعد دوباره تلاش کرد.
ات: میدونی... وقتی اخم میکنی—
جیمین ناگهان از جا بلند شد.
جیمین: تمومش کن!
ات جا خورد.
ات: من فقط—
جیمین: از وقتی اومدم حتی یه دقیقه آرومم نذاشتی!
ات هم کمکم ناراحت شد.
ات: چون دارم سعی میکنم حالت بهتر بشه.
جیمین: خب نمیخوام!
ات: لازم نیست سر من داد بزنی.
جیمین: پس ولم کن!
ات: داری زیادهروی میکنی.
همین جمله کافی بود.
تمام خستگی، فشار و عصبانیتی که جیمین از صبح جمع کرده بود، یکجا منفجر شد.
جیمین با صدای بلند فریاد زد:
ـ تو هیچوقت نمیفهمی کی باید ساکت باشی؟
ات هم برای اولین بار عصبانی شد.
ـ و تو هیچوقت نمیفهمی نباید ناراحتیت رو سر بقیه خالی کنی!
سکوت.
جمله ات مثل سیلی به صورت جیمین خورد.
برای چند ثانیه فقط به هم خیره شدند.
ات: دارم میرم...
جیمین که روی کاناپه نشسته بود، سرش رو بلند کرد.
جیمین: چی؟
دارم میرم که دیگه مجبور نباشی هر روز منو تحمل کنی.
چند ثانیه سکوت شد.
جیمین: ات... مزخرف نگو.
ات: مزخرف نیست.
از کنارش رد شدم و سمت در رفتم.
ات: حداقل اینجوری راحت میشی.
جیمین سریع از جاش بلند شد.
جیمین: کجا میخوای بری؟
ات: فرقی داره؟
جیمین: آره که داره!
ات: برای تو که نه. مگه اصلاً متوجه حضور منم میشی؟
اخمهای جیمین توی هم رفت.
جیمین: دوباره شروع کردی؟
ات: من شروع کردم؟
خندیدم اما صدام میلرزید.
ات: جالبه... همیشه آخرش من مقصرم.
جیمین فکش رو روی هم فشار داد.
جیمین: الان حالت خوب نیست. برو بشین حرف بزنیم.
ات: نمیخوام بشینم.
جیمین: ات...
ات: نمیخوام!
برگشتم سمتش.
اشکام دیگه جمع شده بودن.
ات: هر بار که میخوام حرف بزنم یا سرت توی گوشیه یا خوابی یا حوصله نداری.
جیمین: من خستهام.
ات: فقط تو؟ فقط تو خستهای؟
جیمین با عصبانیت دستش رو روی میز کوبید.
صدای محکمی توی خونه پیچید.
جیمین: بس کن!
از دادش جا خوردم.
اما این بار عقب نکشیدم.
ات: نه، نمیکنم.
جیمین: ات...
ات: تو حتی نمیفهمی این مدت چه حالی داشتم.
جیمین چند قدم جلو اومد.
جیمین: داری زیادی بزرگش میکنی.
انگار همون جمله آخرین چیزی بود که لازم داشتم بشنوم.
ات: بزرگش میکنم؟!
اشکام سرازیر شد.
ات: هفتههاست دارم سعی میکنم باهات حرف بزنم.
جیمین:
ات: هفتههاست منتظرم یه بار ازم بپرسی حالم چطوره.
جیمین چیزی نگفت.
ات: فکر میکنی چون من همیشه کنارت موندم پس هرچقدر بخوای میتونی نادیدم بگیری؟
سکوت.
ات: میدونی چیه؟ من دیگه خسته شدم...
صدای گریهم بلندتر شد.
ات: خسته شدم از اینکه همیشه اولویت آخر باشم.
برای اولین بار نگاه جیمین لرزید.
اما من دیگه نمیخواستم نگاش کنم.
برگشتم سمت در.
همون لحظه صدای افتادن چیزی اومد.
جیمین از شدت عصبانیت گوشی خودش رو روی مبل پرت کرده بود.
جیمین: لعنتی...
........
ات که روی مبل نشسته بود، سرش را بلند کرد و لبخند زد.
ات: خوش اومدی عشقم. امروز چطور بود؟
جیمین بدون اینکه نگاهش کند، کفشهایش را درآورد.
جیمین: افتضاح.
ات: اوه... پس امروز هم روز بدی بوده؟
جیمین: آره.
ات متوجه حال بدش شد اما طبق عادتش سعی کرد فضا را عوض کند.
ات: خب حداقل هنوز به اندازه قبل ترسناک نشدی.
جیمین اخم کرد.
جیمین: ات.
ات: چی؟ فقط دارم شوخی میکنم.
جیمین: حوصله ندارم.
ات دستهایش را بالا برد.
ات: باشه، باشه.
چند دقیقه گذشت. جیمین روی مبل نشسته بود و به نقطهای نامعلوم خیره شده بود.
ات دوباره نزدیک شد.
ات: میخوای برات چیزی درست کنم؟
جیمین: نه.
ات: قهوه؟
جیمین: نه.
ات: چای؟
جیمین: نه.
ات: پس شاید—
جیمین با عصبانیت نفسش را بیرون داد.
جیمین: گفتم نه!
ات برای لحظهای ساکت شد.
اما چند دقیقه بعد دوباره تلاش کرد.
ات: میدونی... وقتی اخم میکنی—
جیمین ناگهان از جا بلند شد.
جیمین: تمومش کن!
ات جا خورد.
ات: من فقط—
جیمین: از وقتی اومدم حتی یه دقیقه آرومم نذاشتی!
ات هم کمکم ناراحت شد.
ات: چون دارم سعی میکنم حالت بهتر بشه.
جیمین: خب نمیخوام!
ات: لازم نیست سر من داد بزنی.
جیمین: پس ولم کن!
ات: داری زیادهروی میکنی.
همین جمله کافی بود.
تمام خستگی، فشار و عصبانیتی که جیمین از صبح جمع کرده بود، یکجا منفجر شد.
جیمین با صدای بلند فریاد زد:
ـ تو هیچوقت نمیفهمی کی باید ساکت باشی؟
ات هم برای اولین بار عصبانی شد.
ـ و تو هیچوقت نمیفهمی نباید ناراحتیت رو سر بقیه خالی کنی!
سکوت.
جمله ات مثل سیلی به صورت جیمین خورد.
برای چند ثانیه فقط به هم خیره شدند.
ات: دارم میرم...
جیمین که روی کاناپه نشسته بود، سرش رو بلند کرد.
جیمین: چی؟
دارم میرم که دیگه مجبور نباشی هر روز منو تحمل کنی.
چند ثانیه سکوت شد.
جیمین: ات... مزخرف نگو.
ات: مزخرف نیست.
از کنارش رد شدم و سمت در رفتم.
ات: حداقل اینجوری راحت میشی.
جیمین سریع از جاش بلند شد.
جیمین: کجا میخوای بری؟
ات: فرقی داره؟
جیمین: آره که داره!
ات: برای تو که نه. مگه اصلاً متوجه حضور منم میشی؟
اخمهای جیمین توی هم رفت.
جیمین: دوباره شروع کردی؟
ات: من شروع کردم؟
خندیدم اما صدام میلرزید.
ات: جالبه... همیشه آخرش من مقصرم.
جیمین فکش رو روی هم فشار داد.
جیمین: الان حالت خوب نیست. برو بشین حرف بزنیم.
ات: نمیخوام بشینم.
جیمین: ات...
ات: نمیخوام!
برگشتم سمتش.
اشکام دیگه جمع شده بودن.
ات: هر بار که میخوام حرف بزنم یا سرت توی گوشیه یا خوابی یا حوصله نداری.
جیمین: من خستهام.
ات: فقط تو؟ فقط تو خستهای؟
جیمین با عصبانیت دستش رو روی میز کوبید.
صدای محکمی توی خونه پیچید.
جیمین: بس کن!
از دادش جا خوردم.
اما این بار عقب نکشیدم.
ات: نه، نمیکنم.
جیمین: ات...
ات: تو حتی نمیفهمی این مدت چه حالی داشتم.
جیمین چند قدم جلو اومد.
جیمین: داری زیادی بزرگش میکنی.
انگار همون جمله آخرین چیزی بود که لازم داشتم بشنوم.
ات: بزرگش میکنم؟!
اشکام سرازیر شد.
ات: هفتههاست دارم سعی میکنم باهات حرف بزنم.
جیمین:
ات: هفتههاست منتظرم یه بار ازم بپرسی حالم چطوره.
جیمین چیزی نگفت.
ات: فکر میکنی چون من همیشه کنارت موندم پس هرچقدر بخوای میتونی نادیدم بگیری؟
سکوت.
ات: میدونی چیه؟ من دیگه خسته شدم...
صدای گریهم بلندتر شد.
ات: خسته شدم از اینکه همیشه اولویت آخر باشم.
برای اولین بار نگاه جیمین لرزید.
اما من دیگه نمیخواستم نگاش کنم.
برگشتم سمت در.
همون لحظه صدای افتادن چیزی اومد.
جیمین از شدت عصبانیت گوشی خودش رو روی مبل پرت کرده بود.
جیمین: لعنتی...
........
- ۳۱۰
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط