نام: قراردادِ نفرت
نام: قراردادِ نفرت
Part:²
ا/ت بدون اینکه حتی یک کلمهی دیگه حرف بزنه، از سر میز بلند شد و با عصبانیت از اتاق خارج شد
صدای قدمهاش توی راهروی بزرگ خونه میپیچید
چطور جرئت کرده بودن؟
چطور بدون اینکه حتی نظرش رو بپرسن، برای ازدواجش تصمیم گرفته بودن؟
وقتی به اتاقش رسید، در رو محکم پشت سرش بست
«ازدواج؟!»
با عصبانیت به سمت پدرش برگشت
«تو واقعاً دیوونه شدی؟»
پدرش پشت سرش وارد اتاق شد
«ا/ت، آروم باش.»
«آروم باشم؟ شما منو مجبور کردین با کسی ازدواج کنم که از خانوادهمون متنفره!»
پدرش سکوت کرد
همین سکوت بیشتر عصبانیاش کرد
«چرا؟»
پدرش آهی کشید
«چون اگه این ازدواج انجام نشه... ممکنه همهچیزمون رو از دست بدیم.»
ا/ت اخم کرد
«منظورت چیه؟»
پدرش نگاهش رو پایین انداخت
«شرکت بدهی زیادی بالا آورده. بانکها فقط چند روز دیگه بهمون فرصت دادن.»
ا/ت برای چند لحظه ساکت موند.
«پس منو میفروشین؟»
«اینطور نیست.»
ا/ت با تلخی خندید
«پس چطوره؟ چون از جایی که من میبینم، شما دارین زندگی منو میدین تا مشکلات خودتون رو حل کنین.»
پدرش چیزی برای گفتن نداشت
ا/ت با عصبانیت ازش رو برگردوند
«من این ازدواج رو قبول نمیکنم.»
پدرش قبل از خروج، فقط یک جمله گفت:
«اگه قبول نکنی، ممکنه دیگه خونهای برای برگشتن نداشته باشی.»
در بسته شد
ا/ت به در خیره موند
برای اولین بار، ترس جای خشم رو گرفت
چند ساعت بعد، ا/ت هنوز روی تختش نشسته بود.
به تمام اتفاقات امشب فکر میکرد
ازدواج با جونگکوک؟
محال بود
حتی فکر کردن بهش هم عصبیاش میکرد
ناگهان صدای در اتاق بلند شد
ا/ت اخم کرد
«کیه؟»
جوابی نشنید
چند ثانیه بعد، در باز شد
جونگکوک وارد اتاق شد
ا/ت با عصبانیت از جاش بلند شد
«تو اینجا چی کار میکنی؟»
جونگکوک بدون توجه به عصبانیتش، به او نگاه کرد
«فردا ساعت ده صبح آماده باش.»
ا/ت با ناباوری بهش خیره شد
«برای چی؟»
«برای انتخاب لباس عروس.»
ا/ت با عصبانیت خندید
«من با تو ازدواج نمیکنم.»
جونگکوک چند لحظه ساکت موند
بعد آرام گفت:
«پس بهتره امشب از پدرت بپرسی...»
نگاهش سردتر شد
«اگه ازدواج نکنی، خانوادهات دقیقاً چی رو از دست میدن.»
ا/ت چیزی نگفت
جونگکوک برگشت و به سمت در رفت
اما قبل از اینکه خارج بشه، ایستاد
«و ا/ت؟»
ا/ت نگاهش کرد
جونگکوک بدون اینکه برگرده، گفت:
«منم از این ازدواج خوشحال نیستم»
بعد از اتاق خارج شد
و ا/ت برای اولین بار با خودش فکر کرد:
شاید جونگکوک هم، به اندازهی او، در این ازدواج گیر افتاده بود
ادامه دارد..
🎀لطفا حمایتم کن دخترو!🎀
Part:²
ا/ت بدون اینکه حتی یک کلمهی دیگه حرف بزنه، از سر میز بلند شد و با عصبانیت از اتاق خارج شد
صدای قدمهاش توی راهروی بزرگ خونه میپیچید
چطور جرئت کرده بودن؟
چطور بدون اینکه حتی نظرش رو بپرسن، برای ازدواجش تصمیم گرفته بودن؟
وقتی به اتاقش رسید، در رو محکم پشت سرش بست
«ازدواج؟!»
با عصبانیت به سمت پدرش برگشت
«تو واقعاً دیوونه شدی؟»
پدرش پشت سرش وارد اتاق شد
«ا/ت، آروم باش.»
«آروم باشم؟ شما منو مجبور کردین با کسی ازدواج کنم که از خانوادهمون متنفره!»
پدرش سکوت کرد
همین سکوت بیشتر عصبانیاش کرد
«چرا؟»
پدرش آهی کشید
«چون اگه این ازدواج انجام نشه... ممکنه همهچیزمون رو از دست بدیم.»
ا/ت اخم کرد
«منظورت چیه؟»
پدرش نگاهش رو پایین انداخت
«شرکت بدهی زیادی بالا آورده. بانکها فقط چند روز دیگه بهمون فرصت دادن.»
ا/ت برای چند لحظه ساکت موند.
«پس منو میفروشین؟»
«اینطور نیست.»
ا/ت با تلخی خندید
«پس چطوره؟ چون از جایی که من میبینم، شما دارین زندگی منو میدین تا مشکلات خودتون رو حل کنین.»
پدرش چیزی برای گفتن نداشت
ا/ت با عصبانیت ازش رو برگردوند
«من این ازدواج رو قبول نمیکنم.»
پدرش قبل از خروج، فقط یک جمله گفت:
«اگه قبول نکنی، ممکنه دیگه خونهای برای برگشتن نداشته باشی.»
در بسته شد
ا/ت به در خیره موند
برای اولین بار، ترس جای خشم رو گرفت
چند ساعت بعد، ا/ت هنوز روی تختش نشسته بود.
به تمام اتفاقات امشب فکر میکرد
ازدواج با جونگکوک؟
محال بود
حتی فکر کردن بهش هم عصبیاش میکرد
ناگهان صدای در اتاق بلند شد
ا/ت اخم کرد
«کیه؟»
جوابی نشنید
چند ثانیه بعد، در باز شد
جونگکوک وارد اتاق شد
ا/ت با عصبانیت از جاش بلند شد
«تو اینجا چی کار میکنی؟»
جونگکوک بدون توجه به عصبانیتش، به او نگاه کرد
«فردا ساعت ده صبح آماده باش.»
ا/ت با ناباوری بهش خیره شد
«برای چی؟»
«برای انتخاب لباس عروس.»
ا/ت با عصبانیت خندید
«من با تو ازدواج نمیکنم.»
جونگکوک چند لحظه ساکت موند
بعد آرام گفت:
«پس بهتره امشب از پدرت بپرسی...»
نگاهش سردتر شد
«اگه ازدواج نکنی، خانوادهات دقیقاً چی رو از دست میدن.»
ا/ت چیزی نگفت
جونگکوک برگشت و به سمت در رفت
اما قبل از اینکه خارج بشه، ایستاد
«و ا/ت؟»
ا/ت نگاهش کرد
جونگکوک بدون اینکه برگرده، گفت:
«منم از این ازدواج خوشحال نیستم»
بعد از اتاق خارج شد
و ا/ت برای اولین بار با خودش فکر کرد:
شاید جونگکوک هم، به اندازهی او، در این ازدواج گیر افتاده بود
ادامه دارد..
🎀لطفا حمایتم کن دخترو!🎀
- ۱.۰k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط