بازی عاشقانه قسمت نهم

(بازی عاشقانه قسمت نهم)
یونی گفت اوهوی ....گفتم چیه؟ گفت هیچی حواست باشه ....تینا گفت از هیونگ جون چه خبر؟...یونی گفت مرگ...ناخوداگاه گفتم خدا نکنه!یونی سری تکون داد وگفت خوب این فرشته زمینی چی میگفت؟ گفتم برای مهمونی فردا شب دعوتم کرد.یونی دوباره بی حال نشست وگفت کوفتت شه!!! گفتم خوب چیه ؟حسودیت شد؟ ...تینا گفت منم دوست دارم بیام...دست به سینه شدم وگفتم شما هم بیاین.دوتاشون با شمای گرد.روبه روم نشستن.گفتم باید بریم خرید.تینا و یونی دست از پا نمیشناختند...عصر باهم رفتیم خرید.فردا هم تعطیل بودیم..شب خونه ی ما جمع شدیم..صبح ساعت 11بود از خواب بیدار شدیم.بعد از نهار یکم شوخی ومسخره بازی در اوردیم. همگی جدا گونه حموم رفتیم.وحالا نوبت لباس پوشیدن بود.من یه لباس تنگ تا بالای زانوم که یقه اش هفتی بود واستینش تا ارنجم بود رو پوشیدم با یه کفش پاشنه بلند سیاه.یونی هم یه پیرهن قرمز پوشید با یه دامن تنگ سیاه که تا بالای زانوش بود.استین پیرهنشم بلند بود ومچی میخورد.ویقه پیرهنش بسته بود ودگمه بالایشش نگین کاری شده بود.این تریپ برای اندام توپ اون عالی بود.بایه کفش پاشه بلند سیاه تیپشو تموم کرد.تیناهم یه پیرهن سیاه تنگ پوشید که یقه اش گرد بود.تقریبا یه چیزی توی مایه های لباس من بود. تا بالای زانوش هم بود.کفشاشم سیاه پاشنه بلند پوشید.تینا یه گردنبند ظریف نقره ای انداخت گردنش.که یه نگین خوشگل داشت.ولی من چیزی ننداختم حوصلشو نداشتم.ولی یونی کم نیاورد ویه خلخال خوشگل وظریف انداخت پاش...یونی موهاشو موج دار کرد وریخت دوطرف صورتش منم یه خورده فر درشتش دادم وریختم دوطرف صورتم.تینا موهاشو یه خوده حالت داد.همگی ارایش کردیم .تقریبا ساعت هفت ونیم بود.زنگ زدم به هیون ..بعد از سلام واحوال پرسی گفتم هیون جونگ شی ساعت چند مهمونی شروع میشه؟گفت ساعت 8.میخواین یکی از پسرا رو بفرستم دنبالت؟گفتم نه ممنون.خودم میام.گفت هرطور راحتی.ولی میدونی کجاست؟ گفتم اره جونی ....بازم حرفشو زدم.بعد از سه ماه انگار نه انگار.گفتم اره میدونم.گفت باشه میبینمت.گفتم فعلا.موبایلو قطع کردم.وانداختمش توی کیفم.چند تا نفس عمیق کشیدم.ساعت هشت از خونه زدیم بیرون یه تاکسی گرفتیم وتقریبا هشت وربع رسیدیم کلوبی که پسرا مهمونی گرفته بودن.در ورودی بار بودیم که تینا زد توی شونم وگفت برای چی اینا مهمونی گرفتن؟گفتم نمیدونم.با هم وارد کلوب شدیم تقریبا شلوغ بود.ولی پسرای هیز زیادی اونجا بودن.تینا ویونی پشت سرمن بودن وداشتن اب میشدن.من بدتر از اونا بودم.سرجام تکون نمیخوردم.یهو یکی دستشو انداخت دور گردنم.منو وادار به حرکت کردن به یه سمتی کرد.برگشتم ونگاهش کردم.جونگمین بود.مثل یه بار که جونی....نه نه نه من نباید به جونی فکر کنم ولی شاید اون امشب اینجا باشه..شاید بیاد...ولی جونی نیست...روی یه کاناپه نشستم .بغلمم هیون نشسته بود.کیو هم دخترا رو راهنمایی کرد تا بیان وبشینن.اونا هم اومدن ونشستن.یونی وتینا کنار هم نشستن و جونگمین هم کنار تینا نشست .تقریبا رو به روی من نشسته بودن.یونگی هم نشسته بود اونطرف هیون.یهو دوتا دختر اومدن و رو به هیون گفتن اوپا میای با ما برقصی.هیون نیش خندی زد وبا صورت سردش بلند شد و رفت رو به روی یکی دخترا وایستاد وگفت چقدر به خودت مطمئنی؟ دختره چیزی نگفت.هیون گفت خانم کوچولوها برین باهم عروسک بازی کنین .جونگمین گفت اوهههههه...دخترا در رفتن.حال کردم حسابی... تینا و یونی خیلی با وقار لبخند زده بودن.هیون سرجاش نشست و رو به جونگمین گفت قبوله!؟جونگمین گفت 1به0 ...اینا دوباره بازی کردن؟یه بارم که با جونی و جونگمین اومدیم همین کلوب جونی وجونگمین مسابقه گذاشتن...مراسم زود تر از چیزی که فکر میکردم تموم شد.یونی مجبور شد زود بره.انگار مامانش حالش خوب نبود وهیون رسوندش خونه.تینا رو هم الان جونگمین برد خونه.قرار بود پسرا منو هم برسونن ولی قبول نکردم.داشتم کنار خیابون قدم میزدم.که یه ماشین کنار پام ترمز کشید.برگشتم ونگاه کردم هیون بود.با دیدن من شونشو بالا انداخت وپیاده شد وگفت سوار نشی مجبورمیشم با ماشین تا خونه دنبالت بیام. ناچارا سوار شدم. ولی هیون مسیر رو تغییر داد.بعد از یه ده دقیقه هیون وایستاد.دور و برمو نگاه کردم.پل پانتو بود.بعد از همون شب دیگه نیومده بودم.هیون گفت پیاده شو من کار دارم باید برم. گفتم اینجا؟چرا؟گفت پیاده شو...پیاده شدم.هیون گازشو گرفت و رفت.
=====
خووووووووووووب ....نظر ندین از قسمت بعد خبری نیست...
دیدگاه ها (۳)

هیون جونگ

کیو

خداییش کدوش؟ میگم خداییشا

نگاهش خیلی معنیا داره....بدبخت کسی که الان هیون داره نگاهش م...

زور و عشق پارت ۱۴

#Our_life_again#ᏢᎪᎡͲ_⁵³دوست داشتم بگه میخواستم ببینمت.....شا...

#پارت۳ رمان اگه طُ نباشی یکی دیگه منم لباسا رو پوشیدم و یه آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط