{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#pain

#pain
#P⁶⁹
جونگکوک: اون حلقه اس تو دستت؟ تا حالا ندیدمش، جدیده؟
تهیونگ به حلقه ی توی دستش نگاهی کرد. امروز استثناً اون حلقه رو انداخته بود تا به جونگکوک ثابت کنه که دوستش نداره.
تهیونگ: اره توی این مدت که فکر میکردی با تو توی رابطه ام، دوست دختر داشتم. من هیچ وقت دوستت نداشتم حتی اگر زمانی بر فرض دوستت داشتم همش از سر هوس بوده.
جونگکوک هیچی نمیگفت اما اشک هاش زیر نویسی برای حرف هاش بود.
تهیونگ که کم کم داشت تحملش تموم میشد و نمیتونست بیشتر از این اشک هاش رو تحمل کنه. سعی میکرد به صورت جونگکوک نگاه نکنه.
جونگکوک: یعنی تمام مدت.... من فقط یک.... بازیچه بودم؟.... یعنی الان.... همه چیز.... تمومه؟.... تکلیف عشقه... من چی میشه؟
تهیونگ با سختی میتونست نفس بکشه واقعا سخت بود که اینجوری با جونگکوک حرف بزنه، سخت بود جدی و سرد باشه.
تهیونگ: آره، این آخرشه. هر عشقی یک روزی تموم میشه ماله توام احتمالا همینه. اگر حرفات تموم شده من میرم.
و برای بار اخر صورت جونگکوک رو برانداز کرد، لبی که بخاطر اتفاق دیروز زخم شده بود، چشم های گریان و سرخ شده، اون لپ های نرمش، اگر مجبور نبود این کار رو نمیکرد و نمیذاشت انقدر هم خودش هم اون پسرک آسیب ببینن و اذیت بشن. داشت میرفت اما متوجه شد که جونگکوک روز زانو هاش فرود اومد و شروع کرد به گریه کردن. نمیتونست برگرده و بهش کمک کنه اینا بخاطر اون بود بخاطر اینکه آسیب نبینه، بخاطر اینکه کسی از رابطه اش با تهیونگ خبر دار نشه.
تهیونگ رفت و جونگکوک موند و هزاران قطره اشکی که داشت از چشم هایی که با کهکشان برابری میکرد پایین می ریخت. با خودش فکر میکرد تهیونگ بخاطر رفتاراش در گذشته اونو بخشیده، با خودش فکر میکرد تهیونگ دوستش داره، فکر میکرد دیگه با عشق اون همه چیز تمومه و راحت تر نفس میکشه اما حالا این تنفر تهیونگ بود داشت نفس هاش رو به شماره می انداخت و باعث عذابش میشد. با خودش فکر میکرد دیوونه اس که حتی این عذاب رو هم دوست داره، چون هم فکر میکرد حقشه و با تهیونگ بد رفتار کرده بوده هم فکر میکرد اینکه این عذاب به تهیونگ مربوطه یعنی این عذابه خوده بهشته. زمان از دستش در رفته بود و تنها کاری که میکرد گریه کردن و فکر کردن زیاد بود. بعد از مدتی جونی توی تنش نموند و از حال رفت، خیال میکرد که چون جایی از مدرسه اس که سگ پر نمیزنه پس این نه تنها آخر رابطه اش با تهیونگ بلکه این آخره این زندگیه نحسشه.




پارت ⁶⁹😝
دیدگاه ها (۱)

#pain #P⁷⁰چشماش رو که باز کرد سفیدی دید که باعث شد فکر کنه ت...

#pain #P⁷¹تهیونگ: نه. بهت که گفتم من دوست دختر دارم. نمیتونم...

#pain #P⁶⁸بعد از جاش بلند شد و رفت. جونگکوک به سمت دستشویی پ...

#pain #P⁶⁷جونگکوک مثل تمام امروز اخمی کرده بود. جونگکوک: قرا...

من بخاطر اون احمق ها گریه نمیکنم ، بخاطر توعه ، من بخاطر تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط