part
𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
part²¹:
_جیمین
قدم ور داشت به سمته اتاقش و پشت میزه کارش نشست..
دستش رو کشید روی دکمه سبز که صداش بلند شد..
جیمین:بیا بار...(اسم بار)
لحنش سرد بود که سریع جواب داد..
جونگکوک:چیشده؟
جیمین:فقط سریعتر بیا..
و بدون حرفه دیگه ای تلفنو قطع کرد..متعجب به صفحه سیاه گوشی خیره شد..
کتش رو برداشت..ایستاده به دره اتاقش خیره بود..
قدمی ور داشت که سرجاش وایساد..
چه غلطی میکنی؟
سوار ماشینش شدو از عمارت خارج شد..
سیگاری رو روشن کردو لای لب هاش قرار و وارد بار شد..بوی سیگارو مشروب کلابو پر کرده بود..
به سمته اتاقی که جیمین بود رفت..
لبش رو زیر دندون گرفت..خون جلوی چشم هاش رو گرفته بود..
جونگکوک:این عوضی اینجا چیکار میکنه؟
سویون:خودتی..یه کاری نکن ب..
تا خواست چیزی بگه به سمتش رفت که سریع از جاش بلند شد..
سویون:نزدیکم نیا..
جیمین با اوفی به سمته جونگکوک رفتو دستش رو روی سینش گذاشت..اشاره ای به مبل پشتش کردو لب زد..
جیمین:اروم باشو بشین...وقته دعوا کردن نیست..
منتظر به جیمین خیره موند که دوباره اشاره به مبل کرد..زبونش رو توی گونش فرو کردو نشست..
جیمین:سویون دوباره میخواد وارد باند ما بشه!
پوزخندی زد..
جونگکوک:عمرا بزارم این عوضی دوباره وارد باند بشه..!
سویون:یه بار دیگه فوش بدی می..
جیمین:دوتاتون خفه شید(داد)
عصبی به جونگکوک خیره شد..
جیمین:تهیونگ..
حرفش نصفه نیمه موند..انگار انرژی برای کاملش نداشت..
اخماش توی هم رفت..
جونگکوک:تهیونگ؟!..
جیمین:تهیونگ..وارد باند مایکل داخل برزیل شده..
داخل یه کلمه بدبخت شدن..تهیونگ؟
یکی از مهمترین افراد باند جئون..الان وارد باند دشمنشون شده..
جیمین:و ممکنه تا الانم کله اطلاعات رو کفه دستشون گذاشته باشه..
دستش رو مشت کردو محکم به میز جلوش که لیوان های شراب بود زد..میز با صدای بدی شکست..
دستش خونی خونی بود..
جیمین:ممکنه هر لحظه حمله کنن..
جونگکوک:افرادو اماده کن..
بدون حرفه دیگه ای از کلاب خارج شد..
سوار ماشین شد..
دستش رو کبوند روی فرمون..اگه چیزی به باند مایکل درمورده باند جئون بگه باند با خاک یکسانه..
گوشیش رو ور داشت و به جیمین زنگ زد..
با بوق سوم صداش بلند شد..
جیمین:کجا رفتی؟
جونگکوک:ببین میتونی تهیونگ داخل مهمونی پیدا کنی؟
جیمین:میخوای ببینیش؟
نفس عصبی داد بیرون..
جونگکوک:باید خودم باهاش حرف بزنم..پیداش کن..
جیمین:باشه..
از ماشین پیاده شدو به سمته عمارت رفت..
هوا تاریک شده بود..
همه ی برق های عمارت به جز اشپزخونه خاموش بود..
با چشم هاش دنبالش میگشت که روی کاناپه جلدی تلویزیون دراز کشیده بود..
به سمتش رفتو تلویزیون رو خاموش کردو براید استایل بغلش کرد..
با سوزش دستش چشم هاش رو روی هم فشورد..لعنتیی..
گذاشتش روی تخت..لباسش رو در اوردو با بالا تنه ی لخت کنارش دراز کشید..
انگاری مسکنی بهش زده بودن که هیچی رو حس نمیکرد..
دستش رو اورد بالا و شروع کرد بازی کردن با موهای باز بلندش..
بدجوری خوابش می اومد..سوزش دستش داشت میکشتش..ولی ولش نکردو دست هاش رو دور کمرش حلقه کرد..
کشیدتتش توی بغلش و توی بغلش گمش کرد..
سرش رو فرو کرد توی موهاش..
خیلی سریع خوابش برد..
ا.ت"
با حس خیسی دستش چشم هاش رو باز کرد..
روی تخت دراز کشیده بود..با دستش که دور کمرش حلقه شده بود فهمید.
.به دستش خیره شد..ولی همه جا تاریک بود و نتونست ببینه..
این خیسی روی دستش چیه؟
بزور از بغلش اومد بیرون..
چراغ خواب کنار تخت رو روشن کرد..با دیدن خون روی دستش هینی یواش گفت..
مطمئن بود که از خودش نبود..
ناخوداگاه چشمش به دست پسرک کشیده شد..
چشم هاش گشاد شد..
کله دستش توی خون غرق بود..چرا خودش نفهمید؟
به سمتش رفت و دستش رو توی دستش کشید..لعنتی چقدر خون..
part²¹:
_جیمین
قدم ور داشت به سمته اتاقش و پشت میزه کارش نشست..
دستش رو کشید روی دکمه سبز که صداش بلند شد..
جیمین:بیا بار...(اسم بار)
لحنش سرد بود که سریع جواب داد..
جونگکوک:چیشده؟
جیمین:فقط سریعتر بیا..
و بدون حرفه دیگه ای تلفنو قطع کرد..متعجب به صفحه سیاه گوشی خیره شد..
کتش رو برداشت..ایستاده به دره اتاقش خیره بود..
قدمی ور داشت که سرجاش وایساد..
چه غلطی میکنی؟
سوار ماشینش شدو از عمارت خارج شد..
سیگاری رو روشن کردو لای لب هاش قرار و وارد بار شد..بوی سیگارو مشروب کلابو پر کرده بود..
به سمته اتاقی که جیمین بود رفت..
لبش رو زیر دندون گرفت..خون جلوی چشم هاش رو گرفته بود..
جونگکوک:این عوضی اینجا چیکار میکنه؟
سویون:خودتی..یه کاری نکن ب..
تا خواست چیزی بگه به سمتش رفت که سریع از جاش بلند شد..
سویون:نزدیکم نیا..
جیمین با اوفی به سمته جونگکوک رفتو دستش رو روی سینش گذاشت..اشاره ای به مبل پشتش کردو لب زد..
جیمین:اروم باشو بشین...وقته دعوا کردن نیست..
منتظر به جیمین خیره موند که دوباره اشاره به مبل کرد..زبونش رو توی گونش فرو کردو نشست..
جیمین:سویون دوباره میخواد وارد باند ما بشه!
پوزخندی زد..
جونگکوک:عمرا بزارم این عوضی دوباره وارد باند بشه..!
سویون:یه بار دیگه فوش بدی می..
جیمین:دوتاتون خفه شید(داد)
عصبی به جونگکوک خیره شد..
جیمین:تهیونگ..
حرفش نصفه نیمه موند..انگار انرژی برای کاملش نداشت..
اخماش توی هم رفت..
جونگکوک:تهیونگ؟!..
جیمین:تهیونگ..وارد باند مایکل داخل برزیل شده..
داخل یه کلمه بدبخت شدن..تهیونگ؟
یکی از مهمترین افراد باند جئون..الان وارد باند دشمنشون شده..
جیمین:و ممکنه تا الانم کله اطلاعات رو کفه دستشون گذاشته باشه..
دستش رو مشت کردو محکم به میز جلوش که لیوان های شراب بود زد..میز با صدای بدی شکست..
دستش خونی خونی بود..
جیمین:ممکنه هر لحظه حمله کنن..
جونگکوک:افرادو اماده کن..
بدون حرفه دیگه ای از کلاب خارج شد..
سوار ماشین شد..
دستش رو کبوند روی فرمون..اگه چیزی به باند مایکل درمورده باند جئون بگه باند با خاک یکسانه..
گوشیش رو ور داشت و به جیمین زنگ زد..
با بوق سوم صداش بلند شد..
جیمین:کجا رفتی؟
جونگکوک:ببین میتونی تهیونگ داخل مهمونی پیدا کنی؟
جیمین:میخوای ببینیش؟
نفس عصبی داد بیرون..
جونگکوک:باید خودم باهاش حرف بزنم..پیداش کن..
جیمین:باشه..
از ماشین پیاده شدو به سمته عمارت رفت..
هوا تاریک شده بود..
همه ی برق های عمارت به جز اشپزخونه خاموش بود..
با چشم هاش دنبالش میگشت که روی کاناپه جلدی تلویزیون دراز کشیده بود..
به سمتش رفتو تلویزیون رو خاموش کردو براید استایل بغلش کرد..
با سوزش دستش چشم هاش رو روی هم فشورد..لعنتیی..
گذاشتش روی تخت..لباسش رو در اوردو با بالا تنه ی لخت کنارش دراز کشید..
انگاری مسکنی بهش زده بودن که هیچی رو حس نمیکرد..
دستش رو اورد بالا و شروع کرد بازی کردن با موهای باز بلندش..
بدجوری خوابش می اومد..سوزش دستش داشت میکشتش..ولی ولش نکردو دست هاش رو دور کمرش حلقه کرد..
کشیدتتش توی بغلش و توی بغلش گمش کرد..
سرش رو فرو کرد توی موهاش..
خیلی سریع خوابش برد..
ا.ت"
با حس خیسی دستش چشم هاش رو باز کرد..
روی تخت دراز کشیده بود..با دستش که دور کمرش حلقه شده بود فهمید.
.به دستش خیره شد..ولی همه جا تاریک بود و نتونست ببینه..
این خیسی روی دستش چیه؟
بزور از بغلش اومد بیرون..
چراغ خواب کنار تخت رو روشن کرد..با دیدن خون روی دستش هینی یواش گفت..
مطمئن بود که از خودش نبود..
ناخوداگاه چشمش به دست پسرک کشیده شد..
چشم هاش گشاد شد..
کله دستش توی خون غرق بود..چرا خودش نفهمید؟
به سمتش رفت و دستش رو توی دستش کشید..لعنتی چقدر خون..
- ۹۶
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط