دو روز پیش از طرف اداره رفته بودیم به یکی از مراکز نگهدار
دو روز پیش از طرف اداره رفته بودیم به یکی از مراکز نگهداری از معلولین ذهنی
طبق معمول همه ماموریتا ، توی ماشین کار فقط خنده بود و مسخره بازی.
وقتی که رسیدیم و در باز و رفتیم تو یه سکوت نافرمی حکمفرما شد.ما ساکت شدیم و فقط صدای یه عده میومد که مفهوم هم نبود چی میگن. یه هیجان خاصی داشتن. دوست داشتن بپرن تو بغلمون و بهمون دست بزنن. انگار که سالها بود که منتظر ما بودن. انگار میشناختنمون...
نمیدونم چقد طول کشید تا حالیمون شد که کجاییم.
یه گوشه ایستادیم و به حرفای مسئول اونجا گوش میدادیم که داشت از اوضای اونا میگفت.
میگفت که روز و شبشون چطوری سر میشه.
و اینکه کاراشونو نمیتونن انجام بدن.حتی نظافت و غذا خوردنشون.
بعداز حرفای ایشون که واقعا حال خودشم کمی از اونا نداشت ، کادوها رو (لباس و خوراکی) بهشون دادیم.
حتی لباساشونم نمیتونستن بپوشن ، ما تننشون کردیم.
نمیدونم چطوری و با چه جمله ای توصیف کنم که چقد خوشحال شدن.
شک ندارم که اگه قادر به بیان شادیشون بودم که با 100هزار تمن پول اداره، چه روز قشنگی براشون ساخته شد ، هیچکدومتون با بیخیالی از این مطلب نمیگذشتین.
تمام فکر من اینه که چه گوشی موبایلی چندمیلی ثانیه سریعتر گالریش باز میشه ، برم بخرم.
لحظه شماری میکنم که اسمم واسه وام خودرو دربیاد و برم ام.وی.ام315 بخرم.
تلویزیون 3D سامسونگ بهتر از ال.جیه و برم عوض کنم.
مبل ، فرش ، وسایل آشپزخونه و تزیینی و ...
نمیگم اینا بده ، نه. همه اینا داشتنشون آخره استاندارده ولی بدون اینا هم میشه خوشحال بود.
پرایدم ماشینه دیگه ، 3D رو هم میشه سرفرصت عوض کرد و...
ولی ممکنه گودرز و رحیم و شجاع و...(بچه های معلول) چند وقت دیگه نباشن.
وقتی 20تا پیتزا میشه 160تمن
وقتی 20تا شلوار راحتی میشه 200 نه نهایت 300تمن
اصلا وقتی من میتونم تو خونمون یه شام ، یا یه چیزی که اونا رو خوشحال کنه درست کنم و ببرم بهشون بدم ،
خیلی باید سنگدل و نامرد باشم که اینکارو نکنم.
شاید فکر کنید که با نگاه اول به این بچه ها ، فورا میگین که چقدر خوبه که ما سالمیم ،
ولی نه ، اون لحظه ها چیزای دیگه ای به ذهنتون میرسه. !!!
طبق معمول همه ماموریتا ، توی ماشین کار فقط خنده بود و مسخره بازی.
وقتی که رسیدیم و در باز و رفتیم تو یه سکوت نافرمی حکمفرما شد.ما ساکت شدیم و فقط صدای یه عده میومد که مفهوم هم نبود چی میگن. یه هیجان خاصی داشتن. دوست داشتن بپرن تو بغلمون و بهمون دست بزنن. انگار که سالها بود که منتظر ما بودن. انگار میشناختنمون...
نمیدونم چقد طول کشید تا حالیمون شد که کجاییم.
یه گوشه ایستادیم و به حرفای مسئول اونجا گوش میدادیم که داشت از اوضای اونا میگفت.
میگفت که روز و شبشون چطوری سر میشه.
و اینکه کاراشونو نمیتونن انجام بدن.حتی نظافت و غذا خوردنشون.
بعداز حرفای ایشون که واقعا حال خودشم کمی از اونا نداشت ، کادوها رو (لباس و خوراکی) بهشون دادیم.
حتی لباساشونم نمیتونستن بپوشن ، ما تننشون کردیم.
نمیدونم چطوری و با چه جمله ای توصیف کنم که چقد خوشحال شدن.
شک ندارم که اگه قادر به بیان شادیشون بودم که با 100هزار تمن پول اداره، چه روز قشنگی براشون ساخته شد ، هیچکدومتون با بیخیالی از این مطلب نمیگذشتین.
تمام فکر من اینه که چه گوشی موبایلی چندمیلی ثانیه سریعتر گالریش باز میشه ، برم بخرم.
لحظه شماری میکنم که اسمم واسه وام خودرو دربیاد و برم ام.وی.ام315 بخرم.
تلویزیون 3D سامسونگ بهتر از ال.جیه و برم عوض کنم.
مبل ، فرش ، وسایل آشپزخونه و تزیینی و ...
نمیگم اینا بده ، نه. همه اینا داشتنشون آخره استاندارده ولی بدون اینا هم میشه خوشحال بود.
پرایدم ماشینه دیگه ، 3D رو هم میشه سرفرصت عوض کرد و...
ولی ممکنه گودرز و رحیم و شجاع و...(بچه های معلول) چند وقت دیگه نباشن.
وقتی 20تا پیتزا میشه 160تمن
وقتی 20تا شلوار راحتی میشه 200 نه نهایت 300تمن
اصلا وقتی من میتونم تو خونمون یه شام ، یا یه چیزی که اونا رو خوشحال کنه درست کنم و ببرم بهشون بدم ،
خیلی باید سنگدل و نامرد باشم که اینکارو نکنم.
شاید فکر کنید که با نگاه اول به این بچه ها ، فورا میگین که چقدر خوبه که ما سالمیم ،
ولی نه ، اون لحظه ها چیزای دیگه ای به ذهنتون میرسه. !!!
- ۲.۶k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط