وانشات تک پارتی یونگی
وانشات تک پارتی یونگی
............................................................
تو و یونگی باهم همکار بودین اما باهم رابطه ی خاصی نداشتین ولی تو ته دلت عاشقش بودی اما جرعت اینو نداشتی که بهش اعتراف کنی چون یونگی آدم سردی بود . شما دوتا آهنگ ساز بودین و آهنگ های بیکلامه زیادی ساخته بودین و آهنگ هاتون معروف شده بود و ترفتار زیادی داشتین . یک روز رفتین استودیو که آهنگ جدید بسازین اول داشتین روی سبک آهنگ کار می کردین و تصمیم گرفتین که سبکش کلاسیک باشه و شروع به نواختن کردین و تو ویولن سل میزدی و یونگی پیانو میزد و در نهایت آهنگی پر احساس و عاشقانه شاختین و تو با زدن این موسیقی جرئت پیدا کردی که بهش اعتراف کنی ! تو و یونگی چون خونه هاتون به هم و به استودیو نزدیکه با هم پیاده به خونه می روید ، تو در راه برگشت به خونه از استرس زیاد و فشار و ترس که اگه وقتی بهش اعتراف کنی اون جواب منفی بده شروع به گریه کردن کردی دسته خودت نبود و اشکان مثل ابر طوفانی می بارید یونگی با تعجب بهت نگاه کرد و گفت چرا گریه می کنی ؟ تو با صدای گرفته گفتی یونگی من عاشقت هستم از وقتی که برای اولین بار دیدمت نتونستم حتی یک لحظه به فکرم نکنم من بدون تو نمی تونم زندگی کنم ! یونگی همین جوری داشت با تعجب بهت نگاه میکرد و نمی دونست باید چی بگه چون یونگی هم دقیقا همین حسو به تو داشت پس بغلت کرد و آروم تو گوشت زمزمه کرد منم دقیقا همین حسو به تو دارم ، و تو هم دیگه با این چشمات گریه نکن . یونگی تورو اون شب به رستوران دعوت کرد و با هم شما خوردین . تو اون شب احساس سبکی شدیدی داشتی حالت خیلی خوب بود که بلاخره تونستی بهش اعتراف کنی .
و اونش تنها کسی که حرف های شما دوتا رو شنید جاده بود.
. پایان .
............................................................
تو و یونگی باهم همکار بودین اما باهم رابطه ی خاصی نداشتین ولی تو ته دلت عاشقش بودی اما جرعت اینو نداشتی که بهش اعتراف کنی چون یونگی آدم سردی بود . شما دوتا آهنگ ساز بودین و آهنگ های بیکلامه زیادی ساخته بودین و آهنگ هاتون معروف شده بود و ترفتار زیادی داشتین . یک روز رفتین استودیو که آهنگ جدید بسازین اول داشتین روی سبک آهنگ کار می کردین و تصمیم گرفتین که سبکش کلاسیک باشه و شروع به نواختن کردین و تو ویولن سل میزدی و یونگی پیانو میزد و در نهایت آهنگی پر احساس و عاشقانه شاختین و تو با زدن این موسیقی جرئت پیدا کردی که بهش اعتراف کنی ! تو و یونگی چون خونه هاتون به هم و به استودیو نزدیکه با هم پیاده به خونه می روید ، تو در راه برگشت به خونه از استرس زیاد و فشار و ترس که اگه وقتی بهش اعتراف کنی اون جواب منفی بده شروع به گریه کردن کردی دسته خودت نبود و اشکان مثل ابر طوفانی می بارید یونگی با تعجب بهت نگاه کرد و گفت چرا گریه می کنی ؟ تو با صدای گرفته گفتی یونگی من عاشقت هستم از وقتی که برای اولین بار دیدمت نتونستم حتی یک لحظه به فکرم نکنم من بدون تو نمی تونم زندگی کنم ! یونگی همین جوری داشت با تعجب بهت نگاه میکرد و نمی دونست باید چی بگه چون یونگی هم دقیقا همین حسو به تو داشت پس بغلت کرد و آروم تو گوشت زمزمه کرد منم دقیقا همین حسو به تو دارم ، و تو هم دیگه با این چشمات گریه نکن . یونگی تورو اون شب به رستوران دعوت کرد و با هم شما خوردین . تو اون شب احساس سبکی شدیدی داشتی حالت خیلی خوب بود که بلاخره تونستی بهش اعتراف کنی .
و اونش تنها کسی که حرف های شما دوتا رو شنید جاده بود.
. پایان .
- ۸.۵k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط