{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part39

part39


سیاهرنگ اطراف اتاق، قطره اشکی روی صورت سفید و الغرش سُر خورد و
دستهاش رو، روی صورتش گذاشت.
چه بالیی بهسر توله گرگ بیپناهش اومده بود و خودش اینجا چیکار
میکرد؟! مگه فرزندش چه گناهی کرده بود که بخواد آسیب ببینه؟
آخرین صحنهای که بهخاطر داشت، چهرهی تهیونگ بود که تولهاش رو در
آغوش گرفته بود و با شگفتی تماشاش میکرد. نکنه مرد آلفا بهقدری
نژادپرست و بیرحم بود که بخواد به فرزندش صدمه بزنه؟!
دستش رو زیر پلکش کشید و با حس بیقراریهای گرگش برای فرزندش،
سرش رو باال آورد و نگاهش توی آینهای بزرگ که به دیوار پین شده بود، به
خودش گره خورد. لباسخواب لطیف و ابریشمی کوتاهی به تن داشت و همین
بیشتر میترسوندش. نکنه زمانی که بیهوش بود، کسی بهش تعرض کرده
بود؟
چند قدمی راه رفت و تنها حسی که داشت، سرگیجهای از سر ضعف جسمانی
بابت کمبود غذا بود و از درد دیگهای رنج نمیبرد که مربوط به افکارش باشه
دیدگاه ها (۵)

part40بیتوجه به وضعیتش، راه افتاد و با تردید از اتاق خواب مج...

41 | P a g e صدای قهقهههای پسرک توی اتاق پخش میشد و انگار هر...

شرایط برای پارت ها ۱۰ لایک۳کامنت

از اینا بزارم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط