{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه

#داستان کوتاه

یونجون:سوبین یونو؟یونو سوبین؟
سوبین:چیرو ؟
یونجون:اینکه تهیون داره با بومگیو لاس میزنه
سوبین:واقعا؟!
یونجون:اوناهاش نگا
*سوبین به اتاق روبه رو نگاهی کرد*
سوبین:تهیوننننننننننننننننننن*داد*
تهیون:ها؟!
سوبین:الان داشتی با بومگیو لاس میزدی؟
تهیون:نع
سوبین:ولی من با دوتا چشام دیدم
بومگیو:نه بابا داشت میگفت پیرهن سفیدم کجاس
سوبین:عه راستی تهیون من برداشتم
تهیون:پیراهنم رو؟
سوبین:آره نداشتم گفتم بپوشم
تهیون:الان کجاس
سوبین:نمیبینی تنمه
تهیون:حملههههه*آخر سر لباس رو دراورد*
کای:چطونه؟
تهیون:*ی نگاه ترس ناک*
کای:ببخشید*رفت تو اتاق*
یونجون:تهیون؟
تهیون:ها؟
یونجون:پیژامتم من برداشتم
تهیون:چی ؟*به اونم حمله تا حد مرگ*

( اینم لینک بفرمایید بحرفیم😂💖)

https://abzarek.ir/service-p/msg/1089768
دیدگاه ها (۰)

همش واقعی بود(چند پارتی)*پارت اول*(چونگ سوک =سوک)سوک:دوست دا...

همش واقعی بود *پارت اخر**استراحت تموم شد*کارگردان:خب شروع می...

#سناریو #انهایپنوقتی عشق بچگیش رو که توعی میبینهسونگهون :او ...

#سناریووقتی تو دعوا خودتو میزنینامی:*اونم خودشو میزنه*جین:نک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط