چپتر نهم
چپتر نهم
دروغ شیرین
چشمانش دوباره روی هم گذاشته میشوند و به خواب میرود . بلافاصله بعد از رفتن هوشیاری اش اضطراب من هم شروع میشود . باید جلوی خون ریزی رو بگیرم ! تلاش میکنم با کمتری میزان لمس کردن بدنش که باعث دردش بشه زخم رو پیدا کنم و موفق میشوم یک تیر توی پهلوشه پیراهنش را بالا میدهم و بلافاصله وقتی زخم را میبینم و اون همه خون دورش خشک میشوم . میدونستم با این روبهرو خواهم شد ولی بازهم شکه کننده بود . نگاهش میکنم و در یک چشم به هم زدن من دوباره اونجام . زیر زمین ، لامپ سوسو زن ، مامان! مامان! مامان کجایی؟ ، خون همه جا را پر کرده ، روی زمین ، روی سقف ، حتی روی ایینه پر از خونه ، و چند قدم جلوتر اون افتاده . جونی در بدنش باقی نمونده ! داره میمیره ! و اون عوضی با چاقو و چشمانی که با جنون نقاشی شدن بالای سرش ایستاده و میخنده ! تو اونو کشتی ! تو مادرمو کشتی !
میدانستم اگر بیشتر از این در خاطراتم فرو برم برگشت تقریبا غیر ممکن میشه و الان چان بهم احتیاج داشت . مغزم را وادار میکنم تمرکزش را روی چان بگذارد . باید روی محل زخمو ببندم . با دستمال نمیتونم این حجمو تمیز کنم پس پایین تیشرت بلندمو پاره میکنم و یک پارچه ی نسبتا بلند و پهن ایجاد میکنم که با ان میشود دور زخم را تمیز کرد. بلند میشوم و سریع به سمت دستشویی تعبیه شده در اتاق میروم و از توی کشو های زیر سینک ظرفی را پیدا می کنم و ان را پر از اب میکنم و پیش چان بر میگردم .
پارچه را در اب میکنم و با دستانی لرزان ان را در اطراف زخم چان میکشم و تا جایی که میتوانم خون را پاک میکنم . صدای هیسی از میان لب های چان بیرون می اید و من بر خودم لعنت میفرستم که چرا نمیتونم طوری که احساس درد نکند کارم را انجام دهم.لعنت بهت کریستوفر بنگ چرا اینطوری شدی؟
~~~~~
خب یک توضیح کوچولو راجع به اتاق : الان در اتاق کار چان هستن و اون اتاق دارای چند قسمت است . یک قسمت مبل هایی داره و برای پذیرایی مناسب است ، یک قسمتش میز کار چان هستش که خب معمولا مرتبه اما الان به طرز عجیبی اشفته هست ، یک قسمت دیگه هم بار هست درش باز میشه و یک فضای بزرگ داره . داری یک میز مستطیلی دراز و میز هست یک حالت اشپزخونه طور هم داره و پر از شیشه های مشرکب و لیوان های مختلفه و قاعدتا توی اونجا ظرف و حوله ( دستمال پارچه ای مثلا ) و اینا پیدا میشه .
و یک سرویس بهداشتی هم داره دیگه .
خوشحال میشم نظراتتونو بدونم :)
دروغ شیرین
چشمانش دوباره روی هم گذاشته میشوند و به خواب میرود . بلافاصله بعد از رفتن هوشیاری اش اضطراب من هم شروع میشود . باید جلوی خون ریزی رو بگیرم ! تلاش میکنم با کمتری میزان لمس کردن بدنش که باعث دردش بشه زخم رو پیدا کنم و موفق میشوم یک تیر توی پهلوشه پیراهنش را بالا میدهم و بلافاصله وقتی زخم را میبینم و اون همه خون دورش خشک میشوم . میدونستم با این روبهرو خواهم شد ولی بازهم شکه کننده بود . نگاهش میکنم و در یک چشم به هم زدن من دوباره اونجام . زیر زمین ، لامپ سوسو زن ، مامان! مامان! مامان کجایی؟ ، خون همه جا را پر کرده ، روی زمین ، روی سقف ، حتی روی ایینه پر از خونه ، و چند قدم جلوتر اون افتاده . جونی در بدنش باقی نمونده ! داره میمیره ! و اون عوضی با چاقو و چشمانی که با جنون نقاشی شدن بالای سرش ایستاده و میخنده ! تو اونو کشتی ! تو مادرمو کشتی !
میدانستم اگر بیشتر از این در خاطراتم فرو برم برگشت تقریبا غیر ممکن میشه و الان چان بهم احتیاج داشت . مغزم را وادار میکنم تمرکزش را روی چان بگذارد . باید روی محل زخمو ببندم . با دستمال نمیتونم این حجمو تمیز کنم پس پایین تیشرت بلندمو پاره میکنم و یک پارچه ی نسبتا بلند و پهن ایجاد میکنم که با ان میشود دور زخم را تمیز کرد. بلند میشوم و سریع به سمت دستشویی تعبیه شده در اتاق میروم و از توی کشو های زیر سینک ظرفی را پیدا می کنم و ان را پر از اب میکنم و پیش چان بر میگردم .
پارچه را در اب میکنم و با دستانی لرزان ان را در اطراف زخم چان میکشم و تا جایی که میتوانم خون را پاک میکنم . صدای هیسی از میان لب های چان بیرون می اید و من بر خودم لعنت میفرستم که چرا نمیتونم طوری که احساس درد نکند کارم را انجام دهم.لعنت بهت کریستوفر بنگ چرا اینطوری شدی؟
~~~~~
خب یک توضیح کوچولو راجع به اتاق : الان در اتاق کار چان هستن و اون اتاق دارای چند قسمت است . یک قسمت مبل هایی داره و برای پذیرایی مناسب است ، یک قسمتش میز کار چان هستش که خب معمولا مرتبه اما الان به طرز عجیبی اشفته هست ، یک قسمت دیگه هم بار هست درش باز میشه و یک فضای بزرگ داره . داری یک میز مستطیلی دراز و میز هست یک حالت اشپزخونه طور هم داره و پر از شیشه های مشرکب و لیوان های مختلفه و قاعدتا توی اونجا ظرف و حوله ( دستمال پارچه ای مثلا ) و اینا پیدا میشه .
و یک سرویس بهداشتی هم داره دیگه .
خوشحال میشم نظراتتونو بدونم :)
- ۳۵۵
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط