مستی در شب ...
🍷مستی در شب🍷 🪐P21🪐
فردا صبح
نور خورشید میافته توی اتاق. جینا بیدار شده و نشسته وسط تخت. دست میکنه تو صورت باباش که کنارش خوابیده.
· جینا: «با...با... بیدار...»
جونگکوک چشماش رو باز میکنه. اولین چیزی که میبینه، صورت خندان دخترشه.
· جونگکوک: «صبح بخیر عزیزم.»
· جینا: (با دست به عکس روی دیوار اشاره میکنه) «این... من...»
· جونگکوک: «آره. این تویی. دیروز تولدت بود. یک ساله شدی.»
· جینا: (با تعجب) «یک... سال...؟»
· جونگکوک: (میخنده) «آره. یه کلمه جدید یاد گرفتی؟»
تو از اونور تخت بیدار میشی. میبینی این صحنه رو. بابا و دختر دارن باهات حرف میزنن.
· تو: «صبح بخیر به خانوادهی من.»
· جینا: «ما...ما... صبح...»
· تو: (بلند میخندی) «وای خدایا! داری حرف میزنی دخترم!»
· جونگکوک: «دختر باهوش من. همه چی زود یاد میگیره.»
جینا بلند میشه. با اون پاهای لرزون میخواد راه بره. دو قدم برمیداره، میافته رو سینه باباش. جونگکوک بغلش میکنه.
· جونگکوک: «آفرین! داری راه میری!»
· جینا: (با غرور) «آفرین...»
· تو: «حالا دیگه رسماً از دست ما در رفته.»
· جونگکوک: «هیچ وقت از دست من در نمیری دخترم. همیشه مواظبت میکنم.»
· تو: «حتی وقتی ۲۰ سالش بشه؟»
· جونگکوک: «به خصوص وقتی ۲۰ سالش بشه.»
· تو: «حتی وقتی بره خونه شوهر؟»
· جونگکوک: (اخم میکنه) «خانه شوهر؟! هیچ وقت همچین چیزی نمیذارم. همیشه پیش خودمونه. من براش یه خونه میسازم کنار خونمون. اونموقع...»
· تو: «اونموقع چی؟»
· جونگکوک: «اونموقع مواظبم از دور.»
جینا دست میکنه تو موهای باباش. میکشه. جونگکوک جیغ میکشه.
· جونگکوک: «آخ! دخترم! موهای بابا رو نکش!»
· جینا: (میخنده) «بابا...»
· تو: «ببین داره میخنده. داره کیف میکنه.»
· جونگکوک: (با ناز) «باشه. هر کاری دوست داری بکن. موهام مال خودت.»
ادامه.....
فردا صبح
نور خورشید میافته توی اتاق. جینا بیدار شده و نشسته وسط تخت. دست میکنه تو صورت باباش که کنارش خوابیده.
· جینا: «با...با... بیدار...»
جونگکوک چشماش رو باز میکنه. اولین چیزی که میبینه، صورت خندان دخترشه.
· جونگکوک: «صبح بخیر عزیزم.»
· جینا: (با دست به عکس روی دیوار اشاره میکنه) «این... من...»
· جونگکوک: «آره. این تویی. دیروز تولدت بود. یک ساله شدی.»
· جینا: (با تعجب) «یک... سال...؟»
· جونگکوک: (میخنده) «آره. یه کلمه جدید یاد گرفتی؟»
تو از اونور تخت بیدار میشی. میبینی این صحنه رو. بابا و دختر دارن باهات حرف میزنن.
· تو: «صبح بخیر به خانوادهی من.»
· جینا: «ما...ما... صبح...»
· تو: (بلند میخندی) «وای خدایا! داری حرف میزنی دخترم!»
· جونگکوک: «دختر باهوش من. همه چی زود یاد میگیره.»
جینا بلند میشه. با اون پاهای لرزون میخواد راه بره. دو قدم برمیداره، میافته رو سینه باباش. جونگکوک بغلش میکنه.
· جونگکوک: «آفرین! داری راه میری!»
· جینا: (با غرور) «آفرین...»
· تو: «حالا دیگه رسماً از دست ما در رفته.»
· جونگکوک: «هیچ وقت از دست من در نمیری دخترم. همیشه مواظبت میکنم.»
· تو: «حتی وقتی ۲۰ سالش بشه؟»
· جونگکوک: «به خصوص وقتی ۲۰ سالش بشه.»
· تو: «حتی وقتی بره خونه شوهر؟»
· جونگکوک: (اخم میکنه) «خانه شوهر؟! هیچ وقت همچین چیزی نمیذارم. همیشه پیش خودمونه. من براش یه خونه میسازم کنار خونمون. اونموقع...»
· تو: «اونموقع چی؟»
· جونگکوک: «اونموقع مواظبم از دور.»
جینا دست میکنه تو موهای باباش. میکشه. جونگکوک جیغ میکشه.
· جونگکوک: «آخ! دخترم! موهای بابا رو نکش!»
· جینا: (میخنده) «بابا...»
· تو: «ببین داره میخنده. داره کیف میکنه.»
· جونگکوک: (با ناز) «باشه. هر کاری دوست داری بکن. موهام مال خودت.»
ادامه.....
- ۲۳۲
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط