{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستش را بالا آورد اما یک اسلحه در آن بود

دستش را بالا آورد ، اما یک اسلحه در آن بود .
قبل از آنکه فرصت انجام کاری رو کنم شلیک کرد .
صدای بلندی در هردو گوشم پیچید و روی زمین افتادم .
چشمانم را باز کردم ، نمیدانم چه مدت گذشته بود ، شاید چند ثانیه ، او تقریبا بالای سرم بود و اسلحه را روی سرم نشانه گرفته بود .
که ناگهان سرش را به عقب خم کرد و دهانش را تا آخر باز کرد .
اسلحه از دستش افتاد و روی زمین لیز خورد .
خودش نیز کنار من روی زمین افتاد و پاهایش تکان می‌خوردند ...
بی‌ناموس ...
به نظر می‌رسید که باز هم سکته زده بود ، پس سریع خودم را از روی زمین جمع کردم ، درد مبهمی در گلویم حس میکردم که با هر نفس سوزشش بدتر میشد .
اما ناگهان جیغ وحشتناکی توی سرم پیچید ، آن موقع بود که فهمیدم من نمیتونم نفس بکشم .
دست گذاشتم روی گلویم ، سوراخ شده بود و پوست برجسته اش را لمس می‌کردم که بی حس بود .
صدایی مثل جوشیدن آب از درونش می آمد ، و خون از درونش سُر میخورد تا روی سینه ام در زیرِ پیراهن می‌رفت .
حتما به زودی میمُردم ...
به او نگاه کردم ...
اما او چطور ؟
دستم رو توی جیب پشت شلوارم بردم و چاقو را از درون جیب لمس کردم ، گرفتم و چند بار به سمت بیرون کشیدم .
در آخر جیب پاره شده و چاقو بیرون آمد و از درون دستم ـ که خونی و مالی شده بود - لیز خورده و کنار لاشهٔ بیهوش او افتاد ...
دست دراز کردم و چاقو را سریع برداشتم ، یخه او را چسبیدم و چاقو را بالا بردم .
آیا می‌توانستم بزنم ، روی آن پوست نحیف نازکِ پر از رگ و عضله که زندگیِ آن بی‌ناموس درونش جریان داشت ؟
آیا این یک انتخاب بود ؟
اما آخر مگه انسان زخمی ، میتواند انتخاب کند ؟
لابد جهانی کور داریم که این را نمی‌بیند .
وجدان را کنار گذاشتم و چاقو را بالاتر بردم ، یخه اش را محکم تر گرفتم .
نمی‌دانستم بزنم یا نه ...
بسیار سخت بود.
در نهایت اما ، در این فکر ها بودم و چشمانم سیاهی می‌رفت که او ، بهوش آمد ، بی آنکه بفهمم اسلحه را از کنار دستم برداشت و به پهلویم چسباند !
تلق تلق ....
دو گلوله شلیک کرد و احساس کردم که تمام اسکلت بدنم از درون فرو میپاشد .
مرا کنار پرت کرد و آن زمان چه لذتی داشت که لاشه ام روی زمین افتاد ...
طعم دل انگیز مرگ بود ...
حقیقتا خودش بود ...
دیدگاه ها (۰)

چند بار ماشه را کشیدم.تیر به بازو و چند بار به سینه اش خورد ...

یک هفته ای میشود که به این نتیجه رسیده ، بله ...امروز پرستار...

یک هفته ای میشود که وقتی به آینه ای مینگرد ، دستش را بالا آو...

پیر مرد ،یک اسکلت استخوانی در لباس های پارچه ای ، سرپا خاک آ...

Part:62. #ریاست.عشق𝐓𝐡𝐞.𝐩𝐫𝐞𝐬𝐢𝐝...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط