{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند بار ماشه را کشیدم

چند بار ماشه را کشیدم.
تیر به بازو و چند بار به سینه اش خورد ، خاک از لباسش بلند شده و روی زمین افتاد .
دستم را درون جیب پالتوم فرو بردم ، حرارت اسیدِ درون مشمع را احساس میکردم .
بالای سرش که رسیدم ، با صدای وحشتناکی جان میداد .
کیسه را از درون جیبم بیرون کشیدم و گره اش را باز کردم .
بخار داغی بیرون زد .
کیسه را درست بالای صورتش آوردم و از ارتفاع یک متری برگرداندم روی قیافه اش ...
چشمانش را بست و جیغ کشید .
جیغی که بین ستون های مبهم آن پارکینگ قدیمی پیچید .
وزنِ اسید مثل یک مُشت به صورتش کوبیده شد و گوشتش را له کرد و از همانجا داشت پوستش را آرام آرام میخورد ...
دیدگاه ها (۰)

یک هفته ای میشود که به این نتیجه رسیده ، بله ...امروز پرستار...

شب را نمیداند .زیرا که ، زیرا که .... ... که تمایزی نمی‌بیند...

دستش را بالا آورد ، اما یک اسلحه در آن بود .قبل از آنکه فرصت...

یک هفته ای میشود که وقتی به آینه ای مینگرد ، دستش را بالا آو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط