می ترسم از اینکه روزی
می ترسم از اینکه روزی
یک جایی من و تو
خیلی دور از هم
شب و روز در آغوش یک غریبه بی قرار هم باشیم ...
و بعد از هر بار هم آغوشی
به یاد آغوش هم بیصدا گریه کنیم !
هرچه بنویسم کسی درک نمیکند...
که چه حالی دارد...
شبهایت را...
کنارِ عشقی به صبح برسانی...
که هنوز رنگِ چشمهایش را هم...
از نزدیک ندیده ای...
کاش تموم شن این لحظه های لعنتی
فرید دیووووونه ی تو هستم دلم میخواد فریاد بزنم!
از دیروز بیشتر از ۲۰ بار خواستم فرید صداش بزنم جلوی خودمو گرفتم...:'(
یک جایی من و تو
خیلی دور از هم
شب و روز در آغوش یک غریبه بی قرار هم باشیم ...
و بعد از هر بار هم آغوشی
به یاد آغوش هم بیصدا گریه کنیم !
هرچه بنویسم کسی درک نمیکند...
که چه حالی دارد...
شبهایت را...
کنارِ عشقی به صبح برسانی...
که هنوز رنگِ چشمهایش را هم...
از نزدیک ندیده ای...
کاش تموم شن این لحظه های لعنتی
فرید دیووووونه ی تو هستم دلم میخواد فریاد بزنم!
از دیروز بیشتر از ۲۰ بار خواستم فرید صداش بزنم جلوی خودمو گرفتم...:'(
- ۸۷۹
- ۱۴ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط