رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۴۴
وجودم پر شد از یه بغض بزرگ.
ماهان با ترس بازومهامو گرفت و تکونم داد.
_مهرداد؟ کی بود؟ چی گفت؟
یه دفعه مثل دیوونهها با گریه زدم زیر خنده و با
صداي لرزون گفتم: ماهان، بابا میگه عروسی
مطهرهست!
ترس توي نگاهش از بین رفت و جاشو به غم
شدیدي داد.
با خنده گفتم: حتما اشتباه میکنه، حتما عروسی
یکی دیگهشونه.
اشک توي چشمهاش حلقه زد.
-درسته مهرداد.
سرمو به چپ و راست تکون دادم.
-نه نه، داري سر به سرم میذاري، نه؟
فقط نگاهم کرد.
دست لرزونمو به صورتم کشیدم و با پاهاي سست
بلند شدم.
-نه! درست نیست!
-مهرداد...
به طرفش چرخیدم و با گریه و عصبانیت داد زدم:این درست نیست، نمیتونه اینکار رو بکنه، نمیتونه
با من اینکار رو بکنه.
اشک روي گونهش سر خورد و به سمتم اومد.
با عصبانیت و بغض لگدي به مجسمهی کنارم زدم و
فریاد زدم: تو نمیتونی لعنتی.
و پس بندش شروع کردم به به هم ریختن کل هال و
فقط فریاد زدم.
ماهان از پشت گرفتم و سعی کرد آرومم کنه.
با گریه گفت: آروم باش، دیگه تموم شد، عقدش
کردن.
حس کردم قلبم خرد خرد شد.
دست از تقلا برداشتم و صداي هق هق مردونهم همه جا رو پر کرد.
دستهاشو پس زدم و دو زانو روي زمین فرود
اومدم.
با نفس تنگی که از بغض و گریه بود مشتهامو به
دیوار کوبیدم و با گریه گفتم: تو نمیتونی اینقدر بی
رحم باشی، نمیتونی.
ماهان جلوم دو زانو نشست دستاشو روی بازوم گذاشت و با بغض گفت:داداش اروم باش تموم شد.
سرمو محکم به دیوار کوبیدم این امکان نداره مطهره نه همش شوخیه یه شوخی مسخره.
با تموم توانی که داشتم فریاد زدم.
_مطهره تو منو نابود کردی نمیتونی لعنتی نمیتونی.
#پارت_۲۴۴
وجودم پر شد از یه بغض بزرگ.
ماهان با ترس بازومهامو گرفت و تکونم داد.
_مهرداد؟ کی بود؟ چی گفت؟
یه دفعه مثل دیوونهها با گریه زدم زیر خنده و با
صداي لرزون گفتم: ماهان، بابا میگه عروسی
مطهرهست!
ترس توي نگاهش از بین رفت و جاشو به غم
شدیدي داد.
با خنده گفتم: حتما اشتباه میکنه، حتما عروسی
یکی دیگهشونه.
اشک توي چشمهاش حلقه زد.
-درسته مهرداد.
سرمو به چپ و راست تکون دادم.
-نه نه، داري سر به سرم میذاري، نه؟
فقط نگاهم کرد.
دست لرزونمو به صورتم کشیدم و با پاهاي سست
بلند شدم.
-نه! درست نیست!
-مهرداد...
به طرفش چرخیدم و با گریه و عصبانیت داد زدم:این درست نیست، نمیتونه اینکار رو بکنه، نمیتونه
با من اینکار رو بکنه.
اشک روي گونهش سر خورد و به سمتم اومد.
با عصبانیت و بغض لگدي به مجسمهی کنارم زدم و
فریاد زدم: تو نمیتونی لعنتی.
و پس بندش شروع کردم به به هم ریختن کل هال و
فقط فریاد زدم.
ماهان از پشت گرفتم و سعی کرد آرومم کنه.
با گریه گفت: آروم باش، دیگه تموم شد، عقدش
کردن.
حس کردم قلبم خرد خرد شد.
دست از تقلا برداشتم و صداي هق هق مردونهم همه جا رو پر کرد.
دستهاشو پس زدم و دو زانو روي زمین فرود
اومدم.
با نفس تنگی که از بغض و گریه بود مشتهامو به
دیوار کوبیدم و با گریه گفتم: تو نمیتونی اینقدر بی
رحم باشی، نمیتونی.
ماهان جلوم دو زانو نشست دستاشو روی بازوم گذاشت و با بغض گفت:داداش اروم باش تموم شد.
سرمو محکم به دیوار کوبیدم این امکان نداره مطهره نه همش شوخیه یه شوخی مسخره.
با تموم توانی که داشتم فریاد زدم.
_مطهره تو منو نابود کردی نمیتونی لعنتی نمیتونی.
- ۵.۱k
- ۱۱ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط