رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۴۳
تردید داشتم اونم حسابی اما حالا که تا اینجاش
اومده بودم حق پا پس کشیدن نداشتم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدام نلرزه.
_با اجازهی بزرگترا... بله.
صداي دست و سوت و کل مثل مته توي سرم فرو
رفت.
قطرهاي اشک روي گونم چکید که با انگشتم پاکش
کردم.
قوي باش مطهره، تو کار درستو داري انجام میدي.
با بله گفتن ایمان بازم صداها اوج گرفت.
با کشیده شدن پرده که قسمت مردونه رو جدا می
کرد ایمان چادرمو انداخت و شنلمو گرفت.
صداشو کنار گوشم شنیدم.
-اجازه هست؟
آروم گفتم: آره.
شنلو که انداخت نگاهم تو نگاهش گره خورد.
لبخند عمیقی روي لبش نشست و با بهت خندید.
_باورم نمیشه که...
اجراي صورتمو از زیر نظر گذروند و با چشمهاي پر
از اشکی که از خوشحالی بود گفت: خیلی خوشگل
شدي... یعنی خوشگل بودیا الان یه چیز عجیبی شدي!
سعی کردم لبخند بزنم.
حقش نیست که تازه عروسش غمزده باشه.
دستمو گرفت و پشت دستمو عمیق بوسید که
صداي دست و سوت دخترا بلند شد.
نگاهم به عطیه خورد.
لبخند داشت اما تلخ.
با صداي فریبا خانم، مامان ایمان، نگاهمو ازش
گرفتم.
-نوبت حلقههاست.
خندید.
-بعدا یه دل سیر همو نگاه میکنید.
ایمان خندید اما من تنها به زدن یه لبخند اکتفا
کردم.
#مهرداد
با پام روي زمین ضرب گرفته بودم.
نمیدونم چرا یه حس بدي داشتم.
این عوض کردن سیمکارت و ندونستن اینکه کجاست بدجور نگرانم میکنه.
کجایی که حتی دوستاتم نمیدونند؟
یه دفعه صداي آیفون بلند شد.
به خیال اینکه شاید مطهره باشه سریع بلند شدم و
به سمتش رفتم اما با دیدن ماهان بادم خالی شد.
بیحوصله دکمه رو زدم که در باز شد.
با لرزش گوشیم روي میز به سمتش رفتم و برش
داشتم.
با دیدن " بابا " ابروهام بالا پریدند.
با کمی مکث جواب دادم.
-سلام.
یه جایی بود که حسابی سر و صدا میومد.
-سلام پسر، معلوم هست تو و ماهان کجایید؟
اخمی کردم.
_مگه باید جایی باشیم؟!
با تعجب گفت: مگه نمیدونی امروز عروسیه؟! به
داداشت گفتم که بهت بگه.
با ابروهاي بالا رفته گفتم: عروسیه؟ عروسی کی؟
-عروسی نوهی آقا رضا دیگه!
بیخیال گفتم: خب به من چه پدرم؟
با حرص گفت: به من چه یعنی چی؟ مهدي ناراحت
میشه!
اخمهام به هم گره خوردند.
نمیدونم چرا قلبم تند میزد.
_چرا آقا مهدي ناراحت بشند؟
با تعجب گفت: نه! انگار اون پسر بهت نگفته، از
دست این ماهان!
با ورود ماهان و سلام کردنش دستمو بالا آوردم.
به سمتم اومد.
-کیه؟
با اضطراب گفتم: عروسیه کدوم نوشه؟
_دختر مهدي، مطهره خانم.
با شنیدن این حرف حس کردم که قلبم واسه یه
لحظه نزد و بهت زده گوشی از دستم در رفت.
پاهام سست شدند که روي مبل فرود اومدم.
ماهان سریع به سمتم اومد.
-مهرداد؟ خوبی؟
کل تنم کورهی آتیش شد.
اشک توي چشمهام حلقه زد و بلافاصله بیاراده تند
تند روي گونههام سر خوردنند.
#پارت_۲۴۳
تردید داشتم اونم حسابی اما حالا که تا اینجاش
اومده بودم حق پا پس کشیدن نداشتم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدام نلرزه.
_با اجازهی بزرگترا... بله.
صداي دست و سوت و کل مثل مته توي سرم فرو
رفت.
قطرهاي اشک روي گونم چکید که با انگشتم پاکش
کردم.
قوي باش مطهره، تو کار درستو داري انجام میدي.
با بله گفتن ایمان بازم صداها اوج گرفت.
با کشیده شدن پرده که قسمت مردونه رو جدا می
کرد ایمان چادرمو انداخت و شنلمو گرفت.
صداشو کنار گوشم شنیدم.
-اجازه هست؟
آروم گفتم: آره.
شنلو که انداخت نگاهم تو نگاهش گره خورد.
لبخند عمیقی روي لبش نشست و با بهت خندید.
_باورم نمیشه که...
اجراي صورتمو از زیر نظر گذروند و با چشمهاي پر
از اشکی که از خوشحالی بود گفت: خیلی خوشگل
شدي... یعنی خوشگل بودیا الان یه چیز عجیبی شدي!
سعی کردم لبخند بزنم.
حقش نیست که تازه عروسش غمزده باشه.
دستمو گرفت و پشت دستمو عمیق بوسید که
صداي دست و سوت دخترا بلند شد.
نگاهم به عطیه خورد.
لبخند داشت اما تلخ.
با صداي فریبا خانم، مامان ایمان، نگاهمو ازش
گرفتم.
-نوبت حلقههاست.
خندید.
-بعدا یه دل سیر همو نگاه میکنید.
ایمان خندید اما من تنها به زدن یه لبخند اکتفا
کردم.
#مهرداد
با پام روي زمین ضرب گرفته بودم.
نمیدونم چرا یه حس بدي داشتم.
این عوض کردن سیمکارت و ندونستن اینکه کجاست بدجور نگرانم میکنه.
کجایی که حتی دوستاتم نمیدونند؟
یه دفعه صداي آیفون بلند شد.
به خیال اینکه شاید مطهره باشه سریع بلند شدم و
به سمتش رفتم اما با دیدن ماهان بادم خالی شد.
بیحوصله دکمه رو زدم که در باز شد.
با لرزش گوشیم روي میز به سمتش رفتم و برش
داشتم.
با دیدن " بابا " ابروهام بالا پریدند.
با کمی مکث جواب دادم.
-سلام.
یه جایی بود که حسابی سر و صدا میومد.
-سلام پسر، معلوم هست تو و ماهان کجایید؟
اخمی کردم.
_مگه باید جایی باشیم؟!
با تعجب گفت: مگه نمیدونی امروز عروسیه؟! به
داداشت گفتم که بهت بگه.
با ابروهاي بالا رفته گفتم: عروسیه؟ عروسی کی؟
-عروسی نوهی آقا رضا دیگه!
بیخیال گفتم: خب به من چه پدرم؟
با حرص گفت: به من چه یعنی چی؟ مهدي ناراحت
میشه!
اخمهام به هم گره خوردند.
نمیدونم چرا قلبم تند میزد.
_چرا آقا مهدي ناراحت بشند؟
با تعجب گفت: نه! انگار اون پسر بهت نگفته، از
دست این ماهان!
با ورود ماهان و سلام کردنش دستمو بالا آوردم.
به سمتم اومد.
-کیه؟
با اضطراب گفتم: عروسیه کدوم نوشه؟
_دختر مهدي، مطهره خانم.
با شنیدن این حرف حس کردم که قلبم واسه یه
لحظه نزد و بهت زده گوشی از دستم در رفت.
پاهام سست شدند که روي مبل فرود اومدم.
ماهان سریع به سمتم اومد.
-مهرداد؟ خوبی؟
کل تنم کورهی آتیش شد.
اشک توي چشمهام حلقه زد و بلافاصله بیاراده تند
تند روي گونههام سر خوردنند.
- ۹.۹k
- ۱۱ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط