I love you...
I love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:30(118)
(ویو:جونگکوک)
بادیگارد۱:ب...بب...ببخشید آقا...
ما نمیدونستیم که یه همچین شبکهای مخف...مخفی داره صورت می...میگیره و او...اولین هدفش شما هستین.(ترسیده.)
شبکه ی مخفی؟
اون هم از دیشب شروع به کار کرده؟
جریان چیه؟
نگاه من و تهیونگ،گره خورد تو هم دیگه...
اون هم چیزی،نمیدونست.
هانسوک:نمیدونستید،درست.اما چرا نفهمیدید؟
جمله ی آخرش رو باز،با داد گفت...
بادیگارد ها از ترس،مثل بید میلرزیدن.
اما مادرم...
چرا از مادرم این حس رو میگیرم،با اینکه ناراحته و ترسیده هست؟ولی نیست؟
انگاری که همه چیزش ساختگی هست...
وای جونگکوک الان اون مهم نیست.
بادیگارد۳:چ...چو...چون اون با یه شبکه ی بسیار محافظتی،و...و...و مخفی وارد سیس...سیستم اطلاعاتی ما شد....
بادیگارد۲:و اطلاعاتمون رو برداشت و حذفشون کرد...
اون مرتیکه هانسوک دیگه داد نمیزد.
اما آرامشی که تو صداش بود،از صد تا فریاد،بدتر بود.
هان سوک:اسمش؟حتی اسمش رو هم پیدا نکردید بی عرضه ها؟
سه تا بادیگارد به هم با ترس،نگاه کردن...
اصلا دلیل این همه ترس چیه؟
هان سوک:د بنالید!
و این رو همراه،با در آوردن اصلحهش، کشیدن ماشه،و نشونه گیری،به سمت اونها گفت.
بادیگارد ها دیگه توان تحمل اون همه ترس رو،با دیدن اسلحه نداشتن،و افتادن رو زانوهاشون...
و شروع کردن،به التماس
بادیگارد۱،۲،۳:قربا...قربان لطفاً،از جونمون بگ...بگذرید!
هان سوک:اگر که اسم رو بگین،از جونتون میگذرم.
چند ثانیهای،توی سکوت کر کنند گذشت.
تا بالاخره اون اسم آشنا به گوشم خورد،و کاملا فریز شدم...
بادیگارد۳:اسمش...
رز سیاه هست.
منتظر دو پارت دیگه هم باشید💞.
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:30(118)
(ویو:جونگکوک)
بادیگارد۱:ب...بب...ببخشید آقا...
ما نمیدونستیم که یه همچین شبکهای مخف...مخفی داره صورت می...میگیره و او...اولین هدفش شما هستین.(ترسیده.)
شبکه ی مخفی؟
اون هم از دیشب شروع به کار کرده؟
جریان چیه؟
نگاه من و تهیونگ،گره خورد تو هم دیگه...
اون هم چیزی،نمیدونست.
هانسوک:نمیدونستید،درست.اما چرا نفهمیدید؟
جمله ی آخرش رو باز،با داد گفت...
بادیگارد ها از ترس،مثل بید میلرزیدن.
اما مادرم...
چرا از مادرم این حس رو میگیرم،با اینکه ناراحته و ترسیده هست؟ولی نیست؟
انگاری که همه چیزش ساختگی هست...
وای جونگکوک الان اون مهم نیست.
بادیگارد۳:چ...چو...چون اون با یه شبکه ی بسیار محافظتی،و...و...و مخفی وارد سیس...سیستم اطلاعاتی ما شد....
بادیگارد۲:و اطلاعاتمون رو برداشت و حذفشون کرد...
اون مرتیکه هانسوک دیگه داد نمیزد.
اما آرامشی که تو صداش بود،از صد تا فریاد،بدتر بود.
هان سوک:اسمش؟حتی اسمش رو هم پیدا نکردید بی عرضه ها؟
سه تا بادیگارد به هم با ترس،نگاه کردن...
اصلا دلیل این همه ترس چیه؟
هان سوک:د بنالید!
و این رو همراه،با در آوردن اصلحهش، کشیدن ماشه،و نشونه گیری،به سمت اونها گفت.
بادیگارد ها دیگه توان تحمل اون همه ترس رو،با دیدن اسلحه نداشتن،و افتادن رو زانوهاشون...
و شروع کردن،به التماس
بادیگارد۱،۲،۳:قربا...قربان لطفاً،از جونمون بگ...بگذرید!
هان سوک:اگر که اسم رو بگین،از جونتون میگذرم.
چند ثانیهای،توی سکوت کر کنند گذشت.
تا بالاخره اون اسم آشنا به گوشم خورد،و کاملا فریز شدم...
بادیگارد۳:اسمش...
رز سیاه هست.
منتظر دو پارت دیگه هم باشید💞.
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۷۷۷
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط