پارت سوم ( اخر )
پارت سوم ( اخر )
فلورا روبهروی جیمین ایستاده بود. اما نه در خواب، نه در خیال. این بار، صدای قدمهاش روی سنگفرشهای پاریس شنیده میشد. گرمای دستش واقعی بود. اشکی که روی گونهاش سر خورد، دیگه نماد احساس نبود… خودش بود: عشق، حضور، لمس.
جیمین دستشو جلو آورد، درست مثل همون خواب قدیمی.
– «فلورا … بالاخره رسیدی.»
فلورا لب زد، با صدایی که از ته دلش میاومد:
– «تو هم… واقعی شدی.»
اونا اون شب تا صبح قدم زدن. از کنار رود سن تا کوچههای خلوت پاریس. نه دوربین دنبالشون بود، نه هوادار، نه شهرت. فقط دو دل، دو آدم، دو تنهایی که حالا توی یک ضربان مشترک میزدن.
جیمین دست فلورا رو گرفت و گفت:
– «بیا کره. با من. بخشی از این دنیایی که ساختم، بیتو ناقصه.»
و فلورا رفت…
به سئول، شهری که قبلاً فقط توی رویاهاش میدید.
اونجا با هم خونهای گرفتن. یه خونه ساده، با پنجرهای که رو به طلوع باز میشد. فلورا یه آتلیه کوچیک درست کرد. نقاشی میکشید، اما حالا با رنگهایی زندهتر، با نوری از عشق.
جیمین روزا تمرین داشت، شبها کنسرت، اما همیشه زود برمیگشت. گاهی با گلهای وحشی، گاهی با شعرای کوچیک روی کاغذ پاره.
یه شب، توی کنسرت بزرگشون، جیمین وسط اجرا ایستاد. نور رو خودش موند. لبخند زد، نفس گرفت و گفت:
– «این آهنگ برای دختریه که به من نشون داد عشق، میتونه از دل نقاشی رد شه، وارد خواب بشه، و تو بیداری بهم برسه. فلورا ، این آهنگ اسمش هست: تو نفسی برای همیشه.»
دوربینها پخش شد، طرفدارها اشک ریختن… اما تو سالن، فقط یه نفر واقعاً فهمید اون شعر چی میگه.
فلورا .
و از اون شب، دیگه هیچکس نگفت جیمین عوض شده. چون واقعیت این بود:
اون کامل شده بود.
عاشق شده بود توسط کسی که عاشقانه می پرستیدش.
پایان
تقدیم به تو https://wisgoon.com/park_wil
فلورا روبهروی جیمین ایستاده بود. اما نه در خواب، نه در خیال. این بار، صدای قدمهاش روی سنگفرشهای پاریس شنیده میشد. گرمای دستش واقعی بود. اشکی که روی گونهاش سر خورد، دیگه نماد احساس نبود… خودش بود: عشق، حضور، لمس.
جیمین دستشو جلو آورد، درست مثل همون خواب قدیمی.
– «فلورا … بالاخره رسیدی.»
فلورا لب زد، با صدایی که از ته دلش میاومد:
– «تو هم… واقعی شدی.»
اونا اون شب تا صبح قدم زدن. از کنار رود سن تا کوچههای خلوت پاریس. نه دوربین دنبالشون بود، نه هوادار، نه شهرت. فقط دو دل، دو آدم، دو تنهایی که حالا توی یک ضربان مشترک میزدن.
جیمین دست فلورا رو گرفت و گفت:
– «بیا کره. با من. بخشی از این دنیایی که ساختم، بیتو ناقصه.»
و فلورا رفت…
به سئول، شهری که قبلاً فقط توی رویاهاش میدید.
اونجا با هم خونهای گرفتن. یه خونه ساده، با پنجرهای که رو به طلوع باز میشد. فلورا یه آتلیه کوچیک درست کرد. نقاشی میکشید، اما حالا با رنگهایی زندهتر، با نوری از عشق.
جیمین روزا تمرین داشت، شبها کنسرت، اما همیشه زود برمیگشت. گاهی با گلهای وحشی، گاهی با شعرای کوچیک روی کاغذ پاره.
یه شب، توی کنسرت بزرگشون، جیمین وسط اجرا ایستاد. نور رو خودش موند. لبخند زد، نفس گرفت و گفت:
– «این آهنگ برای دختریه که به من نشون داد عشق، میتونه از دل نقاشی رد شه، وارد خواب بشه، و تو بیداری بهم برسه. فلورا ، این آهنگ اسمش هست: تو نفسی برای همیشه.»
دوربینها پخش شد، طرفدارها اشک ریختن… اما تو سالن، فقط یه نفر واقعاً فهمید اون شعر چی میگه.
فلورا .
و از اون شب، دیگه هیچکس نگفت جیمین عوض شده. چون واقعیت این بود:
اون کامل شده بود.
عاشق شده بود توسط کسی که عاشقانه می پرستیدش.
پایان
تقدیم به تو https://wisgoon.com/park_wil
- ۹.۵k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط