پارت دوم
پارت دوم
( پارت اول دوباره گذاشتم کیوتیام )
از اون شب به بعد، هر وقت فلورا چشماشو میبست، یه جایی اون طرفِ سکوت، جیمین منتظرش بود.
گاهی توی همون کوچهی سنگی سئول، گاهی کنار یک پل روشن توی شهر خیالی، و گاهی هم وسط یک کنسرت بیتماشاگر که تنها صدای خالص عشق توش پخش میشد.
اما کمکم اتفاق عجیبی افتاد.
فلورا وقتی بیدار میشد، رنگهایی رو روی دستاش میدید که توی خواب استفاده کرده بود. یه پرِ طلایی کنار بالشش پیدا شد یا حتی یه تکه کاغذ با شعرهایی که جیمین تو خواب خونده بود، با خطی که مطمئن بود مال خودش نیست...
یه شب، توی خواب، بارون شدیدی میاومد. فلورا با عجله خودش رو به گالری سفید رسوند. در باز شد. جیمین اونجا بود، ولی این بار با چهرهای غمگین.
– «فلورا … زمان داره میشکنه.»
فلورا نفسنفس میزد.
– «چی داری میگی؟»
– «بین دنیای من و تو فقط یه فرصت دیگه مونده. یا باید پیدام کنی… یا همهچی فقط خاطره میمونه.»
– «پیدات کنم؟ چطور؟! تو حتی واقعیت نداری…!»
– «فلورا ، من واقعیم. تو باید بری پاریس. توی یه نمایشگاه بینالمللی، برای نقاشهایی که با "دل" خلق میکنن.
اونجا من هم هستم.
ولی نه مثل قبل. باید تو منو پیدا کنی… نه با چشم، با قلبت.»
قبل از اینکه دستشو لمس کنه، دوباره همهچیز محو شد.
فلورا بیدار شد.
صبح، ایمیلی توی صندوقش بود:
"دعوت به نمایشگاه جهانی هنر معاصر – پاریس، فرانسه."
قلبش ایستاد. درست مثل خواب.
او رفت. با همون دفتر کهنه، با همون بومها.
وقتی به سالن اصلی رسید، قلبش شروع کرد به لرزیدن. تابلوها، نورها، صداها… و ناگهان گوشهی سالن، یه نقاشی دید.
یه نقاشی از خودش.
لباس سفیدی تنش بود، چشمهاش بسته، و زیر تابلو نوشته بود:
"او مرا نفس صدا زد."
فلورا به سمت تابلو رفت. جلوش یه مرد ایستاده بود. پشتش به او بود.
– «تو اومدی؟»
فلورا خشکش زد. این صدا...
مرد برگشت. جیمین بود. واقعی. زنده. توی بیداری.
چشماش پر اشک بود.
– «فلورا … همهی این سالها دنبال تصویرت بودم. دنبال صدایی که آرومم میکرد… تو بودی. همیشه تو.»
فلورا قدم جلو گذاشت. انگار بالاخره، دنیا خودش رو صاف کرده بود. زمان ایستاده بود فقط برای اون لحظه.
– «حالا دیگه نمیخوام بیدار شم… چون فهمیدم واقعیت، جاییه که تو هستی.»
و اون شب، برای اولینبار، روی صحنهیی که نورپردازی نداشت، تماشاگر نداشت، صدا نداشت…
جیمین، آروم زیر گوش فلورا خوند:
"تو آهنگ منی، حتی وقتی سکوت میکنی..."
ادامه دارد ......
( پارت اول دوباره گذاشتم کیوتیام )
از اون شب به بعد، هر وقت فلورا چشماشو میبست، یه جایی اون طرفِ سکوت، جیمین منتظرش بود.
گاهی توی همون کوچهی سنگی سئول، گاهی کنار یک پل روشن توی شهر خیالی، و گاهی هم وسط یک کنسرت بیتماشاگر که تنها صدای خالص عشق توش پخش میشد.
اما کمکم اتفاق عجیبی افتاد.
فلورا وقتی بیدار میشد، رنگهایی رو روی دستاش میدید که توی خواب استفاده کرده بود. یه پرِ طلایی کنار بالشش پیدا شد یا حتی یه تکه کاغذ با شعرهایی که جیمین تو خواب خونده بود، با خطی که مطمئن بود مال خودش نیست...
یه شب، توی خواب، بارون شدیدی میاومد. فلورا با عجله خودش رو به گالری سفید رسوند. در باز شد. جیمین اونجا بود، ولی این بار با چهرهای غمگین.
– «فلورا … زمان داره میشکنه.»
فلورا نفسنفس میزد.
– «چی داری میگی؟»
– «بین دنیای من و تو فقط یه فرصت دیگه مونده. یا باید پیدام کنی… یا همهچی فقط خاطره میمونه.»
– «پیدات کنم؟ چطور؟! تو حتی واقعیت نداری…!»
– «فلورا ، من واقعیم. تو باید بری پاریس. توی یه نمایشگاه بینالمللی، برای نقاشهایی که با "دل" خلق میکنن.
اونجا من هم هستم.
ولی نه مثل قبل. باید تو منو پیدا کنی… نه با چشم، با قلبت.»
قبل از اینکه دستشو لمس کنه، دوباره همهچیز محو شد.
فلورا بیدار شد.
صبح، ایمیلی توی صندوقش بود:
"دعوت به نمایشگاه جهانی هنر معاصر – پاریس، فرانسه."
قلبش ایستاد. درست مثل خواب.
او رفت. با همون دفتر کهنه، با همون بومها.
وقتی به سالن اصلی رسید، قلبش شروع کرد به لرزیدن. تابلوها، نورها، صداها… و ناگهان گوشهی سالن، یه نقاشی دید.
یه نقاشی از خودش.
لباس سفیدی تنش بود، چشمهاش بسته، و زیر تابلو نوشته بود:
"او مرا نفس صدا زد."
فلورا به سمت تابلو رفت. جلوش یه مرد ایستاده بود. پشتش به او بود.
– «تو اومدی؟»
فلورا خشکش زد. این صدا...
مرد برگشت. جیمین بود. واقعی. زنده. توی بیداری.
چشماش پر اشک بود.
– «فلورا … همهی این سالها دنبال تصویرت بودم. دنبال صدایی که آرومم میکرد… تو بودی. همیشه تو.»
فلورا قدم جلو گذاشت. انگار بالاخره، دنیا خودش رو صاف کرده بود. زمان ایستاده بود فقط برای اون لحظه.
– «حالا دیگه نمیخوام بیدار شم… چون فهمیدم واقعیت، جاییه که تو هستی.»
و اون شب، برای اولینبار، روی صحنهیی که نورپردازی نداشت، تماشاگر نداشت، صدا نداشت…
جیمین، آروم زیر گوش فلورا خوند:
"تو آهنگ منی، حتی وقتی سکوت میکنی..."
ادامه دارد ......
- ۱۰.۱k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط