{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی فکر میکنم وظیفه ی انگشت اشاره فقط اشاره نیست، لااقل

گاهی فکر میکنم وظیفه ی انگشت اشاره فقط اشاره نیست، لااقل برای من که اینگونه نبود، باورتان نمیشد با این انگشت چه چیزها که نکشیدم، روی پنجره ای بخار گرفته یا سطحی غبار گرفته.
از خانه و ماشین و آدم بگیرید تا خورشید و درخت و کلاغ، تازه داشتم نقاش خوبی میشدم که چشمم افتاد به کسی که شاید نباید می افتاد، دل دادم، دل بستم، تمام نقاشی های کودکیم جای خودشان را به قلبی دادند که تازه تپیدنش رنگ و بوی عشق به خود گرفته بود، دختر بی استعدادی نبودم، از این قلب های تپل و زیبا میکشیدم، با تمام کوچکیم گاهی قلبی میکشیدم بزرگتر از خودم، ساده بودم، میخواستم درون قلب نقاشی ام راحت باشد، برعکسِ دیگر بچه های همدوره ی خودم هیچوقت از درون قلب من تیری عبور نکرد، خونی نچکید، دوست نداشتم به فرشته ی درونش آسیبی برسد، همه قلب من را فقط یک نقاشیِ ساده ی کودکانه میدیدند و من درون این قلب ساده زندگی را، امید را، آینده را، خوشبختی و حتی خدا را.
اما هر چه بزرگتر شدم قلب هایم کوچکتر شدند و پنهانی تر، شرم و خجالتی در وجودم نمیگذاشت حرف دلم را بیاورم سر انگشت اشاره ام.
البته هنوز هم گاه و بیگاه میکشم، ولی خب دیگر نیازی به یک پنجره بزرگ بخار گرفته یا کاپوت خاکیه ماشینی نیست، سرم را که به شیشه ی اتوبوس میچسبانم و از نفس عمیقم مردم را تار میبینم به یاد میاورم تمام کودکی هایم را، با پشت ناخنم قلب کوچکی میکشم و از ترس نگاه مردم خیلی زودتر از اینکه دلم بگیرد و اشک هایم سرازیر شود دستی روی قلب کوچکم میکشم و آهی از ته دل . . . بگذریم، آخرش را غمگین تمام نکنیم، حتماً "شاعر میشوم" را خواندید و میدانید، خلاصه آرزوهای بزرگ دوران کودکی ام با بزرگ شدنم خیلی کوچکتر از چیزی شده است که فکرش را میکنید.
حالا بزرگترین و تنها آرزویم این است که روزی "برگردد"
دیدگاه ها (۲)

برگردبرگرد و تمام تقصیرها را گردنم بندازبرگرد که دیواریکوتاه...

خوب که فکر می کنم، می بینم عشق هم مثل چیزهای دیگرِ دنیاست.تا...

شده تا به حال با عجله بخواهید چیزی بنویسید به دنبال قلمی میز...

شعر من گاه کمی گم شده در بغض گلوباید از فریاد گفتباید از عشق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط