{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتي من بچه بودم يه روز عيد رفته بوديم خونه داييم مامانم

وقتي من بچه بودم يه روز عيد رفته بوديم خونه داييم مامانم گفت زحمت نکشين ما که واسه خوردن نيومديم منم گفتم راس ميگه واسه عيدي اومديم جاتون خالي يه نيشگون گرفته که جاش مثل ماه گرفتگي مونده!!!
دیدگاه ها (۴)

نام سناریو: از اجبار تا علاقه پارت: هشتمن که کلا توی شوک بود...

نام رمان (عشق میان ما

میدونین چیه؟🤓الان حتی از دخترک تنهای توی روبیکا هم تنها ترم🤣...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌𝆬 ‌ּ݂͡ ‌ִ᷅݃݁ ‌᷎݁݁݀𝗆𖫲𖫰𖫱𝖾𝗈𝗐   𝗆𝖾𝗈𖫲𖫰𖫱𝗐   ‌𝗌𝗐𐨹...

____[The Forbidden Crossing]____

پارت پانزدهم | شب نشینی. پارک لاراوقتی رسیدیم خونه، اولین چی...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.85  (روایت از زبان ا.ت)---سه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط